تبليغاتX
پر سفيد

پر سفيد

تجربه تلخ من 15

 شوكه شده بودم كه شماره موبايل منو از كجا گير آورده؟ بعداً فهميدم كه تماس گرفته بود روي شماره قبليم و با اصرار از صاحب اون خط (يكي از دوستان نزديكم) شماره اين خط را گرفته بود!!!!!!!!!

از وقتي كه تماس گرفت تا زمانيكه رسيد در خونه حدوداً يك ساعت طول كشيد. بماند كه چقدر بدو بدو كردم. خودتون فكر كنيد توي موقعيتي باشيد كه اصلا انتظار آمدن يه مهمان غريبه را نداريد و در عرض يك ساعت بايد آماده بشي!!!!!!!!!!!!!!

اومد خونمون. واي كه چقدر معذب بودم. (آرش ميشناختش. بهتون گفته بودم كه اين جريانات همه با هم اتفاق افتاد. همون زمان من از ارتباطم با ر و محبوبه و آقاي .... به آرش گفته بودم. حتي محبوبه يك شب آرش را شام دعوت كرد خونشون. يه چيز جالب ديگه هم اينه كه محبوبه منو مجبور كرد كه اون روز پا بذارم بيخ حلق آرش و ازش بپرسم كه چرا هر روز بهم زنگ ميزنه. يادتون هست كه. در واقع اگر محبوبه منو اونقدر نصيحت نكرده بود و اونقدر بهم فشار نميآورد و هلم نميداد، شايد منم هيچ وقت به آرش گير نميدادم و الان .... نميدونم چي بگم. اون از راسته تلفنهايي بود كه زندگي منو تغيير داد) بگذريم

آقاي ... اومد خونمون. اولش خيلي عادي بوديم . حرف و صحبت از اينكه كي چكار ميكنه. كم‌كم دفتر شعرش را درآورد و كلي از شعرهاي توي دفترش برامون خوند. بعد هم كلي از كارهاي خارق‌العاده‌اي كه كرده بود واسه من و آرش تعريف كرد. البته براي من، بعضي‌هاش تكراري بود ولي آرش با چشمهاي باز شده همينطوري زل زده بود و گوش ميكرد. موقع خواب آرش ازم پسيد كه "مهتاب، كسي كه همچين تواناييهايي داره، اشكالي نداره ميشينه و اينطوري تعريف ميكنه و به همه ميگه؟؟؟" بهش گفتم كه ديگه به هيچ كدوم از اين حرفها اعتقادي ندارم و حتي اين نمازي هم كه ميخونم قاچاقيه!!!!

فردا صبح سر صبحانه، تا آرش رفت دوش بگيره آقاي ... كلي منو نصيحت كرد كه چرا ترك همه چيز كردم؟؟ چرا ال كردم بل كردم؟؟ منم توي چشماش نگاه كردم و گفتم كه نميبخشمش!!! گفتم كه ازش دلخورم!!! به همون دلايلي كه توي پست قبليم به تفصيل واستون گفتم. ولي باز زير بار نرفت و گفت كه اين فقط يه امتحان بوده. همين!!!!!

بعد صبحانه رفت!!! شايد سه چهار ماه ازش خبري نداشتم تا اينكه تماس گرفت و گفت اومدم تهران و ميخوام كه حتماً به اتفاق آقا آرش امشب بياييد به اين آدرسي كه ميدم!!! خيلي تأكيد كرد كه حتماً بريم!!!!

شب با آرش شال و كلاه كرديم و رفتيم خونه كسي كه نميشناختيمشون!! فكر كن!!! از اون سر شهر كوبيديم رفتيم اون سر شهر خونه كسي كه حتي فاميلش را هم بلد نبوديم!!!!!

ميزبان زوج جواني تقريباً همسن و سال من و آرش بودن و يه خورده ديرتر از ما ازدواج كرده بودند. جالب اينكه پدر خانم خونه (سميرا) از دوستان صميمي آقاي ... بود و سميرا كاملاً آقاي ... و خانواده‌اش را از نزديك ميشناخت. همسر سميرا (اميد) هم كلي با آقاي ... رفت و آمد داشت و خلاصه اينكه خانواده‌هاي سميرا و اميد يار غار آقاي ... بودن!!!!

چقدر معذب بوديم.!!! يه دو ساعتي بيخودي گذشت، هيچ حرف خاصي زده نشد، هيچي!!! جز اينكه گه‌گاه موبايل آقاي..... زنگ ميخورد، ايشون جواب مياد. بقيه زمان به ابراز نظر در مورد گرما و سرما و ترافيك و شلوغي شهر گذشت!!! هر بار هم كه نيت ميكرديم بلند بشيم و برگرديم، آقاي .... ميگفت صبر كنيد قراره يه خانواده ديگه بيان!!! برنامه داريم!!!

