تبليغاتX
پر سفيد - زندگی مشترک 11

پر سفيد

زندگی مشترک 11

ازوقتي كه برگشتيم .... به نظرم آرش يه جوري شده بود. خيلي ساكت‌تر شده بود. گفته بودم كه خيلي حرف ميزد و هميشه خاطره‌اي چيزي داشت كه تعريف بكنه ولي نميدونم چرا يه مدتي ساكت‌تر شده بود.

دلم نميخواست كه جفت پا بپرم توي غار تنهاييش، واسه همين گير نميدادم كه چي شده و ... از اين حرفها. يه شب توي خوابگاه بودم كه يكي از بچه‌ها اومد گفت كه توي راه خوابگاه آرش را با چند تا از دوستهاش ديده كه داشتن پياده ميرفتن و سيگار ميكشيدن!!!! حال من گفتن نداره!! نه اينكه فكر كنيد به خاطر سيگار كشيدن اونم با اون وضع، نه اصلاً (البته اين نه را خيلي غليظ نخونيد)، از اين ناراحت شده بودم كه تا نزديكيهاي خوابگاه ما اومده و هيچ خبري از من نگرفته. باورم نميشد. واسه همين مثل قرقي شال و كلاه  كردم و رفتم اون جايي كه ميدونستم آرش بايد سوار سرويس بشه تا بره خوابگاه. رفتم ديدم خودشه. البته اون منو نديد.

چه حالي داشتم من ..............

يه مدت تصميم گرفتم سرم به كار خودم باشه. البته ناگفته نمونه كه اون شب حسابي عر زدم!!

 

فكر كنم دو روز نرفتم دانشكده. اون دو روز مثل يك سال براي من گذشت ولي خبري نشد. فرداش حوالي ظهر بود كه زنگ زد. احوالپرسي كرد و اصلاً‌نگفت كه توي اين مدت كجا بودي؟ چه ميكردي؟ هيچي هيچي!!!!!!!!!!!! در مورد درس و كار حرف زد و بعدشم گفت كه داره با خانم ي... ميره ش.....واسه نمونه‌برداري و جمع‌آوري آمار و اطلاعات. (اين شهر ش.... حدود پنج شش ساعتي با شهري كه ما توش درس ميخونديم فاصله داشت)

همينطوري فكم افتاده بود!! فكر كنيد شما آخه!!! اخلاقش عوض بشه، از شما خبري نگيره و حالا ميخواد هلك و هلك با خانوم ي... بره يه شهر ديگه واسه جمع‌آوري آمار .........

و اما از اين خانم ي بشنويد:

خانم ي اصالتاً متعلق به شهري بود كه اين آقا آرش اونجا ليسانسشون را گرفته بودند. و جالب اينكه ايشون سال پايني آقا آرش بودن!! جالبتر اينجاست كه حس صميميت خاصي هميشه به آقا آرش داشتند و از اون بدتر اينكه اخلاقهاي عجيب و غريب زياد داشت!!!

يه وقتايي يه كارايي ميكرد كه آدم به عقل اين دختره شك ميكرد. كلي اينور اونور زده بود و رفته بود يه جايي مثل خوابگاه، پانسيون!!! هم پولي بود و هم اينكه همه دانشجوي ارشد و دكترا بودند و يه جورايي حكومت نظامي بود!!! اين خانوم ي عزيز بارها و بارها جلوي بقيه به ارش ابراز احساسات ميكرد (ميرفت مثلاً از فلان كتاب دو تا ميخريد. يكي واسه خودش يكي واسه آرش!!! يا ميرفت مركز .... فقط و فقط كارت خودش و كارت آرش را ميگرفت و ميومد جلوي همه ميداد به آرش!!!! و جالب اينكه توي كارهاي آرش مستقيم فضولي ميكرد و آرش هميشه در جواب اين فضوليها خيلي مؤدبانه توضيح كامل ميداد!!!!

هميشه ادعا ميكرد كه خيلي بي‌كله هست و كارايي ميكرد كه همه بهش بگن واوووووووو اين چقدر مردونه عمل كرده!! و.....

بگذريم. الان حال غيبت كردن ندارم.

داشتم ميگفتم. اين خانم ي عزيز واسه يه پروژه بي‌مقدار درسيشون تصميمي گرفته بودند تشريفشون را ببرند ش.. واسه نمونه‌گيري. حالا ما نفهميديم چي شد كه چطور شد كه آقا آرش خواستند همراه اين خانم برن اونجا تا از ناموس مردم مراقبت كنن!! (انگار اين ناموس مردم را كسي مجبور كرده بود بره پروژه‌اش را اونجا برداره؟؟؟؟

نميدونم حال منو درك ميكنيد؟ اولش اونجوري يخ بازي در بياره، دو روز بي‌خبر باشيد، بعدشم زنگ بزنه واسه خداحافظي و يه كاره بگه من دارم با خانم ي ميرم ش...احتمالا دو سه روزي هم طول ميكشه!!!!

