زندگي مشترك 18
آهنگ نگـــــــاه تو شد زمزمه رو لبها / ای عشـــــق بخون با من تو خلوت این شبها
تو ساحل آرومی / من موج پریشونم راز دل دریا رو / می دونی و می دونم
من عطر خوش عشق و / از باغ تو بوییدم اون یاس بهاری رو از شاخه تو چیدم
يه دوست خانوادگي داشتيم كه توي شركت.... مدير واحد ... بود. وقتي من دانشجو بودم دورادور باهاش كار ميكردم. از طريق ايميل. در واقع پايهگذاري اساسي بود برام براي يادگيري خيلي از اصول و ريزهكاريهايي كه مرتبط با رشته تحصيليم بود و ....... واقعاً تجربه بود. .........
هيچي ديگه من دست به دامان اين مدير شدم كه اگر شركتتون نيرو ميخواد من يه نيروي خوب سراغ دارم. خدا وكيلي شانس آرش زد و يه مدت بعد مدير تماس گرفتند و گفتند كه واحد... يه نفر مرد با تخصص .. ميخواد. ولي حتما بايد فوقليسانس داشته باشه. بالاخره خلاصه كنم كه من تلفن روي ميز اين مدير را سوزوندم از بس زنگ زدم و پيگيري كردم. اونم فهميده بود يه چيزايي هست كه من اينقدر دارم سنگ آرش را به سينه ميزنم. بنده خدا اونم حسابي اقتاده بود توي رودربايستي. يه وقتايي بهم ميگفت كه مهتاب جان تو واسه خودت اينقدر پيگيري نكردي ها. از كجا مطمئني كه اينهمه نيوري خوبي هست و .....؟؟؟؟![]()
واقعا فكر ميكنيد اين ميون خود آرش چقدر پيگيري ميكرد؟ هان؟؟![]()
اينها يك طرف از اون ور هم اون روز بله برون آقاي داماد كار نداشت و جالب اينكه كسي كوچكترين توجهي هم نكرد!!! شما ديگه خودتون ميتونيد تصور كنيد چقدر جو متشنج بود........![]()
اوايل ارديبهشت ماه آرش اومد تهران و مصاحبه و دوباره رفت ... واسه كاراي دفاع و بقيه درسهاش. دوباره من مدام پيگيري كردم و نتيجه مصاحبه چي شد و .... بالاخره گفتند كه يه دوره سه ماهه آزمايش بياد تا فوق ليسانسش را بگيره .....چقدر خوشحال شدم. قرار شد آرش از خرداد ماه مشغول بشه و .....
منم كه خدمتتون عرض كردم. از صبح كار و بعدش خريد و بعدشم مامنم و بعدشم دنبال خونه!!
خيلي برام سخت بود. از وقتي من دنيا اومدم بابام خودش صاحبخونه بوده و من هيچ تجربه و در واقع هيچ تصوري از مستآجري و از اون بدتر هيچ علمي از نكات ريزي كه در مورد خونه بايد بهش توجه كرد نداشتم. فقط توي چت كردنهامون از آرش پرسيده بودم كه چقدر ميتونه بابت پول رهن خونه بده و اونم همينطوري گفته بود نميدونم. بايد يه حساب كتاب بكنم ببينم چقدر برام ميمونه و حالا هرچي پول اجاره بيشتر بهتر!!
فكر كن.![]()
همون بزرگ فاميل بنده خدا يه وقتايي بعد از ظهرها با خانمش ميومدند همراه من واسه اتخاب خونه. اصلا مغزم كار نميكرد كه كجا بايد بگردم. برم شرق؟ غرب؟ مركز؟ اصلا كجا برم؟؟؟
هر روز عصر يه طرف شهر بودم. روزها هم با آرش چت ميكردم و گزارش ميدادم. چقدر كه من ... بودم. (فحش دادن آزاده راحت باشيد)![]()
حدود دو ماه همينطوري سر شد تا بالاخره آرش خان تشريف فرما شد. كارش جور شد و اونم از صبح ميرفت سر كار. وضع مامانم بهتر شده بود ولي دل و دماغ نداشت. اصلا خوشحال نبود. توي همين گير و دار يه مشكل ديگه پيش اومد و مامان و بابام مجبور شدند يك ماهي برن سفر. هيچي ديگه
گل بود به سبزه هم آراسته شد............
دقيق يادمه يه روز با آرش رفته بوديم سهروردي. همينطور تا اون پايين رفتيم تا سر بهار. يه پارك فينگيلي اونجا هست. دو تا شير كاكائو خريديدم و روي يه نيمكت نشستيم (الان دقيق يادمه كدوم نيمكت بود). يه كاغذ از كيف آرش در آورديم و ليست نوشتيم.
در واقع اونجا آرش گفت كه واسه خريد و خرج و رهن و غيره و ذلك فقط بايد روي خودمون حساب كنيم و باباش هيچ كمكي نخواهد كرد!!! البته اينو هم مستقيم نگفت. گفت بابام گفتند كه حالا شما خريداتون را بكنيد من بعداً به حسابت پول ميريزم (اين بعداًهم هرگز نيامد و آرش ميدونست كه نخواهد آمد) . خلاصه اينكه روي اون كاغذ يادداشت كرديم كه كل پس انداز من چقدره و چقدر هم مال آرشه.
