تبليغاتX
پر سفيد

پر سفيد

تجربه تلخ من 4

يه بعد از ظهر داشتم واسه خودم دلي دلي ميرفتم خريد. محبوبه را ديدم كه توي محوطه بيروني خوابگاه ايستاده بود و چند تا دختر دورش كرده بودن و منتظر بودن ر بياد. ر اومد و همه انگار نعوذباالله امام زمان اومده. موهاشونو كردن تو و با حجاب و احترام سر به زير وايساده بودن تا اجازه شرف يابي بگيرن. ر هم معركه گرفته بود. به هر كسي يه چيزي تجويز ميكرد. به يكي ميگفت هالت اين رنگي به اون یكی ميگفت اون رنگي. به يكي ميگفت شب قبل خواب اين كار را بكن. به يكي ميگفت روزي اين قدر نماز .... بخون. تو اينقدر صلوات بفرست. تو يكي هر روز سوره ... قران را بخون. جالب اينجا بود كه حتي به كساني كه هيچ چيز سئوال نميكردن هم يه چيزي تجويز ميكرد.

به بعضي ها هم تأكيد ميكرد كه بايد بياييد توي خونم تا بهتون انرژي بدم. محبوبه هم عين يه فرشته وايساده بود و فقط لبخند ميزد. يك دفعه محبوبه منو ديد و مثل جت پريد و منو گرفت. خواهش و تمنا كه امشب داريم ميريم مهموني تو هم بيا.

- كجا بيام؟؟؟

- تو هم بيا. ميريم ديدن يه خونواده كه ر به خانمش انرژي داده. زندگيشون داشت از هم ميپاشيد. خانمش حالش خوب نبود. ر بهش انرژي داده خوب خوب شده. خيلي وقته روش كار ميكنه. مدتهاست باهاشون در ارتباطيم. خيلي خونواده خوبي هستن. باهاشون صميمي هستيم. امشب شام دعوتمون كردن. تو هم بيا. (نميدونم كنجكاوي بود، فضولي بود، حس محبت شديد من به محبوبه بود، خواهش توي چشمهاي محبوبه بود يا هر چيز ديگه باعث شد كه منم مثل يه سر خر دعوت نشده پا شم برم مهموني. چقدر احمق بودم من........)

يه خونواده پنج نفري كه پدر خونواده از مديران ... بود. واووووووو. باورم نميشد. يه خونواده معمولي و موقر. مادر خونواده (سيما) به نظر ادم با محبتي ميومد. ولي نميدونم چرا ازش خوشم نميومد. نگاههايي كه به ر ميكرد مثل نگاه يك مريض به دكتر نبود!!!

پنج نفر توي خونه با محبوبه و ر خيلي خوشرفتاري ميكردن و تمام سعيشون بر اين بود كه خوش بگذره. ولي چرا سيما به من يه جوري نگاه ميكرد؟؟؟؟؟

سيما قران آورد و ر با كلي خضوع و خشوع و صلوات رفت به قول خودش تجديد وضو كرد و قرآن گرفت به دستش.ر و سيما كلي با هم يواش يواش حرف زدن. يه چيزي با هم نميخوند. چرا نه سيما و نه دخترش حجاب نداشتن. البته يه تيشرت و يه شلوار جين تنش بود ولي با اين همه دعا و ثنا و ادا و اصول ر و اقرارهاي سيما مبني بر آسماني بودن ر و .... چرا حجاب نداشت؟ چرا به من گير داد كه مانتو و روسريمو در بيارم؟؟ چرا ر فرمودن كه لباسش تميز نيست و واسه همين نميتونه مانتوشو در بياره؟؟؟؟

يواش به محبوبه گفتم اين ديگه چه توجيهيه. واسه چي دروغ ميگه. محبوبه هم با اطمينان گفت كه ر تا از چيزي مطمئن نباشه هيچ چي نميگه!!!!!حتماً بهش گفتن كه اينجوري بگه. حتماً مصلحتي در كاره و ...

سيما و ر با هم حرف ميزدن و من نميشنيدم چي به هم ميگن ولي متوجه ميشدن كه گاهي هر دوتا به من نگاه ميكنن. منم چسبيده بودم به محبوبه. ديگه داشتم كلافه ميشدم. از همونجا گفتم كه " غيبت پشت سر ظالم حلاله. شماها راحت باشيد" و نتيجه اين شد كه ر رفت سر منبر و كلي از من تعريف وتمجيد و دست آخر فرمودن كه سيما مهتاب مثل خودت ميمونه!!!! زياد ميبينه!!!!!

 

اينو داشته باشيد. (به جان خودم اينقدر توي اون دوره همه چي قاطي پاتي بود كه الان دارم سعي ميكنم هم خلاصه كنم هم مرتب بنويسم)

 

بالاخره ر با اين حرفها و اين حركاتش و حرفهايي كه در مورد من به اين و اون ميزد، يه جورايي من را هم درگير كرد. گفته بودم كه از بچه‌هاي خوابگاه هم خيليها ميرفتن پيش ر. شب توي اتاقم خوابيده بودم كه ميديم يكي يه متكا و پتو زير بغلش وايساده در اتاق من.

- چي شده؟ چطور شده؟

- مهتاب جون آقاي ر گفته هر وقت شبها خوابت نبر برو اتاق مهتاب

- مگه من مامانتم؟ يعني چي؟

- نميدونم گفته هر وقت شب از ترس از خواب پريدي برو پيش مهتاب.

-خوش اومدي بيا......

 

يه شب ديگه ميديدي يكي گريه كنون اومده دم اتاق..

- چي شده؟ چطور شده؟

- مهتاب، اقاي ر گفته هر وقت شيطون خواست گولت بزنه و ..... بكني برو پيش مهتاب. باهاش حرف بزن.

- خدا مرگم بده. به من چه؟ به خدا منو توي يه گور ديگه ميخوابونن. من اصلاً عادت به دخالت ندارم و....

- نه آقاي ر گفته باهات حرف بزنم. تو به من انرژي ميدي و من يادم ميره

 

يه بار يكي ميومد ميگفت نميتونم برم حموم....

- حموم نميتوني بري؟ يعني چي؟

- ميترسم؟

- از چي ميترسي؟

- از آقاي ر ميترسم؟

- يعني چي؟

- گفته هر وقت بري توي حموم و بخواهي جلوي آينه وايسي و به خودت نگاه كني براي اينكه به گناه نيفتي من ميام اونجا

- خدا مرگم بده. اين چرنديات چيه؟

.................زنگ زدم به ر ............

  

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط مهتاب  | 

تجربه تلخ من 3

گفتم كه آرزوم بود آقاي ... را ببينم و بتونم باهاش حرف بزنم. اون شب آقاي ... حدود يك ساعتي موند، دفتر شعرش را باخودش آورده بود. چند تا شعر از توش انتخاب كرد و خوند. بقيه هم ساز ميزدن. خيلي مراسم با نظم وانضباط. خلاصه كنم يه فرم خاصي بود. جالب اينك خيليها هم حجاب گذاشتن!!!

وقتي آقاي ... با دو سه نفري كه همراش اومده بودن مجلس را ترك كردن، انگار آزاد باش دادن!!! دوباره بلبشو شد!!!

ر شد گل سر سبد و خلاصه ....

اون شب فهميدم كه آقاي .... كجا كار مكينه. فهميدم كه ر شاگرد آقاي .. بوده. فهميدم كه اين دو سه نفر همراهش از مريداش هستن و هميشه اينور اونور باهاش ميرن و .... خيلي چيزاي ديگه (شرمنده كه نميشه همه چيو اينجا نوشت)

بعد اون شب، يه روز بعد ظهر كه آب و روغنم قاطي شده بود پرسون پرسون رفتم  محل كار آقاي ...

نميتونستم از پله‌ها برم بالا. دو تا پله اول را رفتم بعد برگشتم پايين. باور كنيد نميخوام غلو كنم ولي عين توي اين فيلمها (نشون ميده هنرپيشه دو دله) نميتونستم برم بالا. دو تا پله رفتم بعد برگشتم پايين. دوباره. بعد اصلاً بيخيال شدم و پياده برگشتم خوابگاه. شب هم كلي عر زدم!!!!

فردا عصر دوباره رفتم. اين دفعه گفتم ميرم كه خير سرم مثلاً خريد كنم. بالاخره.....

(بازم شرمنده. ولي همينو بگم كه اين رفت و آمدها ادامه پيدا كرد. به نظرم آدم مؤمني بود كه زياد اهل سر و صدا نبود). بهش گفتم كه با ر و خانوادش در ارتباطم. هيچي نگفت. در مورد محبوبه هم بهش گفتم. گفت بالاخره ميفهمي چرا چشماش اينجوريه. خلاصه اينكه از تمام رفت و آمدهاي من با ر و دوستها و خانواده و ... بهش گفتم و اون هيچ مخالفتي نكرد. وقتي ميرفتم ديدن آقاي .... آرامش خاصي ميگرفتم. هر چند كه براي ديدنش كلي تبصره ماده وجود داشت و خيلي وقتها موفق نميشدم كه ببينمش و ....

