تبليغاتX
پر سفيد - زندگی مشترک 9

پر سفيد

زندگی مشترک 9

 

بابام اولين كسي بودند كه از توي راهرو رد شدند و با اشاره و تعداد انگشتهاي دستشون سه تا را نشون دادم. اولش فكر كردم اشتباه فهميدم. سه نفر؟؟؟ از اون ايل قاجار كه آرش حرفشون را ميزد، همش سه نفر؟؟؟ فكر كنيد خودش هم نبود

چه حالي داشتم من.........

 

اصلاً نميتونم بهتون بگم كه چقدر جلوي مامان و بابام كم آوردم. هيچ حدي نداره. تقريباً ساعت پنج بود اومده بودند. البته سر اين ساعتش هم كلي با آرش جنگيده بودم. اولش ساعت مشخصي نميداد!!! يعني بينوا نميتونست كه ساعت مشخصي را بگه!!! ميگفت بابام گفتن حالا يا دوشنبه يا سه‌شنبه هر وقت كه شد ميريم ببينيمشون!!! كلي براش توضيح دادم كه اصلاً توي خونواده ما همچين چيزي رسم نيست. ما حتي واسه يه احوالپرسي ساده خونه خاله‌ام هم از قبل هماهنگي ميكنيم. اين يه چيز جا افتاده توي خونه ماست. هماهنگي و مشخص كردن ساعت كه كي ميريم، شام ميميونيم، نميمونيم و ... همه چيز در اين راستا، قانون داره. روم نميشد به آرش بگم كه خيرسرتون داريد مياييد خواستگاري هاااااا. واسه يه همچين جلسه رسمي كه اولين بار مياييد خونه ما نميشه همينطوري ديمي بگين حالا يا دوشنبه يا سه‌شنبه و ..........

خلاصه كنم كه كلي براش توضيح و تفسير دادم تا بالاخره جرأت پيدا كرد با پدرجانشون صحبت كنن و بگن كه اينجوري نميشه. حالا خدا ميدونه اين وسط چقدر حرف و حديث بارش كردن كه آرش هيچ وقت مستقيم به من نگفت. ولي مرور زمان به من نشون داد كه اصلا خونوادگي با همچين چيزي (هماهنگي) مشكل دارن و در واقع خيلي بهشون بر ميخوره اگه بخواهي در اين زمينه اطلاعاتي بگيري!!! چه معني ميده؟؟؟ هر ساعتي دوست داشته باشن ميان!! حالا شما اگه خونه بودين كه دندتون نرم!!! آمادگي نداريد به جهنم!!! اگرم خونه نبودين خوب از كم‌سعادتيتون بوده!!!!!

براشون هيچ معني نميده كه اگر جايي خواستن برن از قبل يه هماهنگي بكنن. مثل قوم .... همينطوري يه دفعه و گاهي هيأتي سر يكي خراب ميشن و ......... (حالا بعداً براتون به تفسير از اين اخلاق و بساطهايي كه سر من درآوردند ميگم)

داشتم ميگفتم‌;

باباش از همون توي راهرو بسم‌الله بسم‌الله گويان و صلوات فرستان در ضمن اينكه تند تند يه دعايي ميخوند كه الان يادم نيست وارد شدن!!! فقط يادمه پشت ستون داشتم پس ميفتادم. صداشو كه ميشنيدم فكر ميكردم يه آ*خ*وند اصل اصل از ق*م اومده منو دستگير كنه بندازه توي هلفدوني!!! داشتم غش ميكردم. بالاخره رسيد به سالن و من از پناهگاه در اومدم و سلام كردم. همچين قشنگ از بالا تا پايين بنده را متر كردن و گفتن "به‌به (اين به‌به ها را اينطوري بخونيد كه بببببببببببببببه بببببببببببببه چشمم به جمال شوما روشن شد. بالاخره توئه مارمولك را گير آوردم. اي نابكار چه كردي با پسر من و.....چطور جرأت ميكني؟؟؟)

بعد مامانش اومد. مامانش يه زن ريز نقش و كوچولو موچولو كه حسابي خودش را توي يه چادر سرمه‌اي رنگ پيچونده بود. با اون صندلي كه بنده پوشيده بودم قشنگ تا كمر خم شدم تا تونستم ببوسمش. اون رژ مثلاً كمرنگي هم كه زده بودم، چوپ، ردش موند روي گونه مامانه!!! بعد خواهرش رسيد. خواهره هم يه خورده از مامانه بلندتر بود. يه روسري قرمز رنگ و مانتو و شلوار جين پوشيده بود و يه نمه رژ ميشد روي لبهاش تشخيص داد!! ولي چادر هم داشت اساس!!

