<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پر سفيد</title>
<link>http://lifeview.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 03 Jan 2010 11:57:02 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>؟؟؟؟</title>
<link>http://lifeview.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالم بده.  دلم ميخواد فحش بدم. دلم ميخواد يكي را بزنم. چرا يكي را بزنم؟ بايد خودمو بزنم. اينقدر داغونم كه اگه الان يكي بهم بگه پخ همچين عر ميزنم كه كف كنه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اوهههههههههههههههههه چقدر تنهام. چقدر دلم ميخواد تنهاتر باشم. چقدر دلم ميخواد با يكي حرف بزنم. بدون خود سانسوري. بدون ترس از اينكه اين آدم نبايد اينو بدونه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چقدر دلم ميخواد هيچ كس كاري بهم نداشته باشه. دلداري بقيه ديوونم ميكنه. بقيه چه ميفهمن كه آدم چي ميگه؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم ميخواد خودم باشم و سازم. دلم ميخواد عر بزنم. عر بزنمممممممم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا كي؟ تا كجا؟ همش برم با خدا حرف بزنم؟؟؟؟ اگه همين چس مثقال اعتقاد هم نداشتم بايد ميرفتم چه گلي به سرم ميگرفتم؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين نيش خاك بر سر تا كجا بايد هميشه باز باشه؟؟؟؟؟ مگه من احمق ...................؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دلم ميخواد فرار كنم. چه بساطي درست شد ها. همين امروز كه اين .... الاغ داره سر من اين بازيها را در مياره، همين امروز كه اين ..... بز داره اينجوري ميكنه، همين امروز كه اينجا توي شركت همچين شده، همين امروز بايد جواب آزمايش كوفتي را بگيرم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همين امروز بايد همشون با هم بيان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اوه گااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;............................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Jan 2010 11:57:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lifeview&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>lifeview</dc:creator>
<guid>http://lifeview.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگي مشترك 21</title>
<link>http://lifeview.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;الان كه يه ذره عاقلتر از اون موقع هستم به اين نتيجه رسيدم كه چقدر من خر بودم!! فكر كن!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم ميگفتم كه يه دستبند و يه حلقه جدا برداشتيم واسه مامان آرش كه بدن به من. آرش هم خيلي استقبال كرد و فرمودند كه مامانم اينقدر گرفتاره و سرش شلوغه كه به اين چيزا فكر نميكنه!!! تازه ما به خاطر اختلاف فرهنگيهامون و اينكه منم توي اين چيزا خيلي بلد نيستم مشكلي پيش بياد. خيلي خوبه كه تو حواست به اين چيزا هم هست!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به مراسم نزديك ميشديم و من كم كم يادم ميومد كه خيلي كارها را نكرديم. مثلاً كارت سفارش نداديم!! يادبود!! عكاس! سفره! ميوه و شيريني! آزمايش!! كلاسهاي قبل عقد!!  و ..............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدا شاهده كه در تمام اين مدت يك بار، حتي يك بار خونواده آرش نگفتن كه شما داريد چه ميكنيد؟؟؟ كمك نميخواهيد؟؟ اصلاً قراره كجا مراسم بگيريد؟؟ يه بار نگفتن كه اين كارها را بايد خانواده داماد انجام بدن. هيچ وقت. هرگز. هيچي هيچي........