 

ر به خيليها انرژي ميداد. يادمه يه شب توي يكي از مراسم يه مادر با دو تا دخترهاش و پسرش اومده بودن. پسر اين خانم (رضا) از نوازندگان نامي تار بود. وقتي تار ميزد آدم هوش از كلش ميرفت. اون شب خيليهاي ديگه هم بودن كه هر كدوم يه ساز ميزدند و به قول خودشون داشتن مجلس را روحاني عرفاني ميكردن و بعضيها هم حسابي دور برداشته بودن و ...تا اينكه

خواهر كوچيك رضا (سميه) نشسته بود كنار پنجره و توي عالم خودش بود. ر همينطور نگاش كرد و يه دفعه برگشت گفت سميه پشت سرت را نگاه كن. سميه بينوا برگشت و چيزي نديد. گفت چي شده؟

ر هم نه گذاشت نه برداشت و يهو گفت كه: پشت سرت يه زن پير وايساده و دستشو گذاشته روي كمرت!!! همه جا دنبالته!!!

سميه مثل فنر از جا پريد و يه جيغ زد. خدا شاهده كه به حالت غش افتاده بود. دختر بينوا. بقيه هم كه انگار ر هزار تا چشم ديگه داره و بقيه ندارن لام تا كام حرف نميزدن!!! عين مجسمه نگاه ميكردن. بعضي‌ها هم كه براشون طبيعي بود. فقط محبوبه اين وسط گفت" ر نگو بهش. نه نكن. همين.

ولي ر مگه ول كن بود. فرمودن رضا كه تار ميزنه اين خانمه اينجاست. همش هم دستشو ميذاره روي كمر سميه.

خلاصه كنم كه سميه قاطي كرد ويك دفعه (دور از جون) عين بلاي آسماني خودش را پرت كرد توي بغل من!!!! شانس آوردين سكته نكردم

بساطي شد. ر اومد گفت اين خانمه به مهتاب نميتونه نزديك بشه و مهتاب تو بايد دستت را بذاري روي كمر سميه همونجا كه اون خانمه گذاشته بود و....

هر كس يه چيزي ميپرسيد و ر به هم سئوالها جواب ميداد. ولي چرا من هيچي حس نميكردم. چرا .....

ولي كم‌كم با گذر زمان فهميدم كه ر از اين ديوونه‌بازيها زياد در مياره. جالب اينكه بعضي ها هم ميگفتن كه اون روح مورد نظر را ميبينن!!! ولي من هيچ وقت نديدم

جريان اون شب و توضيحات صد من يه غاز ر باعث شد كه ديد بقيه نسبت به من عوض بشه. اي بابا!!! ر هم گير داده بود كه تو ميتوني و بايد كمك كني و به بقيه انرژي بدي!!!

-من انرژيم كجا بود؟؟ من يك ساعت هيچي نخورم پس ميفتم. خودم هزار تا مرض شناخته شده و شناخته نشده دارم. بردارم به كي انرژي بدم؟

 

 

ادامه دارد.......................

 

 

پ. ن. عرضم به خدمتتون كه  من نه ديوانه هستم نه توهم زدم و نه هر چيز ديگه. اينها اتفاقاتي بودن كه توي يه دوره زماني زندگي من افتادن و تجربات تلخي را براي من رقم زدند. كساني كه به اين جلسات ميومدن آدمهاي درس نخونده و بيسوادي نبودن. به جرأت ميگم كه خيليهاشون مدارج بالاي علمي داشتن كه من خيلي پيششون كوچيك بودم. خيلي از كساني كه توي اين جلسات ميومدن از سرشناسهاي شهر بودن. توي بعضي جلسات من از نظر سني از همه كوچكتر بودم. شايد يكي از دلايلي كه من خيلي ضربه خوردم اين بود كه كم‌كم خيلي قاطي شدم. وقت زيادي صرف كردم. با زندگي محبوبه و ر قاطي درگير شدم و از خيلي چيزها سر درآوردم و در عوض خيلي چيزها را از دست دادم. خلاصه اينكه متأسفانه بهاي زيادي پرداخت كردم

 

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط مهتاب  | 

زندگی مشترک 8

 وقتي بوسيدمش به جرأت ميتونم بگم شوكه شد. آره انتظارشو نداشت. خيلي ناراحت شد. بدجور كلاه سرش رفته بود. گفت: سرم كلاه گذاشتي!!!! من چقدر سادگي كردم فردي!!!!

بالاخره وقتي بلند شديم كه بريم دست منو گرفت. بعد اون همه مدت براي اولين بار دست منو گرفت. واي چه بدجور ميلرزيدم.

چه حالي داشتم من

منو تا خوابگاه برد. تمام طول راه ساكت بود و فقط يه وقتهايي محكم دستمو فشار ميداد. .......

يه مدت بعد فهميدم كه اهواز، اداره ... داره استخدام ميكنه. به آرش گفتم و قرار شد دو تايي بريم مصاحبه استخدامي. به نظرم خيلي ضايع بود دو تايي مثل دو تا زي‌زي گولو بريم اهواز، واسه همين حلقه مامانم را گرفتم و كردم دستم. اونجا هر دوتامون توي مصاحبه قبول شديم. (خيلي براشون جالب بود كه اينجوري زوج جوون و هم‌رشته با هم اومدن دنبال كار) شرايط كاري و حقوق پيشنهادي خوب بود ولي بديش اين بود كه بايد پنج سال تعهد خدمت ميداديم. واي موندن توي اون شرايط آب و هوايي وقتي بومي نيستي و اصلاً عادت نري خيلي وحشتناكه. توي جلسه مصاحبه خانم ..... از آشناياني كه من زمان دانشجويي براش كار ميكردم و همه ارتباطمون ايميلي بود، حضور داشتن. ايشون از تهران اومده بودن. بعد مصاحبه به من و آرش گفت چرا میخواهید بیایید اینجا؟ هوای اینجا آدم را میکشه و .......

اينجوري شد كه اهواز را بيخيال شديم. ولي خاطرات اون سفر و عكسهايي كه با هم انداختيم هنوز هستن. با اينكه همش توي اتوبوس بوديم و دست از پا خطا نكرديم ولي با هم بودنمون خيلي خوب بود. شب وقتي خوابش برده بود سرش افتاده بود روي سينه من، بيدار شدم ديدم گردنش كج شده و كلش روي سينمه، كوپ كردم. نه دلم ميومد بيدارش كنم و نه روم ميشد كه تحمل كنم

مقنعه‌ام بوشو گرفته بود. آخ كه اصلاً نميتونستم مقنعه‌ام را بشورم. اونو گذاشتم كنار بقيه وسايلي كه بوشو ميداد. مثل جلد سي دي، كتاب، خودكار و .... و هنوز هم نگهشون داشتم (نگين خيلي احمق بودم!!!)

ساعت چهار صبح بود كه توي سرماي وحشتناك رسيديم ..... يه تاكسي گرفتيمو، منو برد خوابگاه. اونجا منو براي اولين بار بوسيد. يك بوسه طولانييييييييييي (چشماتونو درويش كنيد)

بالاخره همينجوري دنيا ميگشت. اكثر شبها با هم شام ميرفتيم بيرون. خيلي جاها با هم پياده ميرفتيم. باهاش ميرفتم خريد. باهام ميومد خريد. كم‌ از خونوادش حرف ميزد. منم كنجكاوي نميكردم (و عجب كه اشتباه ميكردم و نميدونستم). پسر پاكي بود. هيچ شيطنت نافرمي نكرده بود. دست منو هم كه ميگرفت معلوم بود كه هم ميخواد دستمو بگيره و هم خجالت ميكشه!!! تنها انتظاري كه از همسرش داشت اين بود كه دوستش داشته باشه و براي خونوادش مثل دخترشون باشه. در عوض قول داد كه عين پسر خونواده زنش باشه. (همين). در مورد هيچ چيزي مثل مراسم و خواستگاري و مهريه و اين چيزا حرف نميزديم.

توي اون مدت با بچه‌ها كلي اردو رفتيم. واي چقدر سخت بود كه سعي ميكرديم هيچ كس نفهمه (البته انگار همه ميدونستن ولي به خاطر اين برخورد ما هيچ كس به خودش اين اجازه را نميداد كه حتي سئوالي بپرسن، بخوان كنجكاوي كنن، شوخي كنن و يا هر چيز ديگه). براي من هميشه اون "اقاي ...." بود. من حتي وقتي تنها هم بوديم با اسم كوچيك صداش نميزدم (هم روم نميشد و هم اينكه چه معني داره؟؟؟)

اسفند ماه بود كه گفت ميخوان بيان خواستگاري.....

من هيچ تماس و برخوردي با خونوادش نداشتم. در تمام  طول اين مدت يك بار كه تماس گرفته بودم خونشون باباش گوشي را برداشته بود كه به جرأت ميتونم بگم من يه سكته ناقص كردم.

تلفن زنگ خوررررررررررد تا باباش برداشتن. سلام كردم و گفتم

-          ميتونم با آقاي .... صحبت كنم؟

-          كدوم يكيشون؟

-          همون كه ... درس ميخونه. (خوب نتونستم اسمشو بيارم)

-          آهان آرش؟ شما؟؟؟؟؟

-          من .... هستم (چنان به پته پته افتاده بودم كه خودم هم باورم نميش)

-     آهاااااااااااااان. خانم ...../ خوب پپپپپپپپپپپس. شمائئئئئئئئئيد!!! نه نيستن. من مسجد بودم الان اومدم ديدم كسي خونه نيست. پيغام خاصي داريد بفرماييد

-          نه ممنون. ببخشيد مزاحم شدم

 

قطع كردم و همونجا كنار تلفن ولو شدم روي زمين. (خوب اين اولين برخورد من خرس گنده با پدر همسر آيندم بود. مثلاْ)

 

دومين تماس هم اينجوري بود كه زنگ زدم خونشون. گوشي را يه پسر جوون برداشت.