خدا ميدونه كه چه حرصي خوردم توي اون دو ساعت!!!! رواني شده بودم. نه ميتونستم محكم بگم نه ما ميخواهيم بريم (به دو علت. يكي اينكه خودم اينقدر رو نداشتم كه توي روي آقاي ... وايسم و دليل دوم آبروداري بود كه جلوي آرش ميكردم. بالاخره اينها دوستان دوران مجردي من بودند و ... نميدونم يه حس خاصيه كه نميشه توضيحش داد ديگه) و نه اينكه ميتونستم ديگه بشينم. باور كنيد دو ساعت و نيم شايدم بيشتر گذشت كه زنگ در را زدند و يه خانوم جا افتاده محجب به همراه دو دختر (يكي حدوداً بيست ساله و اون يكي هشت نه ساله) و يك پسر (اونم هيجده نوزده ساله) اومدن داخل. جالب اينكه نه ميزبان (يعني سميرا و اميد) نه من و آرش و نه حتي آقاي ... اونها را قبلاً نديده بود!!!!! من كه آخر نفهميدم اونها كي بودن و از كجا نازل شدن. اونها كه مستقر شدن، آقاي ... گفت چراغها را خاموش كنيد و بعد شروع كرد زيارت عاشورا خوندن!!!

به جان خودم قسم، هيچ وقت توي هيچ مراسم اين‌ريختي نديده بودم كسي اينجوري زاررررررر بزنه. خانومه جوري گريه ميكرد كه دلم براش ريش ريش شد. دختر بزرگه هم همينطور. من همينجوري مات اونها بودم تا اينكه بخوام گوش بدم!!! ولي انصافاً قشنگ خوند.

يه سوز دل‌نشيني توي صداش بود كه دل آدم ميلرزيد. جالب اينكه اصلاً به صحراي كربلا نزد و شروع نكرد وسط كار بساط بافتني راه بندازه (همينكارش باعث ميشد دعا به دل بشينه) همينطور دعا را خوند.

دعا كه تموم شد يه حالي بودم. نميتونم بگم انرژي مثبت گرفته بودم، منفي بود چي بود!!! فقط ميخواستم فرار كنم. كتاب دعا را كه بست همينكه چراغ روشن شد گفتم ميخوام برم!!! و مثل فشنگ دست آرش را گرفتم و تند تند خداافظي و زديم بيرون!! آرش همينطوري مونده بود كه مخ من چه عيبي كرد؟؟؟ يك دفعه؟؟؟؟

برگشتيم خونه و تا دو سه ماه نه خبري گرفم و نه حبري ازشون شد. تا اينكه يه روز ظهر تماس گرفتن و گفتن كه من خونه سميرا هستم و بيا اينجا ميخوام ببينمت!!!! منم خيلي شيك پيچوندم!!! اصلاً توي حسي نبودم ه بخوام گوسفندوار دوباره تا اون سر شهر برم!!! كه چي بشه؟؟؟ واقعاً كه!!!

اين نقطه پاياني به ارتباط من و آقاي ... بود. ديگه هيچ وقت هيچ تماس مستقيمي نداشتيم گرچه غير مستقيم و به علت كوچك بودن دنيا دوباره به هم رسيديم كه انشاله به موقع بهتون ميگم.

 

از اون طرف

بعد از اينكه از ... اومدم ديگه هيچ خبري از ر و محبوبه نگرفتم (البته مستقيم). شميم هنوز ساكن خوابگاه بود و ميدونست كه بچه‌ها با ر در ارتباط هستن و خبرهايي از اين دسته.

بين اون گروهي كه ... بودن و من تركشون كردم يه آقا بود به اسم اميرعلي. اين امير علي يه وقتي خواستگار من شد و يه بساطي پيش اومد كه بعداً بهتون ميگم ولي نكته اينكه من و آرش هنوز با اميرعلي در ارتباط هستيم (البته ماشاله الان يه زن خوشگل خانوم مثل يه تيكه ماه داره كه منم خيلي خيلي دوستش دارم)

عرضم به خدمتتون كه يه روز اميرعلي با من تماس گرفت و بعد كلي آسمون ريسمون بافتن ازم خواهش كرد كه ر را حلال كنم!!! گفت ر تصادف خيلي خيلي سختي كرده و افتاده توي بستر مرگ و خواسته همه حلالش كنن. حالا اين وسط بعضي‌ها را اسم برده (اسم من را هم برده بوده) و بقيه را همينطوري جمع بسته بوده. اميرعلي كلي با من منطق باهام حرف زد و دست آخر خواهش كرد كه به اين دليل و اون دليل و گفته فلان و بهمان، ر را ببخشم

ولي من نميتونستم

الانم نميتونم. باور كيند من آدم كينه‌اي نيستم ولي ر زخمي به من زد كه ديگه هيچ‌وقت خوب نميشه. هيچ وقت. سهوي هم نبود. خودش ميدونست داره چه ميكنه و براي اينه كه نميتونم ازش بگذرم. من هيچ وقت براش دعاي بد نكردم حتي به قول اين مسلمونها به خدا هم واگذارش نكردم ولي نميتونم ببخشمش. هنوز هم دلم نميخواد صورتش را ببينم. (تنها آدميه كه بعد اين همه سال عمر اين احساس را بهش دارم)

باري............

