تجربه تلخ من 15
شوكه شده بودم كه شماره موبايل منو از كجا گير آورده؟ بعداً فهميدم كه تماس گرفته بود روي شماره قبليم و با اصرار از صاحب اون خط (يكي از دوستان نزديكم) شماره اين خط را گرفته بود!!!!!!!!!
از وقتي كه تماس گرفت تا زمانيكه رسيد در خونه حدوداً يك ساعت طول كشيد. بماند كه چقدر بدو بدو كردم. خودتون فكر كنيد توي موقعيتي باشيد كه اصلا انتظار آمدن يه مهمان غريبه را نداريد و در عرض يك ساعت بايد آماده بشي!!!!!!!!!!!!!!
اومد خونمون. واي كه چقدر معذب بودم. (آرش ميشناختش. بهتون گفته بودم كه اين جريانات همه با هم اتفاق افتاد. همون زمان من از ارتباطم با ر و محبوبه و آقاي .... به آرش گفته بودم. حتي محبوبه يك شب آرش را شام دعوت كرد خونشون. يه چيز جالب ديگه هم اينه كه محبوبه منو مجبور كرد كه اون روز پا بذارم بيخ حلق آرش و ازش بپرسم كه چرا هر روز بهم زنگ ميزنه. يادتون هست كه. در واقع اگر محبوبه منو اونقدر نصيحت نكرده بود و اونقدر بهم فشار نميآورد و هلم نميداد، شايد منم هيچ وقت به آرش گير نميدادم و الان .... نميدونم چي بگم. اون از راسته تلفنهايي بود كه زندگي منو تغيير داد) بگذريم
آقاي ... اومد خونمون. اولش خيلي عادي بوديم . حرف و صحبت از اينكه كي چكار ميكنه. كمكم دفتر شعرش را درآورد و كلي از شعرهاي توي دفترش برامون خوند. بعد هم كلي از كارهاي خارقالعادهاي كه كرده بود واسه من و آرش تعريف كرد. البته براي من، بعضيهاش تكراري بود ولي آرش با چشمهاي باز شده همينطوري زل زده بود و گوش ميكرد. موقع خواب آرش ازم پسيد كه "مهتاب، كسي كه همچين تواناييهايي داره، اشكالي نداره ميشينه و اينطوري تعريف ميكنه و به همه ميگه؟؟؟" بهش گفتم كه ديگه به هيچ كدوم از اين حرفها اعتقادي ندارم و حتي اين نمازي هم كه ميخونم قاچاقيه!!!!
فردا صبح سر صبحانه، تا آرش رفت دوش بگيره آقاي ... كلي منو نصيحت كرد كه چرا ترك همه چيز كردم؟؟ چرا ال كردم بل كردم؟؟ منم توي چشماش نگاه كردم و گفتم كه نميبخشمش!!! گفتم كه ازش دلخورم!!! به همون دلايلي كه توي پست قبليم به تفصيل واستون گفتم. ولي باز زير بار نرفت و گفت كه اين فقط يه امتحان بوده. همين!!!!!
بعد صبحانه رفت!!! شايد سه چهار ماه ازش خبري نداشتم تا اينكه تماس گرفت و گفت اومدم تهران و ميخوام كه حتماً به اتفاق آقا آرش امشب بياييد به اين آدرسي كه ميدم!!! خيلي تأكيد كرد كه حتماً بريم!!!!
شب با آرش شال و كلاه كرديم و رفتيم خونه كسي كه نميشناختيمشون!! فكر كن!!! از اون سر شهر كوبيديم رفتيم اون سر شهر خونه كسي كه حتي فاميلش را هم بلد نبوديم!!!!!
ميزبان زوج جواني تقريباً همسن و سال من و آرش بودن و يه خورده ديرتر از ما ازدواج كرده بودند. جالب اينكه پدر خانم خونه (سميرا) از دوستان صميمي آقاي ... بود و سميرا كاملاً آقاي ... و خانوادهاش را از نزديك ميشناخت. همسر سميرا (اميد) هم كلي با آقاي ... رفت و آمد داشت و خلاصه اينكه خانوادههاي سميرا و اميد يار غار آقاي ... بودن!!!!
چقدر معذب بوديم.!!! يه دو ساعتي بيخودي گذشت، هيچ حرف خاصي زده نشد، هيچي!!! جز اينكه گهگاه موبايل آقاي..... زنگ ميخورد، ايشون جواب مياد. بقيه زمان به ابراز نظر در مورد گرما و سرما و ترافيك و شلوغي شهر گذشت!!! هر بار هم كه نيت ميكرديم بلند بشيم و برگرديم، آقاي .... ميگفت صبر كنيد قراره يه خانواده ديگه بيان!!! برنامه داريم!!!
خدا ميدونه كه چه حرصي خوردم توي اون دو ساعت!!!! رواني شده بودم. نه ميتونستم محكم بگم نه ما ميخواهيم بريم (به دو علت. يكي اينكه خودم اينقدر رو نداشتم كه توي روي آقاي ... وايسم و دليل دوم آبروداري بود كه جلوي آرش ميكردم. بالاخره اينها دوستان دوران مجردي من بودند و ... نميدونم يه حس خاصيه كه نميشه توضيحش داد ديگه) و نه اينكه ميتونستم ديگه بشينم. باور كنيد دو ساعت و نيم شايدم بيشتر گذشت كه زنگ در را زدند و يه خانوم جا افتاده محجب به همراه دو دختر (يكي حدوداً بيست ساله و اون يكي هشت نه ساله) و يك پسر (اونم هيجده نوزده ساله) اومدن داخل. جالب اينكه نه ميزبان (يعني سميرا و اميد) نه من و آرش و نه حتي آقاي ... اونها را قبلاً نديده بود!!!!! من كه آخر نفهميدم اونها كي بودن و از كجا نازل شدن. اونها كه مستقر شدن، آقاي ... گفت چراغها را خاموش كنيد و بعد شروع كرد زيارت عاشورا خوندن!!!