-          سلام. روزتون به‌خير. آقاي .... تشريف دارن؟

-          آرش؟

-          بله

-          بله بله. گوشي. گوشي. (بعدشم خيلي يواشكي گفت كه آرش الان نيست). الو الو صداتون درست نمياد

-          اوه ببخشيد

 

قطع كردم. واي چه حال بدي داشتم. به خودم و خودش كلي بد و بيراه گفتم. اونجا مگه سربازخونه بود!!! چرا اينها همچين ميكنن. بعد ميگفتم كه اشكال نداره. باباش سخت‌گيره!! متعصبه!!! اين چيزا براش حل نشده!!! مهم خود آرشه كه من دوستش دارم (چقدر ... بودم من)

بالاخره اسفندماه شد و پدر آرش تماس گرفت خونمون و به بابام گفتن كه ما ميخواهيم قبل از عيد بياييم عيددينتون!!! بابام هم گفتن منزل خودتونه و ....

اون روز توي خونمون معركه‌اي بود. خودم كلي استرس داشتم. صد تا لباس عوض كردم. نميدونستم چي بپوشم. آرش اولين خواستگاري بود كه اجازه پيدا كرده بود بياد خونمون. (من هميشه دوست داشتم يه نفر اجازه پيدا كنه كه تحت عنوان خواستگار با گل و شيريني بياد خونمون و من بايد عاشق اون يك نفر باشم. دوست نداشتم مرتب اين بياد اون بره. و آرش همون يك نفر بود). نميدونستم چند نفر هستن. آرش جزو بچه هاي آخر خونواده بود و از لابلاي حرفهاش پيدا بود كه واسه برادرها و خواهرهاي بزرگش خيلي احترام قائله. واسه همين احتمال ميدادم تعدادشون زياد باشه. اما مامان و بابام يه جوري بودن. يه جور بد. حس خوبي نداشتن. از برخوردهاشون معلوم بود ولي هيچي به من نميگفتن........

بالاخره تدارك يه گروه حداقل سيزده چهارده نفره را ديده بوديم!!! زنگ زدن. قلبم افتاد كف پام

سه نفر بودن!!! مامان، بابا و خواهر كوچيكه. حتي خود آرش هم نيومده بود. خود آرش هم نيومده بود

ادامه دارد................

 

 

پ. ن. شما را به خدا اينقدر عصباني نشيد. به نظرتون يادآوري اون روزها و سعي در نوشتنشون خيلي لذت بخشه؟؟ ولی نمیدونم چرا مرضم گرفته بنویسمشون

 

+ نوشته شده در  ساعت 8  توسط مهتاب  | 

تجربه تلخ من 2

خونواده جالبي بودن. در واقع ميتونم بگم از اون سيستمهايي كه من تا حالا نديده بودم. خانواده آقاي ر و خانواده محبوبه همسايه بودن. در واقع آقاي ر عاشق دختر همسايه شده بود و ازدواج كرده بودن.

محبوبه و آقاي ر اكثر مواقع خونه مادر شوهر يا مادر زن بودن!! اون روز ظهر هم خونه مادرزن بودن. نميدونم كه چي شد من نهار اونجا موندگار شدم. جمع شاد و صميمي جالب اينكه اهل خونه آقاي ر را مثل (نعوذباالله) خدا قبول داشتند. هر چيزي كه ميگفتن يا هر برنامه‌اي كه حرفش ميشد آقاي ر يه نظري ميداد. جوري حرف ميزد كه انگار پونصد تا روح و جن و پري دو و برمون هستن و اون با همشون حرف ميزنه. همه را ميبينه. بلند بلند باهاشون حرف ميزد و بعد ميگفت كه ميگن اينجور كنيد. همه خونوادش هم قبولش داشتن. توي اون چند ساعتي كه من اونجا بودم چندين نفر تماس گرفتند از زن و مرد!!!

يكي زنش مريض بود، يكي مشكل روحي داشت، يكي عاشق شده بود، يكي يه چيزي گم كرده بود و ............ اونجا بود كه به چشم خودم ديدم كه عليرغم تصور عمومي، مردها هم دنبال اينجور مسايل زياد هستن. پسرهايي كه عاشق بودن، تماس ميگرفتن و ميخواستن بدونن به عشقشون ميرسن يا نه؟؟؟؟ مردهايي كه حتي توي مسائل ج*ن*س... با همسرانشون مشكل داشتن تماس ميگرفتن و راه و چاه ميخواستن!!!!!

باورتون نميشه كه همه جور آدم تماس ميگرفتن و همه جور سئوالي ميپرسيدن. ر هم به هر كسي يه جوابي ميداد. ولي نميدونم چرا مسخرم ميومد.!!!

بعد نهار و جواب دادن به تلفن و ... يه دفعه يه گوشه خودش را انداخت و خر و پف!!! مادر محبوبه هم گفتن كه ر خيلي خسته شده!! از صبح همش داره به اين و اون انرژي ميده!! (راستي يادم رفت بگم كه توي هر جمله استفاده شده توي خونشون حداقل يه بار ميگفتن انرژي)

اون روز گذشت و تا مدتها با من تماس نگرفت. مريم و سپيده كه روز اول باهاشون رفته بودم اونجا، مرتب باهاشون رفت و آمد داشتند. كم‌كم فهميدم كه بچه‌هاي زيادي توي خوابگاه ميشناسنش و بعضي ها در تب ديدنش ميسوزن!!!!

ولي من كشش زيادي به محبوبه داشتم. نميدونم نغمه چشمهاش منو ميكشيد و يا اينكه مادر اون بچه عجيب و غريب بودنش باعث ميشد من اينجوري بهش علاقه‌مند بشم. يه بار تصادفي سر .... ديدمشون. همونجا محبوبه گير داد كه امشب خونه ... دعوت داريم و ياالله تو هم بايد بيايي. اين شد شروعي براي اينكه پاي من به جمعشون باز شد. قبل از اون جمعهاي ديگه هم بودن دوستاني كه محبت داشتن و منو دعوت ميكردن. ميرفتم اونجا و ميديدم كه ذكر ميگن، علي علي ميكنن و تار و تنبور ميزنن و ....

اممما جمع اينها فرق ميكرد. ر را مثل خدا قبول داشتن. اين خيلي برام عجيب بود. همه برنامه‌هاشونو با ر هماهنگ ميكردن!!!! گل سر سبد اون بود.

نميدونم كنجكاوي بود، فضولي بود يا هر حسي بود باعث شد كه من كم‌كم عضو دائمي اين گردهماييها بشم. هر جلسه با آدمهاي متفاوتي برخورد ميكردم. آدمهايي كه حسشون به ر مثل بقيه بود. ر هنوز هم همون كارها را ميكرد. ارشاد ميكرد، نظر ميداد، انرژي ميداد و .... ولي يه چيزيش جور در نميومد.

غم چشمهاي محبوبه

يه بار يه جلسه دعوت شدم و ديدم كه همه يه جوري هستن. انگار منتظر يه بزرگي هستن. خود ر هم همينطور بود. همه اضطراب داشتن. اومد. آقاي ....... اومد. به جرأت ميتونم بگم كه كف كرده بودم. آقاي ..... كسي بود كه من فقط اسمش ر شنيده بودم. كسايي كه ازش حرف ميزدن و ....... نمدونم شايد بگم اقرار كردم اگه بگم عين چي قبولش داشتن و براش احترام قايل بودن و ازش حساب ميبردن.

مردي حدود پنجاه، جوگندمي، محاسن و ..... باور كنيد يه جوري بود. آرامش داشت، به قولي نوراني بود، ترسناك بود يا هر چي كه بود من كوپ كرده بودم!!! (شايدم هيچ كدوم از اين چيزا نبود و من فقط جوگير شده بودم)

جالب اينكه ر هم جلوش مثل موش شده بود!!!! داشتم ميمردم. آرزوم بود كه يه كلمه باهاش حرف بزنم.

 

ادامه دارد .........

+ نوشته شده در  ساعت 15  توسط مهتاب  | 

خرید.....

سال اول ليسانس توي همون يكي دو ماه اول نميدونم چي شد كه چند تا از بچه‌هاي دانشگده پرستاري شدن هم اتاق ما. البته اين ما كه ميگم يعني چهارده نفر!!!

بالاخره، اينها سال بالاييهاي پرستاري بودن و به اصطلاح خودشون چشم و گوش باز

شبها ميشستن واسه ما تعريف ميكردن و ارشادمون ميفرمودن در مورد مسائل ...

