زندگي مشترك 19
به ملاقات اومدم، ببین که دل سپرده داری، چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری
نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم، تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری
داشتم ميگفتم كه: من و آرش پا شديم با بنگاهيه رفتيم خونه صاحبخونه. طبقه همكف را قرار بود به ما اجاره بده. آرش قبلا دو بار رفته بود بازديد. يه بار تنها و دفعه دوم هم مثلاً با خانمش (بنده) رفته بوديم و خونه را ديده بوديم.
واسه عقد قرارداد هم رفتيم طبقه بالا. خونه صاحبخونه. يه مرد هپلي!! حدوداً شصت ساله كه به اسم "حاج آقا" شناخته شده بود و صد البته كه يك "حاج خانم" هم داشت. خونه قديمي بود كه بازسازي كرده بودند و طبقه همكف را به اون صورت در آورده بودند و صد البته كه خودشون هم در نقشه دست برده بودند. حالا بعداً به تفصيل براتون ميگم كه اين دست بردنهاي توي نقشه يعني چه![]()
داشتم ميگفتم...... حاج آقا و حاج خانوم كلي ما را سيم جيم كردند و بنگاهيي هم كلللللللللللللللللللي از من و آرش تعريف كرد و دست آخر شروع كرد به نوشتن. من اصلاً نميدونستم اجارهنامه چي هست و چي بايد توش درنظر گرفته بشه. آرش هم دست كمي از من نداشت. گرچه دوران مجرديش يه مدتي مستأجر بود ولي اصلا زبون و روي اينو نداشت كه بخواد ببينه چي دارن مينويسن!! دو تايي عين دو تا طفل مسلم نشتسم و اون بنگاهي نوشت و سر قيمت هم آرش كه لال مرده بود. من به حاج آقا گفتم يه تخفيف بدين!! زوج جوان!! اول زندگيشون و .... بالاخره از اين اراجيف سر هم كردم. حاجي هم ترش كرد و با اون لهجه عجيب غريبش رفت سررررررررررر منبر كه تهران ال! تهران بل!! شماها تهران زندگي نكردين!!! ما تهرانيها ال ميكنيم!! بل ميكنيم!! بالاخره كلي از تهران و تهراني بودن خودش حرف زد!!![]()
اينقدر طفل مسلم بوديم و اينقدر بي دست و پا كه حاج آقا مطمئن بود كه همين الان من و آرش از پشت كوههاي نا كجا آباد بلند شديم اومديم تهرون!!! آخ كه چقدر دلم ميخواست بهش بگم هي ولك ترمز كن....... ولي هيچي نگفتم!! شنيده بودم كه مستأجر نبايد زبون داشته باشه وگرنه صاحبخونه رم ميكنه و................
خلاصه اينكه اون همه تهران تهران زد كه برسه به اينجا كه قيمت خيلي خوبه و ال و بل و ... كه يههو حاج خانوم به يه زبون ديگه شروع كرد با حاج آقا حرف زدن و حاج آقا فرمودند چهل تومن هم به خاطر حاج خانوم كه خيلي از شما خوشش اومده "تخفيف". بعدها فهميدم اون لهجه و اون زبوني كه من اصلاً نميفهميدم چيه مال يكي از بخشهاي اطراف ميمه اصفهان هست و .... (بله ديگه. اينها و بدني صورت و ايننننننننننننننا
)
خلاصه اينكه قرارداد بستيم و من و آرش بعدها فهميديم كه چه كلاهي سرمون رفت!!!! (اگر يادم نره براتون ميگم. فعلا بذاريد از بحث اصلي دور نشم)
اون شب من و آرش كلي خوشحال بوديم كه بالاخره آشيونهاي پيدا كرديم!! كم كم خريد وسايل خونه هم اومد توي برناممون. يه چند روزي خودم تنهايي از صبح تا بعد از ظهر مغازههاي يافت آباد را گشتم. يه دو روز هم رفتم دلاوران. از بالا تا پايين. همه مغازهها را ديدم. به آرش هم ميگفتم كه من با مامان و خالهام ميريم جهيزيه بخريم. تو نيايي بهتره!!!![]()
مامانم مخالف بودن و هيچ همكاري نميكرد!!! حالش هم خيلي رو به راه نبود. فقط گاهي ميگفت اميدارم لياقت داشته باشه!!! اما من واسه آبرو داري و واسه اينكه آرش نفهمه كه اينجوري خونوادم دارن پشت منو خالي ميكنن اين كارا را ميكردم. تقلا ميكردم. دروغ ميگفتم. از مهر و محبت و پشتيباني بيدريغ خانوادم به آرش ميگفتم و از محبتها و تلفن زدنها و عزيزم عزيزم كردنهاي مامان آرش به مامانم ميگفتم!!!!! بالاخره يه سرويس پيدا كردم كه هم شيك باشه و هم خيلي گرون نباشه ولي به آرش نگفتم. بهش گفتم كه يه روز بيا با هم بريم. بالاخره خونه دوتاييمون هست و تو هم نظر بده!!!