حتي يك بار هم تماس نگرفتن خونه ما و به مامانم يه تعارف بكنن. هيچييييييييييييي&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادم نيست بهتون گفتم كه به چه مصيبتي تونستيم جا بگيريم. بساطي داشتيم. اينقدر اينور اونور با آرش رفتيم. اينقدر چونه زديم............. بالاخره تونستيم توي... (يه جاي خيلي خوب. تنها نقطه مثبت جشن ما همين مكانش بود) بگيريم. يه منوي خوب هم واسه شام دادم. (خود سانسوري!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهتون گفته بودم كه خواهر كوچيكم زودتر از من عقد كرده بود. اون و نامزدش با اينكه هنوز هيچ تاريخ و برنامه مشخصي واسه عروسي نگذاشته بودند همه جا را متر كرده بودند و سفره و عكاس و غيره زير سر گذاشته بودند. توي اون هاگير واگير من واقعاً وقتي نداشتم كه خودم بخوام برم دنبال بگردم واسه همين از نظرات خواهرم استفاده ميكردم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واسه سفره رفتيم .... يه سفره خوشگل انتخاب كردم كه شكر خدا توي تاريخي كه ما ميخواستيم آزاد بود. وقتي بيعانه دادم وخانومه خواست توي دفتر اسمم را بنويسم ديدم كه اسم نامزد خواهرم واسه همون سفره نوشته شده!! فكر كن!!! خواهرم دقيقا همونجا و همون سفره را انتخاب كرده بود و بيعانه هم داده بود!! چقدر اين دو تا هول بودند. تاريخ هم زده بودند واسه تاريخ تولد خواهرم!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينقدر شوكه شدم كه نميتونم بهتون بگم. تماس گرفتم به خواهرم و ازش پرسيدم. اونم شروع كرد به دعوا و گريه كه كي گفت تو بري همونجا؟؟؟ من چند جا را بهت معرفي كردم تو چرا صاف رفتي همونجا و چرا همون سفره؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(اينم از خوش اقبالي بنده بود ديگه)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هيچي ديگه خواهرم همون سفره را ميخواست و من مجبور بودم يه سفره ديگه انتخاب كنم و يا برم يه جاي ديگه. اصلاً حال و حوصله گشتن نداشتم. دلم ميخواست زودتر تموم بشه. دو تا سفره ديگه انتخاب كردم ولي هر دو تاشون واسه اون تاريخ رزرو بودن. دست آخر از هر سفره يه چيز انتخاب كردم و خانومه گفت ال ميكنم بل ميكنم ميكس ميكنم و... ميوه فلان ميذارم و......... معركه ميشه...... شما فقط يه كار بكنيد و اونم اينه كه اين ميوه‌ها و گلها را طبق ليست بخريد و بياريد. يه ليست بلند بالا كه از هندونه توش بود تا توت‌فرنگي و موز و انبه و .......كلاً هر چي ميوه فصل و غير فصل بود توش بود و گلها هم كه به به!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(توي پرانتز بهتون بگم كه وقتي خواهرم عروسي كرد از يه جاي ديگه يه سفره ديگه سفارش داده بود!! و جالبتر اينكه با اون همه ميوه و گلي كه من خريدم و به اون خانومه دادم سفره‌ام عين يه بازار ميوه تره‌بار شده بود كه اتيكتهاش گل بودن. فاجعه)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستش دقيق ديگه يادم نيست كه چه چيزايي اتفاق افتاد. حالا هر وقت يادم افتاد دوباره يه گذري به گذشته خواهم زد ولي فقط بدونيد كه خورد شدم. من يه دختر مغرور و پر ادعا بودم كه به خاطر اينكه به همه نشون بدم انتخابم درست بوده دست تنها با همه جنگيدم و در اين راه آرش فقط نگاه ميكرد!! اينقدر غرور داشتم كه نميفهميدم اينهمه تنهايي جنگيدن............بگذريم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفتيم يه جا كارت سفارش داديم كه اونم يه چيز فاجعه از آب در اومد. يادبودي هم كه سفارش دادم به سفره نرسيد! و .......... از اين بساطها خيلي سرم در اومد. رفتيم آزمايشگاه يه اپسيلون خون از من گرفتن و من همونجا پهن شدم روي زمين!! چه معركه‌اي بود!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفتيم كلاس آموزش. مسئول خنگولش گييييييييييير كه بايد حتما شركت كنيد. هر چي گفتيم بابا ما خبرمون تحصيل كرده هستيم و ... افاقه نكرد و يه صبح تا ظهر همه وقتم صرف شركت توي اين كلاس مسخره شد و بعد كلاس پشت در غش كردم!