بگذريم. خلاصه كلام اينكه من خيلي مشتاق شدم كان*د*و*.... ببينم. (خوب نديده بودم ديگه. از يه بچه درسخون مثبت بيشتر از اين كه انتظار نميره؟ اونم اون سالها)

يكي از دوستام داروسازي ميخوند و توي يه داروخانه پارت تايم كار ميكرد. دست به دامن اون شدم و رفتم داروخانه و در يك عمليات چريكي!! يه دونه كان*د*و*....خريديم. (من و دوست صميميم)

بعد رفتيم خوابگاه. بازش كرديم. اولش كه ميترسيديم بهش دست بزنيم!!! بعدش كلي خنديديم و مسخره بازي و بعدش گرفتمش زير شير آب. پر آبش كردم. شد اين هوااااااااااا

واي چقدر باحال بود، از خنده دل و رودم درد گرفته بود. بعد سارا (دوستم) ميرفت دونه دونه بچه‌ها را صدا ميكرد. من پشت سرم قايمش كرده بودم. بچه‌ها كه ميومدن ميگرفتم جلوشون. ميتونيد تصور كنيد چي ميشد؟؟؟؟

جيغ ممتد بنفش

خيلي خنديديم

 

آخييييييييي. از اون روزا خيلي ميگذره. الان شكر خدا هزار الله و اكبر بچه پنجم دبستانيها هم ميدونن چيه و ....از اون بدتر که حسابی درگیر هم شدن

هر صبح وقتی میام سر کار یه صحنه تکراری توی کوچه میبینم. یه دختر راهنمایی (فرم لباس و سن و سالش نشون میده که نهایت سیزده سال داره) تنها تنها جلو راه میاد (با دیدن هر روزه من لبخندی میزنه) و پشت سرش به فاصله پنج شش قدمی یه دختر دیگه توی همون سن و سال و با همون روپوش جفت یه پسر (نره غول بدریخت سن‌دار) راه میرن و لاو میترکونن (البته به خیال خودش). هر چند میدونم ربطی به من نداره ولی دلم واسه مامان این دختره میسوزه. با خودم فکر میکنم اگه بفهمم دخترم اينجوري يواشكي توي كوچه با يه همچين تحفه‌اي راه بره من چه ميكنم؟؟ از طرفي، دختر جلویی الان داره به چی فکر میکنه؟

نمیدونم واله!!!

امروز همكارم ميگفت يكي از آشناهاشون يه دختر دبيرستاني داره كه دختره سر خود رفته تست بتاهاچ‌سه‌ژ داده و مامانه جواب آزمايش را توي كمد دختره پيدا كرده!!!!!!!!!!!

 

پ.ن. مالزي نشين جونم من الان سه روزه نميتونم وبلاگت را باز كنم. چي شده؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط مهتاب  | 

بیمه

من كشته مرده اين خدمات بيمه ايران هستم. پارسال و پارسالهاش ماشينم بيمه ايران بود. يه تصادف كردم، خيلي ببخشيد عذر ميخوام، به غلط كردن افتادم. عجب خدماتي!!!!!!!!! عجب سرويسي!!! دفعه اولم بود كه تصادف كرده بودم و اصلاً نميدونستم بايد چه بكنم.

بردار ببر فاطمي. خوب من الان چه خاکی به سرم بریزم با طرح ترافیک؟؟؟؟؟

 اونجا بردم ميگن نه چون خودت مقصر بودي بايد بري تخت طاووس.

رفتم اونجا. مثل خيلي از شركتهاي ديگه، اون ساعت همه داشتن صبحانه ميخوردند و هيجان‌انگيزتر اينكه "كله‌پاچه" ميل ميكردن! بوي كله‌پاچه دفتر را برداشته بود. مگه كسي ميومد جواب بده كه خرت به چند؟؟؟؟

كلي معطلي و اعصاب خوردي يه طرف، اون كارشناس خوش اخلاق و خوش برخورد و مؤدب بيمه هم همون طرف. صبح اول صبحي همچين اعصاب منو سالاد كرد كه .....

ميگه ماشين از قبل اين‌ريختي بوده!!! اينش از قبل خراب بوده!!! اونش از قبل اونجوري بوده.

هيچي ديگه چندين و چند سال بيمه‌گذار اين شركت باش و يه بار كه تصادف كردي همچين حالت را ميگيرن كه انگار اومدي از مال باباشون دزدي كني و .......

بگذريم

خلاصه اينكه اين شركت عزيز دو تا طرح ديگه داره اجرا ميكنه "طرح بيمه طلاق" و "طرح بيمه مهريه"

" شرکت سهامی بیمه ایران اعلام کرد طرح بیمه طلاق برای حمایت از زنان مطلقه را تا برقراری شرایط ازدواج دوباره، اجرا می‌کند."

"به گفته کارشناسان، هدف طرح بیمه طلاق این است که زنانی که از همسر خود جدا می‌شوند و از امنیت اجتماعی و اقتصادی برخوردار نیستند، تا زمانی که ازدواج کنند یا شغل پیدا کنند، تحت پوشش سازمان حمایتی قرار بگیرند و بیمه آنها را حمایت کند."

"بيمه‌نامه مهريه تضميني مطمئن براي پرداخت تمام يا قسمتي از مهريه و پشتيباني مالي مناسبي است كه زوجه مي‌تواند از مزاياي آن ََبهره ‌مند شود"

 

البته هنوز اين طرحه در مجلس و شوراي نگهبان تصويب نشده ولي خيلي باحاله!!

بالاخره خونه‌دار و بچه‌دار زنبيل و بردار و بيييييييييييييييييييييييا

 

 

پ.ن.1 دوستان عزيزي كه احتمالاً كارمند و كارشناس و مدير و ... شركت بيمه ايران هستن و يا اينكه بيمه ايران خاله خانباجيشون هستن شاكي نشن. همينه ديگه مگه نه؟

پ.ن.2 خانمهاي عزيز خودتون بياييد توي صف وايسيد. من نميتونم براي كسي زنبيل نگه دارم. گفته باشم

پ.ن.3 آقايون محترم توجه داشته باشيد كه.... .......هيچي نميگم. ميترسم كه چيزي بگم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 8  توسط مهتاب  | 

زندگی مشترک 7

از بعد اون روز (12 ارديبهشت 1383) كه با هم حرف زديم انگار اوضاع يه جورايي هم بدتر شده بود وهم بهتر!!

مثلاً من مجبور بودم واسه تمام شيطنتهايي كه كردم توضيح بدم

- اون دو تا عكسي كه توي سري عكسها بود شما برداشتين؟

(ماجرا از اين قرار بود كه يه بار آرش خان به همراه دوست و رفيقهاي خوابگاهي و غير خوابگاهي مشرف شده بودن باغ يكي از همكلاسيها. البته همه انگاري پسر بودن و بللللللللللللللللللللله ديگه. تركونده بودن اساسي. اون وسط حسين بي‌مزه دوربين در مياره و چپ و راست از ملت عكس ميگيره. بعد رفته بود عكسها را ظاهر كرده بود و به خيال خودش اونهايي كه مورد نداشته بود را آورده بود اتاق فوق‌ليسانسها تا همه ببينن. (البته توي تمام عكسهايي كه آورده بود يا خودش نبود و يا مثل بچه آدم يه گوشه نشسته بود). مهتاب خانوم هم رفتن و يواشكي دو تا از عكسها را دزدين. بله ديگه دزديدم. يعني چي؟ خوب من غيرت دارم. آرش توي يكي از عكسها با يه وضع زننده (خيلي زننده) يه ركابي پوشيده بود (ركابي به جهنم) زير بغلش يه جنگل دراومده بود

وقتي اون عكس را ديدم بالاخره اين عكس را يواشكي برداشتم و كردم زير مقنعه (انگار تنها جايي كه مقنعه به درد آدم ميخوره همينجاست). يه عكس ديگه بود كه آرش خان عين يه موش آبكشيده شده بود. اينقدر افتضاح بود. با لباس پرتش كرده بودن توي استخر و همينكه بيرون اومده بود ازش عكس گرفته بود. صحنه اين يكي ديگه قابل توضيح نيست (با عرض شرمندگي)

بالاخره هر دو تا را كردم زير مقنعه و .....

حالا آقا آرش داشت دنبال عكسهاش ميگشت. و خوب دزد را پيدا كرده بود

 

- جزوه..... منو شما به اون وضع درآوردين؟

(ماجرا از اين قرار بود كه توي كلاس ... كه گفته بودم پشت سر بنده مينشست و اظهار فضل ميكرد، مرتب جزوه مينوشت. من امممما توي جزوه نويسي و نت برداري اول همه بودم. يه بار استاد گفت كه جزوه يكي را كه از همه بهتره بدين آقاي .... براي سال پايني‌ها هم يه كپي بزنن. بين علما اختلاف افتاد كه جزوه مهتاب بهتره يا جزوه آرش. منم با مارمولكي گفتم نه خط من خيلي ريزه و من رنگ رنگي مينويسم و توي كپي خوب نميشه و ... باعث شدم جزوه اونو بدن آقاي ....واسه كپي. در يه فرصت مناسب .............همين ديگه. من اصلاً كار بدي نكردم. حقش بود. به خدا اينقدر لجم را در ميورد كه اگه يه فرصت گيرم ميومد يه لاپا بهش ميدادم و از پله‌ها شوتش ميكردم پايين

 

-          برنامه اردو ... را شما به هم زدين؟

-          كتابهاي ....

-          دفتر....

 

بگذريم. خدائيش من خيلي بچه بدي نبودم. خوب لجم را درميورد. حقش بود. به هر حال بعد اون روز زندگي خيلي شيرين شده بود انگاري. توي دانشكده فقط سلام و خداحافظي. حتي از قبل هم كمتر حرف ميزديم. تلفنها هم مثل قبل برقرار بود. هر روز ساعت سه تا سه ربع تماس ميگرفت خوابگاه حدود پنج دقيقه احوالپرسي. آخر شها هم يكي دو تا اس ام اس. (همين. به جان خودم). الان كه نگاه ميكنم يه حس خاص بهم دست ميده. نميدونم شايد يه جورايي متفاوت بوديم. مثل خيليها تلفن را نتركونديم و بدو بدو با هم نرفتيم بيرون و ....

