تجربه تلخ من 4
يه بعد از ظهر داشتم واسه خودم دلي دلي ميرفتم خريد. محبوبه را ديدم كه توي محوطه بيروني خوابگاه ايستاده بود و چند تا دختر دورش كرده بودن و منتظر بودن ر بياد. ر اومد و همه انگار نعوذباالله امام زمان اومده. موهاشونو كردن تو و با حجاب و احترام سر به زير وايساده بودن تا اجازه شرف يابي بگيرن. ر هم معركه گرفته بود. به هر كسي يه چيزي تجويز ميكرد. به يكي ميگفت هالت اين رنگي به اون یكی ميگفت اون رنگي. به يكي ميگفت شب قبل خواب اين كار را بكن. به يكي ميگفت روزي اين قدر نماز .... بخون. تو اينقدر صلوات بفرست. تو يكي هر روز سوره ... قران را بخون. جالب اينجا بود كه حتي به كساني كه هيچ چيز سئوال نميكردن هم يه چيزي تجويز ميكرد.
به بعضي ها هم تأكيد ميكرد كه بايد بياييد توي خونم تا بهتون انرژي بدم. محبوبه هم عين يه فرشته وايساده بود و فقط لبخند ميزد. يك دفعه محبوبه منو ديد و مثل جت پريد و منو گرفت. خواهش و تمنا كه امشب داريم ميريم مهموني تو هم بيا.
- كجا بيام؟؟؟
- تو هم بيا. ميريم ديدن يه خونواده كه ر به خانمش انرژي داده. زندگيشون داشت از هم ميپاشيد. خانمش حالش خوب نبود. ر بهش انرژي داده خوب خوب شده. خيلي وقته روش كار ميكنه. مدتهاست باهاشون در ارتباطيم. خيلي خونواده خوبي هستن. باهاشون صميمي هستيم. امشب شام دعوتمون كردن. تو هم بيا. (نميدونم كنجكاوي بود، فضولي بود، حس محبت شديد من به محبوبه بود، خواهش توي چشمهاي محبوبه بود يا هر چيز ديگه باعث شد كه منم مثل يه سر خر دعوت نشده پا شم برم مهموني. چقدر احمق بودم من........)
يه خونواده پنج نفري كه پدر خونواده از مديران ... بود. واووووووو. باورم نميشد. يه خونواده معمولي و موقر. مادر خونواده (سيما) به نظر ادم با محبتي ميومد. ولي نميدونم چرا ازش خوشم نميومد. نگاههايي كه به ر ميكرد مثل نگاه يك مريض به دكتر نبود!!!
پنج نفر توي خونه با محبوبه و ر خيلي خوشرفتاري ميكردن و تمام سعيشون بر اين بود كه خوش بگذره. ولي چرا سيما به من يه جوري نگاه ميكرد؟؟؟؟؟
سيما قران آورد و ر با كلي خضوع و خشوع و صلوات رفت به قول خودش تجديد وضو كرد و قرآن گرفت به دستش.ر و سيما كلي با هم يواش يواش حرف زدن. يه چيزي با هم نميخوند. چرا نه سيما و نه دخترش حجاب نداشتن. البته يه تيشرت و يه شلوار جين تنش بود ولي با اين همه دعا و ثنا و ادا و اصول ر و اقرارهاي سيما مبني بر آسماني بودن ر و .... چرا حجاب نداشت؟ چرا به من گير داد كه مانتو و روسريمو در بيارم؟؟ چرا ر فرمودن كه لباسش تميز نيست و واسه همين نميتونه مانتوشو در بياره؟؟؟؟![]()
يواش به محبوبه گفتم اين ديگه چه توجيهيه. واسه چي دروغ ميگه. محبوبه هم با اطمينان گفت كه ر تا از چيزي مطمئن نباشه هيچ چي نميگه!!!!!حتماً بهش گفتن كه اينجوري بگه. حتماً مصلحتي در كاره و ...
سيما و ر با هم حرف ميزدن و من نميشنيدم چي به هم ميگن ولي متوجه ميشدن كه گاهي هر دوتا به من نگاه ميكنن. منم چسبيده بودم به محبوبه. ديگه داشتم كلافه ميشدم. از همونجا گفتم كه " غيبت پشت سر ظالم حلاله. شماها راحت باشيد" و نتيجه اين شد كه ر رفت سر منبر و كلي از من تعريف وتمجيد و دست آخر فرمودن كه سيما مهتاب مثل خودت ميمونه!!!! زياد ميبينه!!!!!![]()
اينو داشته باشيد. (به جان خودم اينقدر توي اون دوره همه چي قاطي پاتي بود كه الان دارم سعي ميكنم هم خلاصه كنم هم مرتب بنويسم)
بالاخره ر با اين حرفها و اين حركاتش و حرفهايي كه در مورد من به اين و اون ميزد، يه جورايي من را هم درگير كرد. گفته بودم كه از بچههاي خوابگاه هم خيليها ميرفتن پيش ر. شب توي اتاقم خوابيده بودم كه ميديم يكي يه متكا و پتو زير بغلش وايساده در اتاق من.
- چي شده؟ چطور شده؟
- مهتاب جون آقاي ر گفته هر وقت شبها خوابت نبر برو اتاق مهتاب
- مگه من مامانتم؟ يعني چي؟ ![]()
- نميدونم گفته هر وقت شب از ترس از خواب پريدي برو پيش مهتاب.
-خوش اومدي بيا......
يه شب ديگه ميديدي يكي گريه كنون اومده دم اتاق..
- چي شده؟ چطور شده؟
- مهتاب، اقاي ر گفته هر وقت شيطون خواست گولت بزنه و ..... بكني برو پيش مهتاب. باهاش حرف بزن.
- خدا مرگم بده. به من چه؟ به خدا منو توي يه گور ديگه ميخوابونن. من اصلاً عادت به دخالت ندارم و....
- نه آقاي ر گفته باهات حرف بزنم. تو به من انرژي ميدي و من يادم ميره
يه بار يكي ميومد ميگفت نميتونم برم حموم....
- حموم نميتوني بري؟ يعني چي؟![]()
- ميترسم؟
- از چي ميترسي؟
- از آقاي ر ميترسم؟
- يعني چي؟
- گفته هر وقت بري توي حموم و بخواهي جلوي آينه وايسي و به خودت نگاه كني براي اينكه به گناه نيفتي من ميام اونجا
- خدا مرگم بده. اين چرنديات چيه؟![]()
.................زنگ زدم به ر ............