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جالب اينجا بود كه اينقدر پوستم كلفت بود كه به مامانم هيچي نميگفتم. مامانم اصلاً‌خبر نداشت و نداره كه چه به من گذشت. حتي نگذشاتم يك بار متوجه بشه كه من با اين قند خون پايينم چپ و راست ولو ميشم................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بهتون گفته بودم كه يه دختر عمو داشتم كه دقيقا چهار روز قبل از من قرار بود عروسي كنه. وقتي اونو ميددم كه چقدر ميخوابه و استراحت ميكنه و باشگاه ميره كه واسه مراسم لاغر بشه و زن عموم را ميدم كه چطور بدو بدو توي همه چي همكاري داره دلم يه جوري ميشد. وقتي ميديدم كه برنامه‌هاي دختر عمو چقدر روي نظم و ترتيبه و مال من همه چي عين كلاف به هم پيچيده و من و آرش از صبح تا عصر عين سگ از اينور به اونور بدو بدو ميكنيم و دختر عمو چه ميكنه دلم ميگرفت. وقتي ديدم هر بار براي پرو لباس ميرم سايزم كمتر از دفعه قبل شده و خياط كلي دعوا ميكنه كه من ديگه نميتونم اينو تنگش كنم و......اما............ گفته بودم كه رگ خريم گرفته بود اساس.........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عروسي دختر عمو پنجشنبه شب بود. شكر خدا همه چي روي نظم و مراسم واقعاً به خوبي برگذار شد و هيچ چيز هم كم و كسري نيومد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرداش وقتي از پاتختي برگشتيم من توي اتاقم روي تخت دراز كشيده بودم و ترس گرفته بودتم!! ترس. با تمام وجود به اين فكر ميكردم كه آيا ارزش داره يا نه؟؟ اصلاً براي چي من اينهمه پافشاري ميكنم؟؟ برنامه‌هام چي ميشه؟؟ تكليف ادامه تحصيلم چي ميشه؟ ميخواستم برم كانادا. اونو چه بكنم؟؟ آرش چه نقطه قوتي داره؟؟ چرا من اينهمه عاشقش شدم؟ اصلاً عشق چيه؟ اون موقع بود كه چشمم باز شده بود. ترسيده بودم ازاينكه اشتباه ميكنم يا نه. يه حال عجيبي داشتم. قدرتي خدا هيچ كس هم نبود باهاش درددل كنم، مشورت كنم. هيچ كس. توي برزخ مونده بود كه مامان و بابام با هم اومدن اتاقم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بابام شروع كرد به صحبت و از زمانهاي قديم (وقتي بچه بودم) گفتند و از اين كه من هميشه براشون با بقيه بچه‌ها فرق داشتم. از اينكه من ال بودم و بل بودم و............. تا رسيدن به كانادا و تحصيل و دست آخر ازدواج و خودسر بودنم. در تمام اين مدت مامانم سرشون پايين بود. بابام گفتن كه &quot;مهتاب من و مامانت شديداً مخالف بوديم و فقط به حرمت احساس تو هيچي نگفتيم. تو مثل خواهرات نبودي و نيستي. من و مامانت ميدونيم كه تو دختر سختي بودي و هستي و وقتي ميگي كه يه نفر را دوست داري يعني واقعاً دوستش داري. به حرمت همين احساست من و مامانت هيچ وقت اعتراضي نكرديم. اميدوارم پشيمون نشي و هيچ وقت نيايي بگي كه اشتباه كردم چون من اون موقع بهت ميگم كه خودت خواستي&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مامانم همچنان سرش پايين بود و چيكه چيكه اشكاش ميريخت پايين. اميدوارم هيچ كس، هيچ كس توي همچين شرايطي گير نكنه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من اون شب براي اولين بار اون همه ترسيده بودم. براي اولين بار كم آورده بودم و با ورود مامان و بابا و اون حرفها داغون شدم. نميتونستم هيچي بگم. يادمه تكون هم نميتونستم بخورم. ............... فقط عين يه مجسمه نشسته بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدش مامانم با صداي بغض گرفته و با اون چشمهاي پر اشك پرسيد كه &quot;مهتاب حلقه هم خريدين؟؟&quot; فقط با سر تأييد كردم. ديگه هيچي نگفت. بابام باز گله كرد از اينكه هيچ وقت فكر نميكرده من اينجور كنم. من اينجوري عاشق بشم.........من اينجوري عاشق يه نفر بشم كه خونوادم هيچ شناختي از خودش ندارن و خانواده‌اش را هم اصلاً قبول ندارند.........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتي مامان و بابام از اتاقم رفتن را يادم نيست.............