كم كم شروع كرديم به چت كردن. توي چت هيچ وقت مستقيم با هم حرف نزديم. من يه مورچه كوچيك بودم (فردي/ مورچه سياه) و اون هم يه هيولا (سالي/ كمپاني هيولاها). متن تمام اون چتها را دارم. كم‌كم اخلاق و رفتار هم دستمون اومد. فردي و سالي خيلي راحت با هم دعوا ميكردن، قهر ميكردن، آشتي ميكردن و هيچ كاري هم به مهتاب و آرش نداشتن. واسه تولدش يه كيف پول خوشگل خريدم و يواشكي همراه با يه نوار كاست بهش دادم. هر چند وقت يه بار با هم ميرفتيم بيرون. توي يه شركت كار پيدا كرديم. دو تايي با هم. درآمدش آنچنان خوب نبود ولي حس بودن باهاش و اينكه با هم داريم كار ميكنيم و به خيال خودمون بقيه خبر ندارن خيلي خوب بود.

يه بار كامپيوترم توي خوابگاه خراب شد. يه نگهبان بود كه من خيلي باهاش رفيق بودم. از دوران ليسانسم منو ميشناخت. بهش گفتم از شركت كامپيوتري .... يه مهندس ميفرستن سرويسش كنه. اجازه ميدين؟ اونم اجازه داد

يوهووووووو

آرش هم رفت موتور يكي از دوستاشو گرفت و به اسم آقاي مهندس .... اومد خوابگاه. الان كه يادم ميفته ميگم عجب كله خري بودم ها. حتي احتمال ندادم كه از بچه‌هاي خوابگاه كه هم‌دانشكده‌اي بوديم ببينن؟؟؟

آرش ياالله يا الله گويان همراه با نگهبان اومدن اتاقم. منم چادر چاقچور كرده بودم و حسابي توپم پر كه اق اين چه سرويسي دفعه قبل كردين! ال شده بل شده!

نگهبان يه ده دقيقه موند و بعد رفت پايين (به همين راحتي. جالب اينه كه آرش مثل بچه آدم نشست و كامپيوتر را درست كرد و خدا شاهده حتي يه جمله عاشقانه هم به من نگفت!!!! هيچي!!!!!)

چندين ماه به همين صورت گذشت. به مامانم همه چيو گفته بودم. خيلي كمكم كرد. به جرأت ميتونم بگم كه ديگه نميتونستم درس بخونم (البته همش به خاطر آرش نبود. چند تا موضوع همزمان درگيرم كرده بود. يكيشون همون بود كه توي پست قبليم گفتم و بعداً بقيه اش را ميگم). توي مهرماه قرار شد با خونوادش بيان خونمون ولي يه اتفاق خيلي بد افتاد (خانواده خواهر عروسشون توي جاده تصادف كردن و فقط مادر خونه و يه دختر باقي موندن. يكي از خانمهاي فوت شده هشت ماه باردار بود. شوهرش توي ماشين پشت سرشون بود، پسر خونه كه نامزد كرده بود و پدر خونواده) خيلي افتضاح بود. خدا نصيب نكنه. اين شد كه جريان خونه ما اومدن به تعويق افتاد.

دفاع كردم و امتحان دكترا هم قبول نشدم. يك هفته قبل از دفاعم با هم رفتيم شام بيرون. هوا خيلي سرد بود. رفتيم توي پارك .... نشستيم. اونجا بود كه پشت دست منو گاز گرفت تا برام يه ساعت درست كنه!!! تا هميشه سر وقت سر قرار حاضر باشم (براي اولين بار بدنش با بدنم تماس پيدا كرد! اونم چه تماسي! تا دو هفته جاش سياه بود) البته بي‌انصافي نكنم. توي چتهامون فردي سالي را تهديد كرده بود كه گازش ميگيره و اونم گفته بود كه يه ساعت عین ساعت فردي براش ميذاره. اين شد كه اين شد. دستمو گاز گرفت اساسي.

منم نامردي نكردم. قرار بود گوشش را گاز بگيرم كه روي لپش كنار گوش راستش را بوسيدم. يه بوس كوچكولو

 

ادامه دارد........

 

+ نوشته شده در  ساعت 17  توسط مهتاب  | 

تجربه تلخ من 1

گاهي فكر ميكنم با اينكه سن زيادي ندارم (البته به خيال خودم) ولي اتفاقهايي كه توي زندگيم افتاده خيلي زياده. يه وقتهايي ميزنه به سرم كه بنويسمشون. شايد واسه بچه‌هام.  ولي بعضي وقتها فكر ميكنم خيلي تجربه‌ها را بايد خود آدم به دست بياره تا ارزشش را بفهمه. نه؟ (چقدر عالم دانشمندانه حرف زدم). اين خاطره كه از امروز شروع ميكنم مال يه تيكه زماني توي زندگي منه كه من با تمام وجودم دلم ميخواد ميتونستم با يه پاك‌كن پاكش كنم. توي اين برهه زماني من فهميدم كه تنفر چيه. به اندازه تک تك سلولهاي بدنم از يكي متنفر شدم. چيزهايي را از دست دادم كه ديگه هرگز، هرگز به دستشون نميارم. نميدونم عمق حماقت من تا كجا بود

 

چند سال پيش .... كه بودم (همون موقع كه دانشجو بودم) چند تا از دوستهاي صميم توي خوابگاه واسم تعريف كردن كه يه آقايي ميشناسن كه با حضرت علي در ارتباطه و خيلي مرد خداست. خيلي آدم خاصيه. حتي اگه پ*ريود باشي نگات بكنه ميفهمه و.....كلي چيزهاي عجيب غريب در موردش تعريف ميكردن. بايد اعتراف كنم كه خيلي كنجكاو شده بودم ببينمش. تقريباً حدود سه ماهي اين تعريفها ادامه داشت. يكي دو تا از بچه‌ها ميرفتن خونش و از فضاي اونجا و ... تعريف ميكردن. ميگفتن زنش هم يه جوريه و ... خلاصه.

اون موقع منم خيلي دنبال هيپنوتيزم و نيروهاي ماورايي و پرواز روح و ..... بودم. خلاصه كنم كه يه جورايي قاطي داشتم!!! بالاخره خيلي كنجكاو شدم ببينمش. اين آدم خاص را. از بچه‌ها خواستم ازش اجازه بگيرن و در صورت امكان شماره همراهش را به من بدن. شماره را دادن. درست يادمه كه يه شب قشنگ وضو گرفتم. مرتب يه گوشه نشستم و بهش زنگ زدم!!! (توي دلتون نگيد كه من احمق بودم!!!)

خيلي صميمي احوالپرسي كرد و گفت ميدونسته كه بهش زنگ ميزنم! منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم: جداً؟ چشم بسته زيرآبي ميريد يا از اون علم غيبتون فهميدين؟؟؟؟؟؟ و .........

بهش برخورد. قشنگ معلوم بود. نميدونم چي شد كه تلاش كرد خودش را اثبات كنه. ازم خواست كه هفته ديگه با دو تا از بچه‌هاي ديگه بريم خونش

عصر چهارشنبه‌اي شد و خودش اومد .... دنبالمون. رفتيم خونش. يه خونه خيلي خيلي معمولي (شايدم پايينتر از معمولي). من و اون دو تا دوستم نشستيم توي هال. خودش رفت توي اون يكي اتاق. بعد يكي از دوستامو (مريم) را صدا كرد. در اتاقشون باز بود ولي صداشون مبهم بود. منم راستش خيلي گوش تيزي و مهمتر از اون انگيزه‌اي براي فالگوشي نداشته و ندارم. بالاخره تقريباً يك ساعتي طول كشيد. مريم كه اومد بيرون، ميتونم بگم اندازه همه عمرش گريه كرده بود!!! بدنش ميلرزيد. نشست كنار من و سپيده رفت توي اتاق. اينقدر حال مريم بد بود كه گفتن نداره. زبونش قفل شده بود. فقط اشك ميريخت. همش ميگفت اون ميدونه! همه چيو فهميد!! خبر داشته! هر چي ميپرسيدم فايده نداشت. عجب ميلرزيد

بالاخره سپيده هم توي وضع تقريباً مشابهي اومد بيرون. نميدونم ميتونيد حال منو تصور كنيد؟

اون رگ خريم گل كرده بود. توي دلم ميگفتم كه يه حالي به كلاس اين آدم ميدم كه گوشي دستش بياد

رفتم توي اتاق. نشست و قرآن و مفاتيح و ... باز كرد. گفت چي ميخواهي؟ گفتم حقيقت؟ گفت كجاست؟ گفتم طالبم!! (داشتم از خنده منفجر ميشدم. بالاخره اين كتابهاي شمس و مولوي و اين زبون درازيهاي بقيه را كپي كردن خيلي خنده‌داره ها!!!)