خيلي فكر كردم. خيلي زياد. بعد يه روز بعد از ظهر كه آرش خونه نبود زنگ زدم خونه مامان ر (اميعلي گفته بود كه ر را از بيمارستان بردن خونه مامانش). خودم را معرفي نكردم و گفتم كه ميخوام با آقاي ر صحبت كنم. گوشي را بهش دادن. با تمام نفرتم بهش گفتم كه

"من هيچ وقت، هيچ وقت حلالت نميكنم" و بعد گوشي را كوبيدم!!!!

 

از اون موقع حدود يك سال و نيم گذشت. پارسال تابستون بود كه يه بار مامانم بهم گفت كه محبوبه زنگ زده خونشون و كلي با مامانم حرف زده و جالب اينكه هيچ اشاره اي به اين نكرده كه من باهاشو قطع ارتباط كال كردم اونم تا اين حد!!!! (البته مامانم ميدونست با محبوبه اينها كات كردم و واسه همين خيلي متعجب بود) در هر صورت محبوبه تقريباً يك ساعتي با مامنم تلفني حرف زده بود و گفته بود كه دوبراه بچه‌دار شده و يه دختر داره و ... دست آخر هم شماره موبايل و تلفنهاي جديد و قديم و همه را به مامانم داده بود و كلي هم به من سلام رسوند بود!!!!

 

ادامه دارد.......

 

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط مهتاب  | 

تجربه تلخ من 14

 

 -          آموزش و تعليم و تربيت اينجا كجاست؟؟

-          خودت بايد ميديد و درس ميگرفتي؟؟

-          شما واقعاً از اون اول ميدونستين؟؟؟

-          آره من خيلي چيزها را ميدونستم ولي گذاشتم خودت بفهمي

-     چرا؟ مگه نگفتين من مثل دخترت هستم؟؟؟ مگه نگفتين مثل دخترت منو دوست داري؟ مگه نگفتي استادم هستي؟؟ چرا گذاشتي اينقدر روحيم خراب بشه؟؟

-          بايد خودت ميديدي.

-          همتون دروغ  ميگين و ..................................

 

 

 

بعد اون جريان من خيلي ضربه خوردم. افشاگري كه آقاي ... كرد و از همه بدتر اينو ميگفت كه از اون اول همه چيو ميدونسته و .........

داغون شدم. شايدم بيشتر از دست خودم ناراحت بودم. ولي هر چي بود حسابي به هم ريختم و كلي تواناييهامو از دست دادم و خلاصه اينكه داغون شدم.......

به يك دفعه ترك همه چيز را كردم. قطع ارتباط كردم با همه (همه) كساني كه توي اون جمعها ميشناختم و آشنا شده بوديم. ديگه هرگز ديدن آقاي .... نرفتم.

توي اون مقطع زماني، همه چي دست به دست هم داد تا زندگيم عوض بشه. بعداً بهتون ميگم كه چي شد كه مجبور شدم رابطه‌ام را با يكي از بهترين دوستهاي خانوادگيمون به هم بزنم، به خاطر آرش كارم را از دست دادم، نتايج آزمون دكترا اعلام شد و از من براي مصاحبه دعوت نشد، مجبور شدم اتاقم را توي خوابگاه تحويل بدم،  و .... همه اين جريانها همزمان بود!!!!!!! خانواده هم هر روز فشار مياوردن كه ديگه واسه چي .... موندي؟؟؟ مامانم هر روز زنگ ميزد و گريه و زاري كه دختر بزرگ كردم گذاشته رفته!!! يه عمر چشمم به اين در بود!! همش توي جاده‌اي!!! من نميتونم تحمل كنم و ........... همه اينها فشاري مضاعف بر من بود براي ترك همه چيز. ترك همه.....

 (اينو داشته باشيد)

 

محبوبه بارها و بارها بهم زنگ زد و من هر دفعه گوشي را دادم دست يكي تا بگه خطش را واگذار كرده. اينقدر اين كار تابلو بود كه ديگه بعد مدتي خودش تماس نگرفت. ر هم يه بار از خونه مامان محبوبه تماس گرفت و بعدشم دوباره اشك تمساح. اكرم هم اونجا بود. اكرم اومد گوشي را گرفت و سعي كرد منو نصيحت كنه و مامان محبوبه تلفن را گذاشته بود روي پخش (من نميدونستم). به اكرم گفتم كه ديگه هرگز دلم نميخواد ر را ببينم. اين همه وقت و انرژي اگر گذاشتم به خاطر سادگي بيش از حد من و رندي اون بوده. اصلاً‌هم نفرينش نميكنم چون اعتقادي به اين چيزها ندارم فقط دلم نميخواد هيچ وقت ديگه‌اي ببينمش و ......... توي حرفهام گفتم كه از قول من به ر بگو اون خورده حسابهاي ماليمون را هم با هم تسويه كنيم. (ر به مناسبتهاي مختلف از من قرض گرفته بود) و اين يه جور تير خلاص بود ........