به جان خودم قسم، هيچ وقت توي هيچ مراسم اينريختي نديده بودم كسي اينجوري زاررررررر بزنه. خانومه جوري گريه ميكرد كه دلم براش ريش ريش شد. دختر بزرگه هم همينطور. من همينجوري مات اونها بودم تا اينكه بخوام گوش بدم!!! ولي انصافاً قشنگ خوند.
يه سوز دلنشيني توي صداش بود كه دل آدم ميلرزيد. جالب اينكه اصلاً به صحراي كربلا نزد و شروع نكرد وسط كار بساط بافتني راه بندازه (همينكارش باعث ميشد دعا به دل بشينه) همينطور دعا را خوند.
دعا كه تموم شد يه حالي بودم. نميتونم بگم انرژي مثبت گرفته بودم، منفي بود چي بود!!! فقط ميخواستم فرار كنم. كتاب دعا را كه بست همينكه چراغ روشن شد گفتم ميخوام برم!!! و مثل فشنگ دست آرش را گرفتم و تند تند خداافظي و زديم بيرون!! آرش همينطوري مونده بود كه مخ من چه عيبي كرد؟؟؟ يك دفعه؟؟؟؟
برگشتيم خونه و تا دو سه ماه نه خبري گرفم و نه حبري ازشون شد. تا اينكه يه روز ظهر تماس گرفتن و گفتن كه من خونه سميرا هستم و بيا اينجا ميخوام ببينمت!!!! منم خيلي شيك پيچوندم!!! اصلاً توي حسي نبودم ه بخوام گوسفندوار دوباره تا اون سر شهر برم!!! كه چي بشه؟؟؟ واقعاً كه!!!
اين نقطه پاياني به ارتباط من و آقاي ... بود. ديگه هيچ وقت هيچ تماس مستقيمي نداشتيم گرچه غير مستقيم و به علت كوچك بودن دنيا دوباره به هم رسيديم كه انشاله به موقع بهتون ميگم.
از اون طرف
بعد از اينكه از ... اومدم ديگه هيچ خبري از ر و محبوبه نگرفتم (البته مستقيم). شميم هنوز ساكن خوابگاه بود و ميدونست كه بچهها با ر در ارتباط هستن و خبرهايي از اين دسته.
بين اون گروهي كه ... بودن و من تركشون كردم يه آقا بود به اسم اميرعلي. اين امير علي يه وقتي خواستگار من شد و يه بساطي پيش اومد كه بعداً بهتون ميگم ولي نكته اينكه من و آرش هنوز با اميرعلي در ارتباط هستيم (البته ماشاله الان يه زن خوشگل خانوم مثل يه تيكه ماه داره كه منم خيلي خيلي دوستش دارم)
عرضم به خدمتتون كه يه روز اميرعلي با من تماس گرفت و بعد كلي آسمون ريسمون بافتن ازم خواهش كرد كه ر را حلال كنم!!! گفت ر تصادف خيلي خيلي سختي كرده و افتاده توي بستر مرگ و خواسته همه حلالش كنن. حالا اين وسط بعضيها را اسم برده (اسم من را هم برده بوده) و بقيه را همينطوري جمع بسته بوده. اميرعلي كلي با من منطق باهام حرف زد و دست آخر خواهش كرد كه به اين دليل و اون دليل و گفته فلان و بهمان، ر را ببخشم
ولي من نميتونستم
الانم نميتونم. باور كيند من آدم كينهاي نيستم ولي ر زخمي به من زد كه ديگه هيچوقت خوب نميشه. هيچ وقت. سهوي هم نبود. خودش ميدونست داره چه ميكنه و براي اينه كه نميتونم ازش بگذرم. من هيچ وقت براش دعاي بد نكردم حتي به قول اين مسلمونها به خدا هم واگذارش نكردم ولي نميتونم ببخشمش. هنوز هم دلم نميخواد صورتش را ببينم. (تنها آدميه كه بعد اين همه سال عمر اين احساس را بهش دارم)
باري............
خيلي فكر كردم. خيلي زياد. بعد يه روز بعد از ظهر كه آرش خونه نبود زنگ زدم خونه مامان ر (اميعلي گفته بود كه ر را از بيمارستان بردن خونه مامانش). خودم را معرفي نكردم و گفتم كه ميخوام با آقاي ر صحبت كنم. گوشي را بهش دادن. با تمام نفرتم بهش گفتم كه
"من هيچ وقت، هيچ وقت حلالت نميكنم" و بعد گوشي را كوبيدم!!!!
از اون موقع حدود يك سال و نيم گذشت. پارسال تابستون بود كه يه بار مامانم بهم گفت كه محبوبه زنگ زده خونشون و كلي با مامانم حرف زده و جالب اينكه هيچ اشاره اي به اين نكرده كه من باهاشو قطع ارتباط كال كردم اونم تا اين حد!!!! (البته مامانم ميدونست با محبوبه اينها كات كردم و واسه همين خيلي متعجب بود) در هر صورت محبوبه تقريباً يك ساعتي با مامنم تلفني حرف زده بود و گفته بود كه دوبراه بچهدار شده و يه دختر داره و ... دست آخر هم شماره موبايل و تلفنهاي جديد و قديم و همه را به مامانم داده بود و كلي هم به من سلام رسوند بود!!!!
ادامه دارد.......