فقط يادمه كه يه خانومه بالاي سرم بود و همش ميگفت فشارش خيلي افت كرده. نميشه ازش رگ گرفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خواهرم هم خيلي محو بالاي سرم ميديم كه ميگفت زنگ بزنيد اورژانس......... الان ميميره.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ادامه دارد....................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;ای کاش نفسم بودی ... &lt;FONT color=#990000&gt;حتی نفس آخر&lt;/FONT&gt; / ای کاش که عشقت بود تنها هوسی در سر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;ای کاش که قلب تو از جنس دلم می‌شد / يا ذره‌ای در قلبم از عشــــق تو &lt;FONT color=#990000&gt;کم&lt;/FONT&gt; می شــد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;پ. ن :&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=1&gt;هفته آينده جواب آزمايشگاه پاتولوژي را ميگيرم. اينم سخته. ديشب ويكتوريا ميديدم. فكر كن!! من اصلاً چهار تا قسمت هم از اين سريال را نديدم و صاف از خوش شانسي بايد اون قسمتي را ببينم كه اون خانومه سرطان سينه داره و بايد عمل كنه. اينم خودش خوش شانسيه از نوع تيم ملي. وقتي گفت ترجيح ميده بميره تا اينكه ناقص بشه، كف كردم. البته من هيچ وقت اينجوري به مسأله نگاه نكردم. هر چند كه ديگران اينجوري نگاه ميكنن. ولي خوب حالا اگر آدم به جاي دو تا يه دونه داشته باشه يا اصلاً نداشته باشه چي ميشه؟؟ اتفاقاً اينجوري كلي لباس مردونه ميتوني بپوشي. موهات هم قراره بريزه. تيپ مردونه ميزني و ميري توي جمع مردها. آدم اينطوري ميتونه بفهمه كه مردها هم مثل ما زنها وقتي با هم هستن توي جمع خودشون حرفهاي بد ميزنن. دوباره قاط زدم؟؟ آره خودم ميدونم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 31 Dec 2009 10:39:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lifeview&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>lifeview</dc:creator>
<guid>http://lifeview.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگي مشترك 20</title>
<link>http://lifeview.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا / دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا&lt;BR&gt;من دور از آشیانم سر به آسمانم بی نصیب و خسته/ ماندم جدا ز یاران از بلای طوفان بال من شکسته&lt;BR&gt;امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا&lt;BR&gt;دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همينطور همش بدو بدو كارام را ميكردم. الان كه فكر ميكنم ميبينم كه به معني كلمه تنها بودم. هيچ كس نميگفت خرت به چند. گاهي خودم به حسم و اينكه آيا واقعاً با آرش خوشبخت ميشم يا نه شك ميكردم ولي ميتنم بگم كه اينقدر مغرور بودم كه دلم نميخواست بگم دارم اشتباه ميكنم!!!!!!!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از وقتي كه لحاف و تشك آرش آمد تهران ديگه شبها آرش خونه خودمون ميخوابيد. چه وضع اسف‌باري داشتيم. با هم رفته بوديم پرده سفارش داده بودم. چقدر با ديدن پرده‌هاي مختلف دلم ميخواست كه از همونها بخرم. چقدر خريد سخت بود. من اصلاً و ابداً عادت به اينجور حساب كتابها نداشتم. هميشه تا وقتي خونه بابام بودم هرچي دلم ميخواست ميخريدم. البته خودم دختر با ملاحظه‌ و فهميده‌اي بودم و هيچ وقت تقاضاهاي عجيب غريب نداشتم ولي تا اين حد قناعت و اينهمه حساب كتاب كردن اونم واسه خريد وسايل خونه ...............نميدونم ميتونيد حس كنيد چه حالي داشتم. رسماً‌ خونوادم پشتم را خالي كرده بودن تا بهم فشار بياد و از اين مسأله بگذرم......... من اما ميخواستم به همه ثابت كنم كه ميتونم. رگ خريتم گرفته بود بد رقم..........