شب يكي از بچه‌هايي كه ر را ميشناخت اومد در اتاقم و يه پاكت بهم داد. گفت ر توي محوطه ديدتش و بهش گفته اين پاكت را بدين به مهتاب!!!!! (ميخواستم بگم خودتي!!! توي محوطه؟؟؟)

 

يكباره تموم شد. ساختمان شيشه اي من ريخت. حسابي قاطي كردم. يه كار مشاوره‌اي با يه شركت در تهران داشتم كه تنها اميدم براي آينده كاريم همون بود، شال و كلاه كردم و برگشتم تهران .....

 

حدود يك سال بعد به خاطر يه سري كارهاي تسويه حساب آرش برگشتيم ...... يه روز بعد از ظهر رفتم خوابگاه كه يكي از هم اتاقيهاي سابقم (شميم) را ببينم. قرار بود آرش بياد اونجا دنبالم و از اونجا بريم فرودگاه. با دوستم توي محوطه نشسته بودم كه ماشين ر را ديدم. همينطوري صاف اومد تا دم در خوابگاه و دو تا از دخترهاي خوابگاه از توي ماشينش پياده شدن!!!!

من خيلي واضح روم را برگردوندم. شميم يه سلام ساده كرد (شميم ر را ميشناخت. در واقع من خودم زمينه آشناييشونو فراهم كرده بودم. يه دوره‌اي شمشم حسابي عاشق يكي از همكلاسيهاش شده بود. اين كه ميگم حسابي باور كنيد حسابي!!! يه جورايي از عشق كور شده بود. نصيحت و اين فيلمهاا هم به راه راست نميوردش. اون زماني بود كه من در اوج روابطم با محبوبه و ر بودم. با محبوبه صحبت كردم و ازش خواستم كه يه بار شميم را بيارم خونشون و ر با شميم حرف بزنه. شميم اعتقادات خشك مذهبي زيادي داشت. من مطمئن بودم كه اگر يه كسي مثل ر به شميم بگه كه اون پسره به درد نميخوره قبول ميكرد. (راستش ميخواستم اينجوري شميم را به راه راست بيارم. بعداً واستون ميگم كه اون پسره كي بود و با شميم چه كارها كه نكرد). خلاصه اينكه من احمق با اون امكانات كم واسه يه روز محبوبه و پسركوچولوش و ر را به اتفاق شميم واسه يه پيك‌نيك يه روزه دعوت كردم. همه چيز طبق برنامه بود تا اينكه شب همون روز صبح محبوبه به من زنگ زد و گفت يه كاري براش پيش اومده و رفته تهران و به جاش مامانش مياد!!! از ما اصرار كه بذاريم يه وقت ديگه، از اون انكار كه نه همين امروز بريد. مامانم ناراحت ميشه و ال و بل. بالاخره ما رفتيم يه پارك نزديك .... واسه پيك‌نيك. فرصتي مهيا شد و ر نشست با شميم به حرف زدن. البته وسطش كلي هم اراجيف گفت مثل اينكه تو گردنت درد ميكنه!!! معده‌ات مشكل داره و ....كلي هم سخنراني كرد كه الان يه عده توي اين درختها نشستن دارن ما را نگه ميكنن!!!! دارن ميگن ال دارن ميگن بل.......

بالاخره شميم حسابي جو گير شد. (قلباً خيلي خوشحال بودم. فكر ميكردم به راه راست هدايت ميشه) بعد نهار ر دراز به دراز افتاد وسط حصير كه دارم ارتباط برقرار ميكنم. بعدشم يه سري سئوال در مورد اون پسره پرسيد و دست آخر فرمودند كه:

پسره خيلي دوستت داره!! سه تا مشكل داره كه داره تمام تلاشش را ميكنه كه برطرفشون كنه!!! شما سه سال اول زندگيتون خيلي با هم مشكل خواهيد داشت!!! هميشه هم همين مهتاب به دادت ميرسه!!!! بعد سه سال زندگيتون روي ريل ميفته!!!! سه تا بچه به دنيا مياري و .....

