زندگی مشترک 17
آهای مهتاب پاورچین / پاورچین سایه برچین
درگل خونه بازه / عزیزم خواب نازه
...........
بگو مهتاب تو آروم تر گذر کن/ صدای پای تو بیدارش نسازه
اره من دوباره طرف آرش را گرفتم. ميدونيد توي اون موقع با اون همه اختلافاتي كه دو تا خونواده با هم داشتند بحث مهريه فقط يه چيز شده بود واسه جنگ. خيلي بد موقعيتي بود. من كلي با بزرگ فاميلمون حرف زدم و ازش خواهش كردم كه بابام را راضي كنه. و در نهايت باز هم مامان و بابام كنار اومدن.
بعد يه مدت كه داشتيم با آرش برنامهريزي ميكرديم كه قضيه را جدي بكنيم و قرارهاي اوليه را بذاريم، متأسفانه خواهر ف ف با خانوادهاش توي يه سفر تصادف كردند. ...براي اينكه بعدها بايد در مورد اين ف ف (خانم برادر آرش. همون كه اومد در خونمون دوربين گرفت. يادتونه كه) بيشترحرف بزنيم لازمه يه سري چيزها را شما بدونيد.
جونم واستون بگه كه اين ف ف خانوم پنج تا خواهر و يك عدد برادر بودند. حالا چرا بودند؟ براي اينكه برادر جوون ف ف همون اوايلي كه بحث من و آرش داشت جدي ميشد يك دفعه سكته كرد و فوت شد. در واقع يكي از دلايلي كه يك بار آمدن خانواده آرش اينها خونه ما به هم خورد همين مسأله بود.
اين سري هم كه من و آرش داشتيم هماهنگي ميكرديم دو تا از خواهرهاي ف ف با هم رفته بودند بندرعباس (دو ماشينه) كه ماشين جلويي كنترل از دستش در ميره و چپ ميكنه!! فكر كن.
مسافرين ماشين عقب تمام شاهد اين حادثه بودند. توي ماشين جلويي شوهر خواهر و اون يكي خواهر و يك بچه از اون يه بچه از اين خواهر همگي فوت كردن!!! و شوهر اون بنده خدا كه زنده موند قطع نخاع شد!!
فكر كنيد
ف ف داغون شد. هنوزم كه يادم مياد دلم ريش ميشه. بساطي بود ها. خدا كنه هيچ وقت هرگز همچين اتفاقاتي حتي واسه دشمن آدم نيفته. خيلي وحشتناك بود.
بالاخره اين شد كه اصلا كلا قضيه ما سر پوشيده موند. تقريبا شش ماهي از اين قضيه گذشت. منم توي اين شش ماه وسط زمين و هوا بودم و جالبتر اينكه آرش جان هم انگار نه انگار. حتي يادآوري نميكرد كه ميخواستيم بياييم خونتون و نشد و ....
درگيريهاي من با خانوادهام سر بقيه خواستگارها و برنامه درسي خودم هم همچنان ادامه داشت.
بالاخره من به طور كامل از ... رخت بر بستم و برگشتم خونه. همينجا هم يه كار پيدا كردم. كار اونجا را هم استعفا دادم. رئيس دانشكده خيلي باهام حرف زد. ولي من واقعاً شرايط روحي خوبي هم نداشتم. وسط زمين و هوا موندن براي دو سال و جنگيدن همه جانبه آدم را خسته ميكنه. مامانم هم ديگه اجازه نميداد ... بمونم. پاشونو كرده بودند توي يه كفش كه "همش چشمم به اين در مونده تا تو بيايي. حالا هم بعد اينهمه سال ميخواهي همونجا بموني؟ من همش بايد فكر كنم با چي رفت؟ چي شد؟ تصادف كرد؟ سقوط كرد؟ و ...."
بالاخره برگشتم و خيلي هم سريع يه جا كار پيدا كردم.
بعد حدود شش ماه، آرش جان فرمودند كه ميخواهيم با خانواده بياييم منزلتون. به مامان و بابام گفتم. بابام هم جواب دادن كه قبلش به خودش بگو يه روز تنهايي بياد اينجا!!!!![]()
به آرش گفتم و بالاخره يه تاريخ مشخص كرديم. هنوز هم تك تك ثانيههاي اون بعد از ظهر را يادمه. دقيقا .... اسفند ماه بود. هوا هنوز يه نمه خنك بود. ساعت پنج بعد از ظهر. ترس بدي داشتم. حتي جرأت نميكردم پيش مامانم شفاعتش را بكنم چه رسه به بابام. .............![]()
بالاخره ساعت پنج شد. آرش همون پوليور آبي رنگي كه خودم براش خريده بودم را كرده بود تنش. با همون شلواري كه با هم رفته بوديم خريد و من پسند كرده بودم وكلي هم ژيگولانس كرده بود و.....توي پذيرايي نشستند. من فقط يك بار اجازه پيدا كردم يه چايي ببرم. به نظرم بابام همچين بفهمي نفهمي داشت گربه را در حجله ميكشت بد رقم ها
وقتي هم كه رفت فقط بابام يه چيز گفتند "خودش پسر خوبيه. مو لاي درز تحقيقاتم نرفت. ولي تو با خونوادش مشكل خواهي داشت و ..."
فكر كن!! بابام تحقيق كرده بودند بدون اينكه من بفهمم. عجب زبل خاني ها![]()
...................................