آرش در مورد مهربوني مامانش و ظلمي كه باباهه بهش ميكنه توضيح داده بود. اين توضيحات باعث شده بودند كه پس ذهن من، مامان آرش يه زن مهربون و مظلوم و خداپرست باشه. يه آدم مؤمن كه هيچ وقت صداش در نمياد و در كل يه مسلمون واقعي!!! حالا شما فكرش را بكنيد كه يه همچين تصوراتي در مورد يه نفر داريد، بعد به ظاهر هم ميبينيد كه ريزه ميزه و خيلي خجول و سر به زيره، توي دلتون ميگين كه "باز خدا را شكر. ميشه پشت سر مامانه پناه گرفت. مادر شوهر خوب نعمتيه واله و ..."

داشتم ميگفتم; باباش وارد شد و بعد از بررسي وجنات بنده، شروع كردن به بررسي وجبات منزل!!! خيلي بامزه بود. عين توي اين فيلمها J همش كله‌اش دور ميزد. همه نقاط ريز و درشت منزل را متر كردند در حد اسسسسسسسساس

حرفهاي متفرقه شروع شد و كم‌كم باباهه رفت سر منبر و از هر جايي يه چيزي تعريف ميكرد. به جرأت ميتونم بگم كه مجموعه كاملي از امثال و حكم برگزيده (دقت كنيد برگزيده) قديمي بود. مثلاً:

چايي آوردم. در ضمن برداشتن چايي اشاره كردند كه "اين گل كه كنار سيني گذاشتين يعني چي؟ يعني ميخواهيد بگين ما گليم؟؟ يا اينكه ميخواهيد بگين شما گليد؟؟؟"

من بينوا موندم چي بگم!!! گفتم خوب اين زينتيه و ... كه شروع كرد "اين خودش يه قصه‌اي داره. ميگن كه زمان ناصر‌الدين‌شاه ......................." همينطوري يه داستان در مورد گل و سيني تعريف كرد!!

خلاصه كنم. ساعت پنج اومدن و تا ساعت هشت باباش همينطور فقط قصه گفتن. از ملل مختلف. از سفرهاي حجشون (ان بار حج رفته) از سفرهاي سوريه، كربلا و از مكتب‌خونه‌اي كه ميرفته، از زبان انگليسي و عربي كه بلده و ........بقيه همه ساكت. مگه مهلت ميداد كس ديگه حرف بزنه؟؟؟ اولش به نظرم اومد خيلي خوش صحبته ولي كم كم به اين نتيجه رسيدم كه همه تعاريف و قصه‌‌گوييها در يه جهته!!! تعريف از خودش و به كوباندن سايرين خصوصاً در زمينه دين و دينداري و  مسلمون بودن!!!!!

ساعت هشت شد مامانش گفتن كه خوب حاج آقا بريم؟ (اينقدر صداش يواش بود كه آدم به زور ميشنيد) اونم يه دفعه گفت "اوه!! اين هميشه همينكار را ميكنه!! اصلاً حوصله نميكنه يه جايي ميريم من حرف بزنم!! همه به من ميگن اين مامانتونه؟؟ نه اينكه سن و سالش بيشتر از من ميزنه، كم‌حوصله هم هست همه فكر ميكنن يا مامانمه يا خواهر بزرگم!!!!

باور كنيد با همچين ذوقي اين حرفها را ميزدند كه آدم لجش ميگرفت.

راستي يادم رفت بگم كه پرسيدند دستشويي كجاست؟؟ به جان خودم من از زاويه بين دو تا پنجره ديدمش كه تا توي دستشويي تا اونجا كه ميتونست توي اتاقهاي سر راه يه سرك كشيدند!!!!!!!!!!!!!

 

بالاخره حدود ساعت نه بود كه رفتن. بعد رفتنشون بابام  گفتند كه "مهتاب اين آرش خان خودش كجا بود؟ مشكلي براش پيش اومده بود؟" چقدر شرمنده شدم. چقدر

مامانم هم گفتند كه "مهتاب تو مطمئني كه پسر همين خونواده را ميخواهي؟؟ اونم اينقدر زياد؟"

 

واي چه حالي داشتم من...............

دلم ميخواست خرخره آرش را بجوم. آخه اين چه كاري بود؟؟؟ ساعت يازده بود كه زنگ زد روي موبايلم. موبايلم توي سالن بود. بابام به شوخي گفتن از اين دل و جرأتها داره كه يازده شب به دختر من زن بزنه ولي اينجا نيومد كه ما نخوريمش!!!

آب شدم.

به آرش گفتم كجا بودي؟ چرا نيومدي؟ يه خورده من‌من كرد و گفت ديدم من نباشم بهتره!!! هنوزم كه يادم ميفته جلز و ولزم در مياد. اون موقع هر چي پرسيدم و هر چي توجيه كرد و توضيح داد، نتونستم راضي بشم ولي الان قشنگ ميدونم كه آرش از ترس خانوادش با اونها نيومده بود. جرأت اينو نداشت كه جلوي خونوادش بگه اين اون دختريه كه من انتخاب كردم. جرأت نداشت كه بگه عاشق شده، كه بگه خودش انتخاب كرده و .... و همين ترسش مشكلات خيلي بزرگتري را براي من درست كرد.   

 

 

ادامه دارد.............

+ نوشته شده در  ساعت 14  توسط مهتاب  |