خلاصه كلام اينكه شميم عاشق بود، عاشق‌تر شد!!!! حال من گفتن نداره!!!! (حالا براتون بعداً تعريف ميكنم كه اين پسره چه بلايي سر شمشم آورد و هنوز كه هنوزه شمشم ازدواج نكرده))

 

ببخشيد كجا بوديم؟؟؟ آةان. داشتم ميگفتم كه شميم يه سلام كوتاه به ر كرد و ر يه خورده خيره خيره نگاه كرد و بعد سوار ماشينش شد و رفت. ده دقيقه بعدش سر و كله آرش پيدا شد و زنگ زديم آژانس. يه مدت بعد ديدم كه اي واييييييي. دوباره سر و كله ماشين ر پيدا شد!!!!

باورتون ميشه در كسري از ثانيه فكر كردم از آژانس اومده (آخه بهم گفته بود كه يه مدت توي آژانس كار ميكرده. بيشتر هم سرويسهايي ميرفته كه مثلاً ماشين در اختيار ميخوان كه بره خريد كنه و ال كنه و بل كنه. اون اوايل ميگفت بهش دستور دادن كه اين كار را بكنه واسه اينكه از غرورش كم بشه ولي بعدها فهميدم كه به علت مشكلات مادي مجبور شده بوده بره با يكي از دوستاش شريكي كار كنن)

باري، از ماشين اومد پايين و پريد طرف آرش و ملچ ملچ ماچ و بوسه و تبريك. يه دسته گل هم دستش بود!!!!! گل را داد به آرش و هزار مرتبه خدا را شكر كه آژانس رسيد و ما راه افتاديم.....

حدود يك سال از اين جريان گذشت. يه روز بعد از ظهر خسته و خورد و خمير داشتم از كار برميگشتم خونه كه آقاي .... بهم زنگ زد كه مهتاب جان كجايي؟ كلييييييييي گله و گله‌گذاري. آخرش هم گفت كه من الان تهرانم و شب ميام منزل شما!!!!

ميتونيد حال منو تصور كنيد؟؟؟؟

 

ادامه دارد........

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11  توسط مهتاب  | 

تجربه تلخ من 13

سيزده رجب شد و تولد مولا. يه آقا سيدي بود كه از دوستان صميمي آقاي .... هم بود. تولد مولا خونشون حسابي جشن و نذري پزون بود. باهام تماس گرفت و دوتم كرد واسه جشن. (منم مثل هر سال شال و كلاه كردم و رفتم) جالب اينجاست كه محبوبه اس ام اس زد و گفت كه سيد اومده ر را هم دعوت كرده. از دل و جون ملت كار ميكردن و .... دعا خوندن و ... خوب بود.

تقريباً بيشتر از يك ساعت از جشن گذشت كه محبوبه اومد. صورتش قرمز بود!!! گفت سرم در ميكنه ولي معلوم بود اساسي گريه كرده!! يه عينك بزرگ هم زده بود به چشماش!!!!!! (محبوبه عينك نميزد) بهش گفتم چي شده؟؟؟ اولش كه حرف نميزد ولي گفت بعداً بهت ميگم. اما پسر كوچيكش كه باهاش بود گفت "خاله مهتاب، بابام مامانو زد"

اوه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه  مردك نامرد!!!!! چشمش ورم كرده بود!!!

محبوبه برام تعريف كرد كه لباس پوشيده و آماده بودن (توي مدتي كه محبوبه داشته لباس ميپوشيده، ر داشته با سيما حرف ميزده. ر به سيما اصرار ميكرده كه بيا و سيما هم اصرار كه نه من كارت دعوت ندارم نميام!!!! اين سيما مارمولك خوب بلد بود چطور خودش را چ.... كنه. (ببخشيد). بالاخره اينكه بعد تلفن ر مياد به محبوبه ميگه تو به سيما زنگ بزن و يه جوري راضيش كن بياد. محبوبه با چهره در هم قبول ميكنه و داشته ميرفته به سمت تلفن كه ر ميپره روش و پرتش ميكنه يه طرف. بعدم تا ميتونسته كتكش زده بود كه چرا آرايش كردي؟؟؟؟ اينريختي ميخواهي بيايي تولد مولا!!!! ميخواهي اينجوري آبروي منو ببري؟؟؟ ميخواهي همه ببين كه ر .... چطور زني داره؟؟؟؟ خبر مرگمون ما بايد الگوي بقيه باشيم (آخخخخخخخخ كه از شنيدن اين جور حرفها استفراغم ميگيره. خود خاك بر سرش هر غلطي ميكرد و الگو هم بود مثلاً!!!)