با هم از صبح رفتيم. يه روز جمعه!! دقيقا يادمه كه اينقدر عصبي بودم و استرس داشتم و داشتم خودخوري ميكردم و نميخواستم نه خونوادم بفهمن و نه آرش كه سيستم گوارشيم ريخت به هم!! واوووو كه چه وضع اسفباري بود. دل پيچه شديد، اونوقت پاي پياده وسط خيابون در حال مثلا پسند كردن مبلمان و اثاثيه چوبي. يه وقتايي اينقدر دلم پيچ ميزد كه مجبور ميشدم به بهانه بستن بند كفش و يا اينكه شن رفته توي كفشم بشينم سر جدول خيابون!!! اصلاً نميتونم بهتون بگم كه چه روز وحشتناكي بود. حالا اين وسط آرش هم گير داده بود كه بيا يه چيزي بخوريم!!! ![]()
بالاخره با زرنگي تمام مسأله را به اين جهت هدايت كردم كه همون سرويسي كه قبلاً ديده بودم مقبول آرش هم واقع شد. با فروشنده هماهنگ كردم و رنگ پارچه را تغيير دادم. رفتيم مغازه كناري سرويس نهار خوري را هم ست كردم. بالاخره تا شب همه وسيله چوبيها را سفارش دادم و با آرش يه ميز كامپيوتر هم خريديم و ميز را گذاشتيم توي وانت و بريدم خونمون!! خونه خالي كه يه ميز كامپيوتر تنها تزئينش بود.
توي همون روزها با آرش رفتيم بازار بزرگ و با هم يه كم وسايل اوليه زندگي خريديم به عنوان جهيزيه آرش!!!! يه كتري و قوري. يه ماهي تابه. شش تا قاشق و شش تا چنگال. يه پيكنيك. يه زير انداز و يه سري خرت و پرت و يه سري جهيزيه كه مثلا من بيارم!!
با آرش اين چيزا را برديم خونمون. ظهر هم سر راه غذا گرفتيم و با هم رفتيم. توي خونمون اون زير انداز را پهن كرديم روي سراميك و دو تايي نشيتيم وسط هال. اولين غذايي بود كه با هم توي آشيونمون ميخورديم. چقدر خوشحال بوديم. چقدر فكر ميكردم زندگي همينه. به همين سادگي.....
يادمه بعد نهار دراز كشيدم روي همون زيرانداز. اينقدر زمين زيرم سفت بود كه بدنم درد گرفته بود. آرش نشسته بود روي صندلي كامپيوتر و داشت با كامپيوترش ور ميرفت.......منم داشتم نقشه ميكشيدم كه چي بخرم و چقدر پول برام باقي ميمونه و چي را كجا بذارم......![]()
هوا گرم بود! يخچال نداشتيم. آب خنك نداشتيم. اون روز فهميدم كه بايد يه سري چيزاي ديگه هم به جهيزيه آرش اضافه كنم.........
يه روز بعد از ظهر مامانم پيشنهاد داد كه بريم خونتون را ببينم!!! من و مامانم با هم رفتيم. وقتي اون زير انداز را وسط اتاق ديد وقتي اون خونه خالي با يه ميز كامپيوتر وسطش را ديد هيچي نگفت ولي بعداً فهميدم كه فردا صبح در اولين فرصتي كه به دست آورده زنگ زده خونه آرش اينها و يه حالي به كلاس مامان آرش داده!!! ...........و نتيجه اينكه مامان آقا آرش طي تماس تلفني به آرش گفته بودند كه رختخوابهات را ميفرستم تهران!!!
آييييييييي كه چقدر از اين كار مامانم ناراحت شدم! البته اون موقع نه من و نه آرش نفهميدم مامانم همچين كاري كردن!
اهان داشتم ميگفتم كه آرش خان بوق و كرنا كه آره مامانم داره رختخواب ميفرسته و بالاخره آب مغز من را خورد از بس كه از سليقه و وجنات مامانش تعريف كرد!! فكر كن با قطار دو تا گوني فرستادن تهران!!! آرش رفته بود تحويل بگيره انبار بسته بوده! فرداش رفته بود و بالاخره تحويل گرفته بود و برده بود گذاشته بود خونه يكي از دوستاش. يه روز كه با هم دوباره رفته بوديم بازار بزرگ سر راه رفتيم خونه دوستش تا رختخوابهاش را تحويل بگيره....... با هم رفتيم خونه. واي ميتونيد حال منو تصور كنيد وقتي كه گونيها را باز كرد و ديدم چهار تا بالش كوچيك، دو تا پتوي نازك مسخره، يه تشك يك نفره و دو تا به اصطلاح خودشون كناره توشون بود!!! همه هم چرب و كثيف. انگار توي راهآهن واسه بازديد گونيها را باز كرده بودند و ....................دلم ميخواست گريه كنم. دلم ميخواست همه اونها را بسوزونم. دلم ميخواست ذره ذره غرورم را از بين خاكستر اونها پيدا كنم ولي اين كار را نكردم. وقتي به چشمهاي غمگين آرش نگاه كردم. وقتي ديدم اون چشمها هم از ديدن اين برخورد خونوادش غمگينه هيچي نگفتم. كلي هم شادماني كردم كه به به دست مامانت درد نكنه!!!!!![]()
![]()
ادامه دارد.............
راستی چی شد چه جوری شد، اینجوری عاشقت شدم، شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم...........
پ.ن. امروز از اون روزهاست كه خيلي يه جوريمه!!! نميدونم دردي كه توي سينهام مرتب تير ميكشه است يا حرفهاي دكترم و يا سرگيجه اي كه از خوردن اينهمه استامينوفن پا شده اومده ......ولي من هنوز هستم. هر چند كه اون غده هم هنوز هست و داره جولون ميده ولي من بيشتر هستم. آخه به نظر شما خدائيش مسخره نيست من صد و ...... سانتي مغلوب هفت سانتيمتر سلول بشم؟؟؟ خودش هفت سانتيمتره، خوب فرض كنيم لشكر پيادش هم كه داره اينور اونور ميفرسته نهايت كنار هم به صف بشن و بخوان رژه برن بشن دو تا هفت سانتيمتر ديگه. خوب بازم كه به قد من نميرسن. خوبيت نداره برام. اصلاً و ابداً.