بعد يه ليست از خريدها نوشتيم. بعد موجوديمون را بين همه چيز تقسيم كرديم. در واقع براي خريد هر چيزي يه سقف گذاشتيم. مثلا سرويس پونصد هزار تومن و ......
اين شد برنامه ما واسه خريد. پيش خودم هم عهد كردم نذارم مامان و بابام چيزي بفهمند و ......
با تقسيم بندي كه كرديم فقط دو تومن موند برامون كه بتونيم رهن خونه بديم. خوب بد نبود (البته واسه اون موقع)
همه چي قاطي بود. دست تنها. خريد و كار و خونه. بعد ديديم داريم وقت كم مياريم. اين شد كه تقسيم كار كرديم. آرش ميرفت دنبال خونه و منم خريد. يادمه لباس عروس را خودم تنهايي رفتم پيش خياط. از توي اينترنت چند مدل كه دوست داشتم پيدا كردم. پرينت گرفتم و تركيبي از همه را سفارش دادم. چقدر اون شب گريه كردم. يادم ميومد كه چند ماه پيش واسه عروسي دختر خالهام، خاله و مامان من و حتي خود من قشون كشي كرديم رفتيم خياطي. يادمه چقدر اون روز همه خنديدند و چه جوي بود. ولي من خودم از سر كار برگشته، خسته و تنها توي خياطي لخت روي اون سكو وايساده بودم و خياط اندازههامو ميگرفت و سفارش ميداد كه دفعه ديگه كفشت را هم حتما بيار و اينو بيار و اونو بيار و ......چقدر دلم واسه تنهاييم سوخت. چقدر بهاي عاشق شدنم زياد بود............![]()
آينه شمعدان را رفتيم با آرش ديديم ولي پشت مغازه بسته. در واقع توي خيابون .... قصد كرديم كه همون شب آينه شمعدان بخريم. اولين مغازهاي كه رسيديم يه مدل انتخاب كرديم ولي چون دير وقت شده بود و تعطيل كرده بودند قرار شد من فرداش تنهايي برم واسه خريد آينه شمعدان!!!! اون مدلي كه ما پشت ويترين ديده بود را انگاري صبحش اومده بودند خريده بودند!!! فكر كن!! هيچي ديگه يه چيز ديگه انتخاب كردم و تلفني واسه آرش توضيح دادم كه چطور هست و بالاخره خريدمش!!! چقدر اذيت شدم تا تونستم با كمك شاگرد مغازه بذارمشون توي آژانس.........(آدم ياد فيلمهاي .... ميفته)![]()
بالاخره آرش يه جا را پيدا كرد. دقيقا شمال غرب غرب تهران!!! چقدر خوشحال شدم وقتي بالاخره با پولمون يه جا پيدا شد ولي حقوق يكيمون فيكس بايد بايت اجاره ميداديم. محل كار من كجا بود؟ نزديك برج سفيد!!!! آرش هم شريعتي بود!!! (آره خودم ميدونم خيلي نزديك به محل كارمون خونه پيدا كرديم![]()
)
ديگه وقت نبود. رفتيم قرارداد ببنديم. رفتيم توي بنگاه اينقدر نشستيييييييييييييم ولي صاحبخونه نيومد. بنگاهي زنگ زد بهش. چقدر از من و آرش تعريف كرد و هندونه گذاشت زير بغلمون. مردك الاغغغغغغغغ انگار صد سال بود ما را ميشناسه. صاحبخونه گفته بود كه من نميام بنگاه. خودتون بياييد اينجا!!
من و آرش هم پا شديم رفتيم. (آخ كه چقدر بيتجربه و خنگ بوديم)
يه خونه سه طبقه. طبقه وسط صاحبخونه مينشت، پايين را ميخواست به ما اجاره بده...........
ادامه دارد....
پ.ن. درد دارم. مهمان عزيزم اومده عين يه قومبولي خوشگل دقيقاً از .... قلمبه زده بيرون. هر روز زير دوش كلي نازش ميكنم و براش خط و نشون ميكشم. اينقدر حال ميده وقتي دعواش ميكنم. بعدشم ميگم حالا كه سرت را انداختي پايين و بدون دعوت اومدي انتظار نداشته باشه دو دستمالي برات برقصم. اين رفتارهاي ضد و نقيضم باهاش باعث ميشه چل بشه بذاره بره. داروهام هم قطع كردم. بله دقيقا سر خود. اين چند روزه گلاب به روتون همش ... بودم. جادهاش را آسفالت كردم بد رقممممممممم. نميدونم معده و رودههام دلشون واسه قرصها تنگ شده بود يا مهمون عزيزم داره به خونه معده و رودهام هم ميره. فكر كن!! اينم شانس واله. ولي من ميتونم. يادتونه كه قول دادم