آخر سر هم خودش با اون هيكل لنگ درش محبوبه را كشون كشون برده بوده توي دستشويي و صورتش را محكم با صابون شسته بوده و با كتك و دعوا آورده بودش جشن!! (فكر كن!! با كتك و به زور خير سرش آورده بودش تولد حضرت علي)

محبوبه خيلي غصه‌دار بود. نميدونستم چي بگم. ر را از تلويزيونهاي مداربسته قسمت مردونه ميديم كه چطور داره جور و جفا ميكنه و چطور داره خوش‌خدمتي ميكنه. توي اون زمان فقط يه چيزي توي سرم ميخوند كه:

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند              چون به خلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند

 

چه حال بدي داشتم. داشتم فكر ميكردم كه توي اون جمع چند نفر اينجوري هستن!!! چند نفر مثل اين ر (حالا چه زن و چه مرد) هزار رو دارن. اصلاً چند نفر هستن كه با نيت خالص اومدن؟؟؟؟؟

 اوه كه چه ضربه بدي خوردم وقتي ميشنيدم كه آدمهاي توي جلسه ر را به هم نشون ميدن و ميگفتن آقاي ر ... معروف اينه. بعد پچ‌پچشون كه ميگفتن باطن آدمها را ميبينه!!! هيچ وقت توي خيابون ... نميره (حالا اين خيابون ... يه چيزي تو مايه‌هاي سعادت‌آباد بود كه دختر پسرها ژيگول ميكنن و ميان و ميرن و ...) ميشنيدم كه چه داستانهايي در مورد تواناييها و قدرتش ميگن!!! از بچگي ال بوده بل بوده. استخاره‌هاش ردخور نداره. بعد مثال هم ميزدن ...............

آهههههههه كه اون شب من شكستم. چه به من گذشت...........

 

 

مدتي گذشت و يه بار اتفاقي محبوبه را توي دانشكده ديدم (بماند كه هر چي ر توي اين مدت تماس گرفت و هر كار كرد، محكم بهش گفتم كه نميام اونجا). محبوبه گير داد كه ر امروز نيست و بيا با من بريم.

رفتم

كلي با محبوبه حرف زديم و شاد و خندان كه ر از در اومد تو. از اون گريه‌هاي معروفش سر داد و بعدش زار زار كه "منم آدمم!! اي خدا چقدر بار روي دوش من ميذاري!!! خسته شدم و ..............." كلي اشك تمساح ريخت. محبوبه هم ازش طرفداري كرد و منم هيچي نميگفتم. از اون زمانها بود كه ترجيح ميدادم هيچي نگم ....

بعد نهار محبوبه گفت بياييد با هم بريم بيرون. يه خورده بگرديم و حال و هوامون عوض بشه. ر گفت شماها آماده بشين منم يه زنگ ميزنم سيما بگم اونها هم بيان!!! محبوبه گفت نه ر بذار با مهتاب باشيم. مهتاب از سيما خوشش نمياد.

همين جمله را كه گفت (ر يه مشت زيتون توي دستش بود و داشت به شيوه مردمان عصر حجر زيتون ميبلعيد) زيتونها را پرت كرد توي صورت محبوبه و يكي محكم زد به شونش كه محبوبه شوت شد افتاد زمين. بعدشم لگد!!! محبوبه هم هيچ كار نميكرد. در واقع نميتونست كاري بكنه. از نظر هيكيلي خيلي اختلاف داشتن و از اون بدتر اينكه محبوبه اينقدر مظلوم بود كه ............. فقط ميگفت ر نكن!!!! ارواح خاك داداشت نكن!! ر آبرومون رفت!!! و ...

توي اين هاگير واگير پسر كوچيكش اومد وسط گفت "بابا دوستت ندارم. مامانمو نزن" مردك الاغ چنان زد روي باسن پسرش كه بيچاره همون وسط اتاق خودش را خيس كرد!!!

به جرأت قسم ميخورم كه اول خشك شده بودم. ولي بعد چند لحظه هر چي توي كلاس ... بهم ياد داده بودن اومد جلوي چشمم و شروع كردم به كتك زدن ر (ولي افاقه نميكرد. بهتون گفته بوم من از سرشونه ر هم پايينتر بودم. يه قد و هيكل غولي داشت كه نميشد اينجوري زدش) منم پريدم چوب كمد لباس را از اون بالا برداشتم و با هر چي توان داشتم كوبوندم توي كمر ر!!! بزن به زني شد. فقط شانس آوردم كه منو نميزد و همش ميگفت مهتاب خودتو قاطي نكن!!!!

بعدشم ول كرد رفت پايين. محبوبه تا ساعتها با پسرش حرف زد و نازش كرد و ........ بساطي داشتيم. با محبوبه حرف زدم. بهش گفتم كه شكايت كنه. گفتم از اين ر .... جدا بشه. ولي فايده نداشت. يه مدت گريه كرد و ... توجيه كرد

سر شب بود كه ر اومد خونه و انگار نه انگار. محبوبه را ماچ كرد و به شوخي به  گفت احوال مهتاب خانم جنگو .....

بهش گفتم كه ديگه تحملش نميكنم. كاري به من نداشته باشه و ........ اومدم بيرون.