بالاخره يكي اون گفت يكي من. تلفنش زنگ زد. رفت گوشي را برداشت. ظاهراً يه خانمي بود از اصفهان تماس گرفته بود و معركه‌اي بود ..... منم نامردي نكردم و با تمام وجود يه موج انرژي براش فرستادم. مغز سرم درد گرفت ولي ارزشش را داشت. به نظرم امتحان خوبي بود. تلفنش كه تمام شد اومد نشست جلوي من و گفت نميتونم

پرسيدم چيو نميتوني؟ گفت نميتونم.............اونچه كه ميخواهي اينجا نيست. بعد زد زير گريه!!!!

شوكه شده بودم. گفت برو..................

وقتي اومديم خوابگاه حس خيلي بدي داشتم. سرم درد گرفته بود. قاطي كرده بودم حسابي. توي اين مملكت كه همه ... و ... قاطي شده آدم ديگه به هي چيز نميتونه اعتقاد داشته باشه. حسهاي مختلفي داشتم. شياده؟ راست ميگه؟ چرا؟ اگه يه نيروي خاصه چرا به همه ميگه؟ با علم ميشه ثابتش كرد؟ .........

نميدونستم چه مرگم شده. ولي دلم ميخواست دوباره ببينمش. خيلي زياد. تقريباً ده روزي از اون جريان گذشت. يه روز ظهر تماس گرفت و بهم گفت همين الان پاشو بيا. خونشون اون سر شهر بود. ولي رفتم. زن مهربون و خوشگلش هم بود. يه خانم به تمام معنا. اينقدر شيفته زنش شدم كه نهايت نداره. تا شب اونجا بودم. زنش فرشته بود. ولي حس من به خودش؟ نميدونم؟ ازش ميترسيدم؟ حساب ميبردم؟ دوستش داشتم؟ نميدونم

يه پسر چهار ساله داشت كه به محض ديدن من بهم گفت پيشمون ميموني مگه نه!!!! زنش (محبوبه) گفت كه پسرش با هيچ كس رفيق نميشه و اين خيلي براش عجيبه و باباهه يه سري توضيحات داد و .................

ادامه دارد

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط مهتاب  | 

زندگي مشترك 6

يه چند وقتي از اون جريان گذشت. نميدونستم چرا با هيچ خواستگاري نميتونستم مثل آدم حرف بزنم. هر موردي كه پيدا ميشد و هر كس اين حرفها را پيش ميكشيد همچين رم ميكردم و يا طرف را رم ميدادم اساس.

حس دوگانه. هنوز هم گاهي از آرش بدم ميومد، از دستش ناراحت بودم، ولي نميدونم چرا همش توي فكرش بودم!!!! ولي اون نه ميومد جلو و نه عقب ميرفت. ميتونم به جرأت اعتراف كنم كه عين اون روباهه توي مسافر كوچولو اهليم كرد. هر روز سر يه ساعت مشخص زنگ ميزد. اكثر مواقع فقط حال و احوالپرسي!!! هر روز توي دانشكده يه جوري سئوال ميكرد كه فردا ميرم يا نه؟؟؟ اگه ميگفتم ساعت ده ميام. بعد ميشد ده و نيم، تماس ميگرفت كه

-          كجاييد!!! نمياييد؟

-          چطور مگه؟ چيزي شده؟

-          چيز خاصي كه نه. خوب كتابخونه يه سري كتاب جديد خريده بياييد ببينيد

-          خوب فردا ميايم

-          ميل خودتونه، ولي دكتر ... گفته بچه‌هاي ارشد امروز ميتونن بيان. فردا ديگه چيزي نميمونه

-          اشكال نداره اينقدر خوندم به كجا رسيدم؟؟؟

-          اينجوري نگيد. كتابهاي خيلي خوبي داره و ........

 اينجور اتفاقها كم نميفتاد

 

بالاخره يه روز زدم به سيم آخر و پرسيدم

-          چرا هر روز به من زنگ ميزني؟

-          خوب براي اينكه كارتون دارم.

-          خوب ميتونيد بذاريد بيام دانشكده بپرسيد. ضمن اينكه بعضي سئوالهاتون هم همچين سئوال و كار نيست.

-          گير دادين ها

-          اره. ميخوام بدونم چرا به من زنگ ميزنيد؟ چرا؟

-          داريد منو به صليب ميكشيد. چرا اذيتم ميكنيد. خوب زنگ ميزنم ديگه. شما همكلاسيم هستين

-          شما به همه همكلاسيهاتون زنگ ميزنيد؟ اينجوري مرتب؟

-          چرا گير ميدين. نه.  .......

-          ............... (به قول خودش به صليب كشيدم و زيرش آتيش روشن كردم تا گفت)

-          خوب من دوستتون دارم

-          چه جور دوست داشتني؟ منم خيليها را دوست دارم ولي لزومي نميبينم هر روز بهشون زنگ بزنم

-          (بعد يه سكوت طولاني) ترجيح ميدم باهاتون در اين مورد حضوري حرف بزنم

-          باشه

-          فردا صبح خوبه؟

-          فردا صبح كه شما امتحان داريد!! (واله نه از اينكه حرف نميزد نه اينكه روز امتحان ميخواد بياد حضوري حرف بزنه)

-          خوب نميرم امتحان بدم

-          نميريد امتحان بدين؟؟؟؟؟ يعني چي؟

-          خوب پس‌فردا. پس‌فردا صبح. خوبه؟ شما كه فردا مياييد دانشكده مگه نه؟ از دستم ناراحت كه نشدين؟

-          من نه. فردا كاري ندارم بيام. (بابام جان مهلت بده. عجب موجوداتي هستن اين مردها)

-          چرا نمياييد؟ ببينيد دو تا فيلم توپ رايت كردم فردا بياييد تا حداقل فيلمها را بهتون بدم. يه سري جزوه هم تا شب ميگيرم و ...........راستي ميخواهيم برنامه اردو بذاريم و ....

-          حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟ (عجب موجوداتي هستن اين مردها). همون پس‌فردا ساعت چند؟ كجا؟

-          هر جا شما بگين؟ هفت صبح خوبه؟

-          هفت صبح؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-          ...................

 

بالاخره قرار شد ساعت هشت و ده دقيقه ...... همديگه را ببينيم.

 

وقتي از تاكسي پياده شدم و از دور ديدمش، خندم گرفته بود. نميدونم چرا اينقدر برق ميزد. صورتش هم عين لبو قرمز شده بود. نامتعادل داشت قدم ميزد. اين نيش لامصب من بسته نميشد. قيافش خيلي مسخره شده بود. عين بچه درسخونهايي كه اومدن جلوي كلاس درس پس بدن و ميترسن يه لحظه بيست و پنج صدم ازشون كم بشه. خيلي خنده دار بود.

امان از دست اين نيش خاك بر سر من. دلم ميخواست بشينم غش غش بخندم. (به خدا از خوشحالي نبود ها). از كلافگي بود. عصبي شده بودم. نميدونستم رفتم اونجا چه خاكي به سرم بريزم. اصلاً نميدونستم چي بگم ....

ده دقيقه اول خيلي بد بود. سكوت و سكوت. بالاخره طبق معمول با درس و امتحان و ... شروع كرد. سه ساعت و نيم يه بند حرف درس و كتاب و متفرقه زد. (عجب آدمي). دوباره داشتم آب و روغن قاطي ميكردم. يادم نيست دقيقاً چي گفتم فقط يادمه كه بهش يه تذكر دادم كه واسه چي منو كشيده اونجا؟ (عين فرغون. دم به دقيقه بايد هولش ميدادم. چقدر ساده بودم من كه از اين مسأله به راحتي گذشتم)

به حرف اومد و از خونوادش گفت. پدر متعصب، خشك، مرد سالار، بي‌احساس، .....، توي جمع شمع محفل بشه و توي خونه يه كلام حرف نميزنه و .... در مقابل مادري مؤمن، مهربون، صبور و مظلوم و ..... اينها تعاريفي بود كه از پدر و مادرش كرد. خونواده تقريباً پر جمعيت. وضع مالي متوسط. شديداً مذهبي (حتي گوشزد كرد كه توي جمع خونوادگيشون هم خواهر و مادر و عروسهاشون چادر سر ميكنن) اون موقع كه تعريف ميكرد تمام تيپ و شخصيتهاي توي فيلمها و سريالهاي تلويزيوني ميومد جلوي چشمم. جلوي همديگه توي خونه چادر ميپوشن. (اون موقع به نظرم خيلي جالب بود!!! باباش را يه مرد درشت هيكل با سبيل پرپشت و يه شيكم گنده تصور كردم. نميدونم يه چيزي مثل پدر سالار!!! و بقيه شخصيتها را هم همينطور. نميدونم چرا اينجوري كردم. تا ساعت دو بعد از ظهر با هم حرف زديم. بيشتر اون حرف زد. جيك و پوك منو هم درآورده بود!!!!!!!!!! نيازي به توضيح نبود!!!! آخرش هم قرار گذاشتيم از اين مسأله هيچ كدوم از بچه‌هاي دانشكده چيزي نفهمن. دانشكده‌ها عين يه دهكده ميمونن كه پر از فضول و خاله خانباجي هستن.

نميخواستيم انگشت‌نما بشيم. جالبه كه بطور صريح هيچ حرفي رد و بدل نشد. نه تقاضاي دوستي و نه تقاضاي ازدواجي. هيچي. هيچ تقاضا و هيچ برنامه‌اي از آينده داده نشد. هيچي. انگار هر دوتامون ازش خبر داشتيم و هيچ كدوم حرف نميزديم.