اون شب آرش فقط آخر شب بهم اس ام اس زد كه "همسر مهربونم خيلي دوستت دارم"
بچه پر رو. ولي خدا ميدونه كه من اون موقع با خوندن هزار باره اين اس ام اس چه حالي داشتم........![]()
بالاخره واسه دوازده فروردين ماه قرار گذاشتيم تا خونوادش بيان خونمون. دقيقا دو سال و يازده ماه از اون دوازده ارديبهشتي كه با هم رفتيم توي پارك و براي اولين بار باهام دربره اين موضوع حرف زد گذشته بود. حدود سه سال!!!!
از آرش پرسيدم كه چند نفر هستين؟ جالب اينكه خودش نميدونست چند نفري ميخوان مشرف بشن منزل ما!!!
كوتاه اينكه خواهر بزرگه، خواهر كوچيكتره، برادر بزرگه و برادر كوچيكتره (همون كه زنش ف ف هست) همگي به اتفاق همسرانشون و صد البته حاج خانوم و حاج آقا تشريف آوردن. ف ف هم همچنان سياه پوشيده بود و عين يه برج زهر مار نشسته بود. (بعدها فهميدم كه فكر ميكرده پا قدم من بوده. فكر كن. حالا خوبه مثلا فوق ليسانس ... داره و تحصيل كرده هست و تدريس ميكنه با اين طرز فكر جيگرش)
چه حالي داشتم من. ترسسسسسسسسسس
به جان خودم بابام اينور نشسته بودند و حاج آقا اون طرف. ميشد از توي چشمهاشون خوند كه دو تايي منتظر هستن كوچكرتين جرقهاي جايي بزنه تا بپرن به هم. به همه چيز شباهت داشت غير از مجلس بله برون و....
(يادم نمياد كه بهتون گفته بودم كه باباي آرش به بابام چي گفته بودند كه همچين بابام داغ كرده بودن. ماشاله اينقدر زود زود آپ ميكنم خودم هم يادم ميره چي گفتم و چي نگفتم.)
بالاخره بعد دو ساعت از اينور اونور حرف زدند و طي چند جمله بيان شد كه اين دو تا خودشون بريدن، خودشون هم دوختند!!! مهريه هم كه گفتند اينقدر و ..... حالا هم يه تاريخ مشخص كنيد. ما هر دو طرف راضي هستيم به هر چي كه شماها بخواهيد!!!
يه تقويم دادند دست ما و گفتن ببينيد كي ميتونيد مرخصي بگيرد و كي درس آرش تمام ميشه!!! يه تاريخ هم مشخص كنيد!!! هيچي ديگه ما هم يه تاريخ مشخص كرديم و بقيه قبول كردند و صلوات فرستادند و زن داييم شيرين آوردند...........
تاريخش خيلي زود بود و من و آرش مجبور بوديم عين جت همه چي را رديف كينم. كامل هم معلوم بود كه در اين مسير تنهاي تنها هستيم.![]()
درس آرش هنوز تموم نشده بود. در واقع هنوز دفاع نكرده بود و مجبور بود برگرده بره ... منم كه از صبح تا بعد از ظهر ميرفتم سر كار..........
توي همين هاگير واگير مامانم هم يه مشكل براشون پيدا شد. يه روز كه شركت بودم زنگ زدم خونه كه احوالي بپرسم ديدم كسي برنميداره. موبايل مامانم هم خاموش. مال بابام هم جواب نداد. زنگ زدم داداشم و گفتم مامان اومد؟ (منظورم اين بود كه اومده خونه) دادشم هم گفت نه هنوز توي ريكاوريه!! فكر كن
بعدش را درست يادم نيست...منگ بودم....بيمارستان و مامانم كه اونجوري شده بود.... همش يه كابوس بود........ مامانم يه دفعه مجبور شد يه جراحي سنگين بكنن. خيلي بد بود. ........يه خاله دارم كه مامانم هميشه عين يه چراغ جادو براش همه كار كرده. دقيقا توي اون برهه يادش اومده بود كه با ما قهر كنه!! مامانم با اون حالش توي خونه، من يه خط در ميون ميرفتم سر كار... از اون فاميل بزرگ و پر مدعا هيچ كس نميومد يه ليوان اب دستمون بده. از اون طرف تاريخي كه مشخص كرده بوديم و كارهاي عروسي.........
خودم تنهايي ميرفتم خريد. آرش هم كه نبود. روزها توي شركت گاهي با ارش چت ميكرديم. عصري گلوله ميرفتم خريد........ شبها هم تا ديروقت توي خونه كاراي خونه و رديف كردن بساطي كه توي خونه بود.
نميدونم بهتون گفتم كه آرش كار نداشت. فكر كن داماد كار هم نداشت .....![]()
ادامه دارد............
پ.ن.: ديروز با مسي عزيزم كلي با هم لاو تركونديم. بهش گفتم كه فعلا با اون غده توي رينگ داريم به سر و كله هم ميزنيممممممم. فعلا در جنگم اساس. اما نه با دست خالي. بلكه با روحيه ليانشامپويي. يكي من ميزنم دو تا اون. فكر كن!! خيلي پر رو شده. همينجور درد ميكنه و چاق ميشه ولي من حاليش ميكنم با كي طرفه. اينجا به همتون قول ميدم كه من منم بشم يكي از اون آدمهايي كه سرطان را از رو برد. بدون شيمي درماني. بدون اين داروها و اين مسخرهبازيها. ميدونم كه ميتونم اين كار را بكنم. شماها كه واقف هستين من هر كار بخوام بكنم بالاخره ميكنم.![]()