سر راه رفتم مغازه آقاي ........ هيچي نگفتم ولي خودش به حرف اومد كه بالاخره فهميدي؟؟ ديدي چي شده؟؟

ميتونيد حال منو تصور كنيد؟؟؟ آقاي .... از همون اول ميدونست كه ر چقدر سقوط كرده ميدونست به كجا رسيده. اون شب تازه برام تعريف كرد كه از اين سيماها و آرزوها و اكرمها بسيار هستن. بهش گفتم چرا از همون اول بهم نگفتي؟؟؟

بايد خودت به چشم ميديدي!!!!!

 

ادامه دارد..........

 

+ نوشته شده در  ساعت 9  توسط مهتاب  | 

تجربه تلخ من 12

از خونه سيما اومدم بيرون. هر چند كه محبوبه بدو بدو ميومد و ر هم كه اول خشكش زده بود انگاري پيام رسيده بود به مغزش و با سيما افتاده بودن دنبال من. قيامتي شد. روي سگم اومده بود بالا و هر كس هر چي گفت و هر كس ريش گرو گذاشت من راضي نشدم. اخر سر يه ماشين دربست كردم  و برگشتم خوابگاه. بماند كه چقدر اعصابم خورد بود. يه مدت موبايلمو خاموش كردم. واسه بقيه هم يه دروغي سر هم كردم و رفتم خونه دانشجويي يكي از دوستام.حدود يك ماهي از اون قضيه گذشت. دورادور خبر داشتم كه اكرم مرتب با ر رفت و آمد ميكنه، محبوبه واسه يه كاري يه مدت رفته بود تهران و سيما ر را تيمار ميكرده!!!!!!

بعد مدتها آقاي ... باهام تماس  گرفت و گفت مياد دم خوابگاه دنبالم. كارم داره؟؟؟؟؟؟ خيلي برام جالب بود و باورنكردني. آقاي .... اصلا باورم نميشد. ولي فكر كردم كه به خاطر اينه كه اون جريان را از دل من در بياره

 

اومد دنبالم!! تنها بود. منم سوار ماشينش شدم و با هم رفتيم خانقاه..... خيلي جالب بود. توي ماشين آقاي .... خيلي از اينور و اونور حرف زد. يبعدشم واسم گفت كه اون علي آقا (همون كه خواستگارم بوده و جنگيده بوديم) حسابي عاشق شده و به آقاي ... گفته بود كه هر جور شده سعي ميكنه خروس جنگي (يعني منو) راضي كنه. همون موقع به آقاي .. گفتم كه خيلي از دستش دلخورم و .......... بالاخره آشتي كرديم. (اينو داشته باشيد)

 دفترچه شعر داشت كه شعرهايي كه خودش ميگفت را توش مينوشت. امانت داد به من. اون روز يكي از بهترين روزهاي زندگيم بود. حرفهاش و داستانها و ... همه لحظاتش خوب بود. چيزهايي در مورد خودم بهم ميگفت كه خيلي با حال بود. از توي حرفهاش فهميدم كه از دست ر حسابي شاكيه. حسابي. داستان اون تابلو (همون كه توي خونه ر بود) را از آقاي .... پرسيدم. همه چي را با جزئيات برام تعريف كرد. باورم نميشد كه ر به همچين مقامي رسيده بوده ولي جالب اينكه آقاي .... ديگه استاد ر نبود. ازش دلگير بود و متأسفانه نميگفت كه چي به چيه!!! و يا اينكه چه اتفاقي افتاده....

ولي توي حرفهاش اشاره اي كرد كه ر خيلي اشتباه كرده و از همه جالبتر اينو گفت كه "من از همون اول هم به ر گفتم نذار داداشت مشروب بخوره!!! به خرجش نرفت. اينقدر از اين پسره مراقبت نكردند و اينقدر بي‌بند و باري كرد تا آخرش اوردوز كرد و بعد اون شب ناغافل سكته كرد و مرد!!! مامان بيچاره ر كه تا مدتها حال خودش را نميفهميد. پليس و پزشك قانوني و.... دائم توي خونشون بودن!!!! و ..............................."

حال من گفتن نداره!!! (فقط جوري برخورد كردم كه نفهمه من نميدونستم ولي خودش نميدونم از كجا ميدونست كه من نميدونم) بعد حرفهاش بهم گفت مهتاب اشتباه كردي. اينقدر خودت را درگير ر و قضاياش نكن. بهش گفتم كه من هيچ علاقه‌اي به ر و كارها و مسائلش ندارم. من محبوبه را دوست دارم. من فقط به خاطر محبوبه ميرم اونجا. اونم هيچي نگفت. هيچي

بعد از اينكه فهميدم داداش ر چرا اونجوري ناگهاني فوت شده نميدونم يه جوريم شده بود!!! كلافه شده بودم ....