الان كه نگاه ميكنم خيلي مسخرم مياد. ظهر وقتي برگشتم خوابگاه نميدونستم يعني چي؟ حالا چي شد؟ چي گفت؟ منظورش چي بود؟؟؟؟

 

از بيگــــــــانگان هــــــــــــــرگز ننــالم             كه با من هرچه كرد آن آشنا كرد

 

ادامه دارد.....

 

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط مهتاب  | 

الووووووووو

..................

-          الو، بله بفرماييد

-          سكوتتتتتتتتتتتتتت

-          الوووووووووو

-          سكوتتتتتتت

  اين مكالمه ديشب ساعت يه ربع به دو. (در واقع نيمه شب). دفعه سوم بود كه اين آدم بيكار نصف شبي منو از خواب ميپروند. متأسفانه ديشب باز يادم رفت موبايل را بعد از كوك ساعت خاموش بكنم و اين بلا براي بار سوم سرم اومد. سرم به شدت درد گرفته بود. خاموشش كردم و امروز صبح به محض روشن كردنش اين اس ام اس خنده‌دار دستم رسيد كه" سلام. من يك پسر مجرد هستم. اگر شما دوست پسر داريد كه هيچي، در غير اينصورت مايليد با من دوست بشيد؟"

 

آي كه شيطونه ميگه، هر چي فحش آب كشيده و آب نكشيده بلدم را نثارش بكنم

 

 

چند وقت پيش يه دختر خانم تماس گرفت. خيلي شيك فرمودن:

-          ببخشيد ميتونم بپرسم شما

-          من: هان؟ من بگم كي هستم؟

-          خواهش ميكنم. لطفاً (با ناز و عشوه فراوان)

-          عزيزم شما تماس گرفتي. فكر نميكني دور از ادب باشه من خودمو معرفي كنم

-          آخه اين شماره توي گوشي من سيو بوده. ميخواستم ببينم مال كيه؟

-          حتماً آدم مهمي نيست كه يادت رفته. دليتش كن، خلاص

-          اوا نننننننه. دلیت واسه چی؟ بيتا جون تويي؟

-          بيتا؟

-          سپيده جون تويي؟

-          اي بابا.

 

...................

خداي بزرگ هزار بار خير به اين اپراتور دوم و سوم و چهارم بده كه به داد اين ملت بي‌فرهنگ (دور از جون شما) رسيدند و يه سرگرمي براشون درست كردند. دو هزار تومن ميدي يه سيم كارت اعتباري ميخري و با خوشحالي توي اعصاب ملت شهيدپرور پاتيناژ ميري.

كي به كيه! هر كي هركيه. عمراً بتونن بفهمن تو كي بودي. حالا گيرم بفهمن ميتونن چه كار بكنن. پاتيناژ بروووووووو

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 15  توسط مهتاب  | 

زندگی مشترک 5

بالاخره توي اين هاگير واگير توضيح داد كه بچه‌ها اذيتش كردن و اون شيريني عروسي برادرش بوده و .... حال من گفتن نداره. از شدت عصبانيت چسبيده بودم به سقف. از اون بدتر اينكه خيلي با خنده و با يه حالتي ميگفت كه انگار كيف كرده كه اين مدت من سر كار رفته بودم (انگاري قصد و مرضي هم داشته)

هر چند كه من سعي كردم خيلي خونسرد نشون بدم و با خنده و شوخي گفتم كه فكر ميكردم يكي پيدا شده سر به راهتون كنه و اون جوب ميداد سرم توي راه هست و ....... بگذريم

دوباره لجم دراومده بود اساس. توي دلم گفتم دفعه ديگه يه بلايي سرت بيارم تا اينجوري با چشمات خنده نكني ...

با بچه‌هاي ورودي اونها يه كلاس مشترك داشتيم. با يه استاد فوق‌العاده بد اخم. دسيپليني و كلاً بد قلق. درس سختي بود و از اون بدتر سمينارهايي (lecture) بود كه هر از چند گاهي به زور استاد بايد ارائه ميكرديم. سر كلاس دقيقاً پشت سر من مينشت و در تمام مدت از بيانيه‌ها و ابراز فضلشون استفاده ميكرديم. توفيق اجباري و ....

يه روز استاد فرمودن كه بقيه مباحث باقي مونده را تقسيم كنيد بين خودتون و هر جلسه يكي بياد ارائه بده. بعد كلاس نمايندمون (حسين) مباحث را تقسيم كرد و دادن به من كه فردا صبح كه ميرم دانشكده بدم استاد. خوب معلومه ديگه من چكار كردمموضوع آرش را عوض كردم و اسمش را هم گذاشتم نفر اول ليست.

روز ارائه قيافش ديدن داشت. حدود نيم ساعت قبل از شروع كلاس يكي از بچه‌ها بهش گفته بود كه نفر اول اونه و ....

يوهوووووووووو

بعد كلاس جلوي همه به من گفت كار خوبي نكردين و منم توضيح دادم كه اصلا متوجه نميشم شما چي ميگيد!!! (البته باور كرد براي اينكه امكان هر گونه تغييري از طرف استاد هم بود. كلاً اخلاق استاده اين تيپي بود)

يوهووووووو

 

دوباره شروع كرد برام سي‌دي فيلم آوردن و سرچ كردن و .... از اون بدتر اينكه هفته‌اي دو سه بار به بهانه‌هاي مختلف تماس ميگرفت. يه سري كه ميخواستم بيام تهران اومد بهم گفت كه "شنيدم داريد ميريد تهران و ...... من يه زحمتي واستون دارم. دوربينم خونه داداش جا مونده و اگه زحمتي واستون نيست آدرس و شماره تلفن منزلتون را بدين داداشم دوربينم را بياره بده شما برام بياريد" و ........ منم آدرس و شماره تلفن را دادم.

يكي دو روز بعد از اومدنم يه خانم خيلي مؤدب و مثلاً مهربون (بعداً ميگم چرا مثلاً مهربون) تماس گرفت منزلمونو و فرمودن كه خانم برادر آقا آرش هستن و ميخواستن سر عصر مزاحم بشن واسه دوربين و ... عصر داداش و زن داداشه اومدن در خونه ما و من (از همه جا بيخبر خيلي معمولي و در واقع يه جورايي بدون چادر چاقچور) رفتم در خونه و دوربين را تحويل گرفتم.

......

توي دانشكده كماكان اوضاع مثل سابق بود. محبتها و توجهات پنهاني. بدون اينكه مستقيم چيزي بگه.

عيد شد. عيد 1383. هفتم فروردين بود. يكي از دوستهاي قديمي مامانم حسابي گير داده بود كه مثلاً به اتفاق خانواده و شازده پسرشون فردا عصر بيان عيد ديدني.!!!! بوهاي ناخوشايندي به مشام ميرسيد. اعصابم داغون شده بود. هيچ بهانه اي نميشد آورد. بدتر از همه اينكه واقعاً هيچ حرف و صحبتي بين من و آرش نشده بود كه من به مامانم بگم و بتونم بپيچونم. ظهر هفتم بود كه تماس گرفت و گفت اومده تهران و ميخواد بياد منو ببينه (نميدونم معجزه بود يا يكي ديگه از اون تلفنهايي بود كه راه زندگيمو عوض كرد) قرار گذاشتيم واسه فردا ساعت نه و نيم صبح سر كوچه.

تمام طول كچه بدنم ميلرزيد. حسابي شيك و پك كرده بود. يه جين آبي خوشگل و يه پيرهن آستين كوتاه. ژل زده بود و شصت تيغه کرده بود. بوي عطرش ماشینو برداشته بود. یه کاست هم گذاشته بود که ملايم داشت ميخوند.

اميد بود. "عاشقها آي عاشقها عشق من رنگ  .........."

چه حالي داشتم من.....

يه خورده دور خودمون چرخيديم. خيابونها را بلد نبود و من مثلاً آدرس ميدادم اصلاً نميدونستيم كجا ميخواهيم بريم!!!!! بالاخره تصميم گرفتيم بريم كافي شاپ. رفتيم كافي شاپ .... . اول كاري دو تا اسپرسو سفارش داد و نشست جلوي من و گفت هزار تا سئوال دارم كه ميخوام ازتون بپرسم

-          هزارتا سئوال؟؟؟

-          آره. اجازه ميدين؟

-          بايد حتماً راستشو بگم يا دروغ گفتن هم آزاده؟

-          نه راستشو بگين. اذيت نكنيد. توي اين مدت خيلي منو اذيت كردين

-          هاننننننننننننننننننننن

-          چرا با حسين به هم زدين؟ اون كه با خونوادتون هم صحبت كرده بود

-          چي؟ صحبت كرده بود؟ كي گفته؟

 

بالاخره كلي فك زدم و سعي كردم همه چيو توضيح بدم. اصرار ميكرد كه حسين دوستتون داره. هر چي من توجيه ميكردم و دليل مياوردم اصرار داشت كه حسين دوستتون داره و .......... همش طرفداري و ... ميخواست يه جوري به قول خودش ميونه ما را بگيره و آشتيمون بده. (واسه من شده بود بابا. عجب بساطي داشتم من. من احمق. شده بود فيلم هندي. حالم از اين برخورداش به هم ميخورد.)

.................