اينقدر ناراحت شدم كه گفتن نداره!!!!! نميدونم بگم حس حسادت بود يا حس كنجكاوي يا هر كوفت ديگه‌اي باعث شد از آرش بپرشم كه "شب ميخواهيد چه كنيد؟". اونم خيلي راحت گفت "هماهنگ كرديم مجتمع ... واسه اسكان. غذا هم با خودمون هست. حالا يه كاريش ميكنيم. شما نگران نباش". منم خيلي خونسرد (ظاهراً) گفتم كه "اصلاً نگران نيستم. از گرسنگي هم تلف بشيد حقتونه"

خراب كردم!!!! نميدونم چرا اونقدر لجم در اومده بود.

خيلي ناراحت شد و پرسيد كه چرا اينجوري ميگم و منم گفتم دلم ميخواد!!! و با همين دلخوريها خداحافظي كرديم.

فرداش طرفهاي بعد از ظهر آرش بهم زنگ زد. اصلا به روي خودش نمياورد كه مثلاً‌تو از اومدن من با خانم ي ناراحت هستي. بدتر اينكه با آب و تاب فراوان توضيح ميداد كه چه كردند و كجا رفتن و چطور نمونه گرفتند و بعدشم فرمودن كه از ايلات اينجا به زور برامون گوسفند كباب كردند و بنده خدا خانم ي هر چي با خودش غذا آورده مونده!!!!

خانم ي يه كتلتي درست كرده كه واووو اينجور اونجور، چيپس آورده، اينقدر ميوه آورده كه انگار من ده نفرم، كلي خوراكي آورده و ..............

كلي هم از خانم ي و دستپخت و خانم بودن و چيزايي كه با خودش آورده بود تعريف كرد (عين يه قحطي زده‌هاي نديد پديد). آخر سر هم فرمودند كه فكر ميكنند كارشون يه سه روزي طول بكشه. حالا چون محل اسكان را واسه دو شب گرفتند اگه بتونن بيشترش كنن كه ميمونن و در غير اينصورت برميكردند و انشاله يه بار ديگه تشريف ميبرند دوباره!!!

حال من اصلاً گفتن نداره.....

خداحافظي كه كرديم نشستم يه دل سيييييييييييييييير عر زدم. بعدشم با رفيق شفيقم رفتيم شيريني فروشي!! شيريني خريدم و برگشتيم خوابگاه و به يكي دو تا از دوستاي ديگه هم گفتم اومدن اتاقم و بزن و برقص!!!!

فردا صبح كه آرش زنگ زد جواب ندادم. به نظرم لزومي نداشت جواب بدم. كه چي بشه؟ بخواد برام توضيح بده كه داره چطور خوش ميگذرونه!!!! واله (البته راستش را بگم توي دلم كربلا بود ها)

دو روز اينجوري تموم شد و روز سوم زنگ زد خوابگاه (چون من اصلاً موبايلم را جواب نميدادم) و گفت كه برگشته!!! بعدشم در جواب اينكه چرا گوشيت را جواب نميدي گفتم كه "حوصله ندارم"

اينو كه گفتم فرمودند فردا ميرم دانشكده يا نه؟ منم شيك گفتم نه. يه خورده كل كل كرديم و من تق گوشي را كوبوندم و رفتم!!!

تقريبا يك ساعتي گذشته بود كه زنگ زد به موبايلم. البته از يه تلفن كارتي!!! برداشتم. بهم گفت كه الان در ورودي خوابگاه هست و ميخواد باهام حرف بزنه!!!! اولش يه خورده لج كردم ولي گفت كه بايد باهام حرف بزنه. منم شال و كلاه كردم و رفتم بيرون

 

 

ادامه دارد.................

 

 

پ.ن. ۱ دوستان عزیزم. یه لطفی کنید و یکی دو بسته انرژی مثبت با پست پیشتاز و دی اچ ال بفرستین بیاد. به جان خودم اعصاب مصاب شیمی درمانی و جراحی مجدد و این کوفت و زهر مارها را ندارم.

بی زحمت یه سر تا پستخونه محل برید. ممنون 

پ.ن. ۲  مهسا و مانای عزیزم. من نمیتونم وبلاگ شما دو تا را باز کنم. احتمال میدم که پیجتون خیلی سنگین باشه. کمککککککککککککککککککککککککککککککککک

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16  توسط مهتاب  |