 

يه بار ذات‌الريه كردم اساسي. اونقدر كه تب و لرز و فشار خون پايين، و در نتيجه وسط خوابگاه بيهوش شدم!! اورژانس اومده بود و دو تا از دخترهاي شيطون خوابگاه همراه من اومده بودن بيمارستان. من كه اولش بيهوش بودم. يه وقتي به هوش اومدم ديدم كه توي بيمارستان روي تخت افتادم و هيچ كس هم دورم نيست!!! اصلاً نميفهميدم كي هستم و كجا هستم و چي شده. بعد مدتي كه يه خورده اوضاع احوال دستم اومد ديدم كه به به. چه آتيش‌ پاره‌هايي منو بردن بيمارستان!!! اون دو تا بلا با اينترنهاي كشيك شب مشغول رد و بدل كردن دل و قلوه بودن و منم واسه خودم عين يه تيكه گوشت افتاده بودم. (غريبي و بي‌كسي و تنها بودن خيلي بده. همچين لحظاتي دلت ميخواد فقط و فقط پيش مامانت باشي) حالم بد بوده و هذيون ميگفتم. فقط يادمه هر وقت كه يه خورده به هوش ميومدم ميگفتم به مامانم هيچي نگن!!!

برگشتم خوابگاه و يكي از دوستام كه ميدونست با محبوبه دوستم به محبوبه خبر داده بود. محبوبه اومد خوابگاه و اصرار كه بريم خونه ما. تأكيد كردم كه اصلاً‌توي شرايطي نيستم كه بتونم با ر روبرو بشم. محبوبه هم زنگ زد به ر كه ببين مهتاب نمياد خونه ما!!! ر پايين خوابگاه توي ماشين نشسته بود. زار زار گريه

واقعاً دلم نميخواست ببينمش. محبوبه كلي با من حرف زد. از زندگيش و خيلي چيزهاي خصوصي ديگه. از اتفاقهايي كه توي اين مدت افتاده بود و من بي‌خبر بودم. البته مثل هميشه از ر دفاع ميكرد. مثلاً: سيما به جد ميخواسته از شوهرش جدا بشه. بعد يك دعواي حسابي، بدون خبر از خونه گذاشته بود و رفته بود شمال خونه باباش. ر و محبوبه بلند ميشن اين همه راه را ميرن شمال دنبال سيما خانم. ر كلي با سيما حرف ميزنه و كلي بهش انرژي ميده تا خانوم را راضي ميكنن برگرده. بنابراين واسه آشتي دادن سيما و همسرش ميگن بريم اصفهان، از اون طرف هم همسر و بچه‌هاي سيما هم بيان اصفهان. هيچي ديگه همگي لشكري كشوري ميرن اصفهان و اونجا اول مراسم آشتي كنون بوده و بعد دوباره گيس و گيس‌كشي!!!!!

دوباره ر واسطه ميشه و معركه‌اي داشتن با هم و از اون بدتر كه توي راه بازگشت (از اصفهان به ...) دوباره دعوا ميشه و سيما وسط جاده در ماشين را باز ميكنه كه خودش را بندازه بيرون و ... (خودتون تا آخر قضيه بريد). اين ميشه كه ر و محبوبه و پسرشون كلاً يه مدت ميرن خونه سيما (فكر كن!!!!!!!!!!!) ديگه ناگفته پيداست ......

بعد اون جريان بوده كه كاري واسه محبوبه پيش مياد و محبوبه مياد تهران. انگاري اون مدت واسه سيما خيلي خيلي خوب بوده. چون ظاهرا (با تأكيد اكيد ظاهراً) با همسرش خيلي خيلي خوب ميشه. بعد برگشت محبوبه، مجبوبه ميفهمه كه توي مدتي كه نبوده سيما حسابي ر را تيمار ميكرده و روابط حسنه شده بود تا اون اندازه كه محبوبه به چشم خودش ميبينه كه سيما توي بغل ر نشسته و داره زيرپيرهنيشو در مياره. انگاري ر هم عين يه مجسمه نشسته بوده!!! محبوبه بعد ديدن اون صحنه خيلي جا خورده بود ولي تمام جالبيش به اين بود كه فقط و فقط از دست سيما ناراحت بود. ميگفت ر هيچ واكنشي به سيما نداره. ر از اين نظرها هيچ حسي نداره و ...ر كارش انرژي دادنه (من كه ربط اين چيزها را به هم نفهميدم ولي مطمئنم كه ر با چه زبوني اين مسائل را توضيح ميده و خودش را پاك جلوه ميده. به چشم خودم چند مورد ازش ديده بودم

خلاصه اينكه محبوبه با سادگي هر چه تمامتر مسائلي از اين قبيل را واسه من تعريف كرد و آخر سر كه پاشو بريم خونه ما.... به محبوبه گفتم كه به زمان نياز دارم و .........

 

 

ادامه دارد...............

 

+ نوشته شده در  ساعت 10  توسط مهتاب  |