يكي اون گفت يكي من. داغون شدم. عين اين بچه دبيرستانيها. مسخره بود و ........ تا وقتي كه شد وقت نهار. اصرار كرد كه بريم نهار بخوريم. (مگه از گلوي من چيزي پاينن ميرفت؟؟؟) اينقدر اصرار كرد و گفت دارم از گرسنگي ميميرم و ... كه منم تصميم گرفتم خانم باشم و حالش را بگيرم. آدرس دادم و رفتيم پيتزا ....../ يه پپروني واسه خودش و يه مخصوص واسه من سفارش داد. تا رفت دستش را بشوره پريدم و به مسئول سفارشات صد بار تأكيد كردم كه خيلي خيلي تند باشه. من پپروني تند تند تند دوست دارم!!! حسابي فلفل بريزيد و .....

قيافش ديدن داشت. عين يه لحاف زير پنير پيتزاش فلفل قرمز ريخته بودن. به قطر يك سانتيمتر كامل. به زور يه برش خورد!!!! آتيش گرفته بود

جيگرم حال اومد. بعد نهار رفتيم ..... اونجا ازم عذرخواهي كرد و گفت بايد نقاط تاريك ذهنش روشن ميشده. خيلي عذرخواهي كرد. در مورد امتحان دكترا باهام حرف زد. بعدشم سخنراني در مورد اينكه گاهي حرف زدن چقدر سخته و ..... چه جو بدي بود.

سر كوچه وقتي پيادم كرد ازش تشكر كردم. چشماش خيلي غمگين بود. گفتم گاهي حرف نزدن باعث ميشه آدم يه عمر پشيمون بمونه. اومدم پايين. توي كوچه گريه ميكردم. خيلي مسخره بود. سني ازم گذشته بود. هيچ وقت با هيچ پسري دوست نشده بودم. هميشه بچه مثبت درسخون كلاس بودم. به چه وضعي افتاده بودم. عشق يكطرفه!!! اصلا معلوم نبود ميخواد چه غلطي بكنه. همش سكوت و نگاه. اوه از اين اخلاق مسخرش

زنگ زد روي موبايلم گفت سر كوچه هنوز وايساده و نميتونه بره. خودم را زدم به اون راه و دوباره دقيق آدرس را بهش دادم. ساكت بود و بعدش پرسيد فكر ميكني فقط مشكل آدرسه؟ گفتم حالم ازاين اداها به هم ميخوره. مسخره بازيه. بدم مياد اينقدر سطحي نگاه ميكنه و .... آمپر چسبونده بودم !!!

اگر با من نبودش هیچ میلی          چرا ظرف مرا بشکست لیلی

 

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط مهتاب  | 

فوتبال

خوب تيم ملي فوتبال هم كه به سلامتي و با سلام و صلوات با افتضاح كامل توي خونه خودش به عربستان باخت و عربهاي سوسمار خور را خوشحال و شاد رونه كرد. گرچه من اصلا فوتبالي نيستم ولي اين عرق ملي يقه منو ول نميكنه. نميدونم چرا توي اين مملكت همه چي دست مافياست!!! آي از اين دستها و پاهها كه ما رو ول نميكنن!! نه ميذارن مثل آدم ورزش داشته باشيم، نه مثل آدم فيلم و سريال و برنامه فرهنگي و هنري و ورزشي و اجتماعي و .....

ورزش، سينما، اقتصاد، اتاق بازرگاني و ....... همه و همه

اين دست و پاهها همچين گرفتنمون اساس. (گرچه خلايق هر چه لايق هم همچين بيربط نيست. البته دور از جون شومااااا)

واله

وقتي علي د... گردن كلفت پولدار بشه مربي تيم ملي چه توقعي ميشه داشت؟

منم اگه پول داشتم مدير عامل شركتمونو ميخريدم جيك ثانيه اونوقت ميشدم مدير ..... بعدشم گند ميزدم توي همه چي. شايد از مدير فعليمونم بيشتر

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 9  توسط مهتاب  | 

زندگی مشترک 4

من هميشه توي خوابگاه خواجه حرم بودم و از همون دوران ليسانس كلي از دوستام و بچه‌هاي خوبگاه ميومدن پيش من واسه دردل كردن. عاشق شدن خيليها را ديده بودم. ازدواجهاشون. جدائيها، مشروط شدنها و حتي مريضيهاشون. براي همين هميشه براي خودم سدي داشتم كه اجازه نميدادم يه پسر به قدري بهم نزديك بشه كه بخواد با احساستم بازي كنه و در آخر بخواد بشكنتم. توي اون موقعيت فكر ميكردم آرش منو حسابي سر كار گذاشته و با بقيه در حال خنديدن به ريش منه. تمام اين افكار و ذهنيات توي سرم بود. وقتي گوشي را برداشتم و ديدم آرشه داشتم از عصبانيت خفه ميشدم. خيلي عادي احوالپرسي كرد و فرمودن ميخواد در مورد يه چيز خصوصي سئوال كنه و قول بدم اگه برام مسئوليت ايجاد ميكنه و يا هر مورد ديگه صريح جواب منفي بدم. سعي كردم خيلي بي‌تفاوت باشم و بپرسم چي ميخواد بگه

فرمودن شما شماره همراه خانم .... را داريد به من بدين؟ من شماره خوابگاهشون را دارم. الان باهاشون يه كار مهم دارم و هر چي سعي ميكنم نميتونم باهاشون تماس بگيرم. منم خيلي جدي گفتم دارم ولي اجازه ندارم بهتون بدم. گفت پس اگه زحمتي نيست باهاشون تماس بگيريد يا اس ام اس بزنيد كه با همراه من تماس بگيرن. نميدونستم چي بگم!!!! 

توي دلم خوشحال بودم. كم‌كم از حساسيتم بهش كم ميشد و هر كاري كه ميكرد و هر محبتي كه نشون ميداد ديگه دلم نميلرزيد. ولي اعتراف ميكنم كه لجشو داشتم و هميشه مترصد فرصت بودم تا حسابي بچزونمش. شنيده بودم كه دست به سرچش خوبه و هميشه در حال دانلود كردنه    يه روز توي اتاق فوق‌ليسانسها پشت كامپيوتر بودم كه بالاخره تونستم پوشه آرش را كه به خيال خودش قايم كرده بود پيدا كنم. واي كه چه حالي داشت. پسوردش را هم در آوردم. البته با بدبختي. يه نرم‌افزار نصب كردم و بالاخره پسورد فولدر را هم درآوردم و اكستكرتش كردم. اي جوووووووووووووووون. همه چي توش بود. اينترنت پرسرعت 24 ساعته در دسترس باشه همينه ديگه. اي بچه ناخلف. از شير مرغ تا جون آدميزاد توي اون فولدره بود و ...

يه فلاپي باهام بود براي همين فقط ميتونستم يه آهنگ كوچولو از روش بردارم. "گل گلدون" سيمين غانم. هنوز هم هر وقت گوشش ميكنم يادم مياد كه با چه مصيبتي اون پسورد كذايي را پيدا كردم

ديگه راهش را ياد گرفته بودم. عين يه دزد كشيك كشيدم و در يه فرصت مناسب مطالب علمي و مقاله‌ها را رايت كردم، سي دي‌ها را خوشگل گذاشتم توي كيفم و زدم كل فولدر را دليت كردم. اساسسسسسسسسسسس. آي چه حالي داد

بعدشم گوللللله كردم رفتم توي كتابخونه. توي مخزن. دو ساعتي خودمو سرگرم كردم بعد ميدونستم كلاسشون تموم شده و اومدن. منم خيلي محجوب و موقر رفتم ببينم چي شده. قيافش ديدن داشت. عين مارگزيده‌ها شده بود. نشسته بود پشت كامپيوتر و كناره‌هاي گوشش قرمز شده بود. كلافه شده بود. برگشت و از بقيه پرسيد كي از صبح پشت اين كامپيوتره بوده؟؟؟؟ شكر خدا هيچ كس منو نديده بود. يوهووو.

فكر كن. من جوجه چه بلايي سر مسئول سايت كامپيوتر دانشكده آورده بودم. كف كرده بود. توي دلم عروسي بود. حالش گرفته شده بود. يوهووووو. خيلي عصبي بود. بچه‌ها پرسيدن چي شده و اونم گفت فولدرش پاك شده و تمام كارايي كه براي پايان نامه‌اش هم كرده توش بوده.

اوه

ولي خوب يه بك آپ از كاراي پايان‌نامش داشت كه تا هفته پيش بوده و .....

بعد اون جريان دلم خنك شده بود و حس ميكردم كه فهميده كار من بوده. دو سه هفته‌اي گذشت. يه روز اومدم ديدم باباي بزرگ داره برنامه‌ريزي ميكنه واسه اردو. روي يه كاغذ ليست كرده بود كه كي بايد چه بكنه و چي برداره و .... واسه خودش نوشت "شيريني". منم گفتم آقاي ..... اين شيريني همون شيرني عروسيتونه كه به ما نداده بودين؟

-          عروسي؟ كدوم عروسي؟

-          بابا ديگه انكار نكنيد. از ديوار مردم كه بالا نرفتين. فقط تونستين يكي را خر كنيد. همين. كلي هم بايد افتخار كنيد

-          من ازدواج كردم؟ با كي؟ به من هم بگين بدونم؟ برام حرف درآوردن! كار كار انگليسهاست و .....

 

ادامه دارد.......

  

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط مهتاب  |