&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تقريبا اكثر وسيله‌هايي را كه فكر ميكردم خيلي ضروريه تهيه كرديم و به مامانم نميگفتم كه اينها را من و آرش داريم با هم ميخريم. ميگفتم آرش ميخره!!! مامانم هم دعوا كه بگو كارشش به اين كارها نباشه!!! ولي خوشون هم هيچ حركتي نميكردن. انگار نه انگار كه به تاريخ عروسي نزديك ميشيم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حدود بيست روزي به مراسم مونده بود. مامانم گفتن كه فلان روز بعد از ظهري جهيزيه ميارن. چرا اينقدر بچه بودم كه عمق ناراحتي مامانم را درك نميكردم. چرا؟؟ چقدر از اين بابت ناراحتم. دختر قدر ناشناسي بودم. الهي براش بميرم كه اينهمه غصه‌اش دادم و نفهميدم.........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روز قبلش با مبل و تخت و بقيه خنزر پنزريها هماهنگ كردم و بقيه پولشون را دادم (البته مامانم يه مقداريش را بهم دادن) و صبح رفتم سر كار. عصر با آرش رفتيم خونه خودمون. تقريبا سر شب بود كه مامان و خاله و دايي و زن داييم با اثباب اثاثيه‌ها و چند تا كارگر رسيدن........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه چي را تند تند و با شتاب خالي كردن وسط خونه. از اون طرف هم وسايل چوبي را آوردن....... محشري شده بود. حالا توي اين هاگير واگير خاله‌ام گير داده بود كه آرش نبايد امشب اينجا بمونه!!! بايد بره&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فكر كن!! هر چي گفتم خاله جان آخه آرش جايي را نداره. توي اين مدت هم شبها اينجا ميمونده به خرجش نميرفت. مامانم هم ميگفتن خاله‌ات راست ميگه. بعدشم كلي دعوا كه تو اصلاً واسه چي امروز با آرش راه افتادي اومدي اينجا؟؟؟؟؟؟؟ كلي اعصاب خوردي. آخرش هم خاله جان نشتن وسط اتاق و كارتن همه، همه ظرفها را باز كردن. فكر كن!!!!  سرويسهاي ظرف و قابلمه و كاسه و همه چي همه چي .........همه را با هم باز كرد و مي‌آرود ميذاشت وسط آشپزخونه و دستور دادن كه بشوريد!!! من و آرش هم كنار ظرفشويي اون همه ظرف را ميشتيم. دو تا ملحفه بزرگ آرش پهن كرد وسط سالن و از توي آشپزخونه ظرفهاي خيس را ميبرد ميذاشت اون رو.............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اعصاب منو كه توجه داريد..............&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; به همين سادگي...... ازاون شلوغ بازيها و خنده و شادي كه واسه دخترخاله‌ها بود خبري نبود...........در عوض غرغرهاي خاله جان. كج خلقي‌هاي مامان و تيكه گفتنهاي زن دايي. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توي اون هاگير واگير نميدونم از كدوم سوراخي يه سوسك در اومد و .......... ميتونيد تصور كنيد؟؟؟ اينقدر غر و اه اه و واه واه كردن كه اين خونه اله بله. تو چطوري حاضري بيايي اينجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خاله كه دقيقاً عين اين عمه‌هاي توي فيلمها هر رفعه كه آرش روش را ميكرد اون طرف يا اون دور و برها نبود به من ميگفت &quot;مهتاب جان هي به همه گفتي نه!!! هي واسه همه ايراد گذاشتي!! آرزوي همچين خونه زندگي را داشتي؟؟؟ پسراي همه كج و كور بودن و اين پسر دهاتي خوبه؟ آره خاله؟ و...........&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مامانم هم در سكوت هيچي نميگفت. فقط وقتي نگاش ميكردم بهم ميگفت راست ميگه خوب. خودت خواستي مگه ما زورت كرديم.............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره از شادي خبري نبود كه هيچي كلي هم دلم شكست ولي بازم هيچي نگفتم. آرش ميديد همه اخم كردن ولي بينوا اينقدر خجالتي و محجوب بود كه نه به روي خودش آورد و نه سئوالي كرد.......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره تا دوازده شب يه خورده وسائل از اون وسط جمع شد. حالا بگذريم از كاسه بشقابهايي كه شكستن و جارو زدن و.... بگذريم كه وقتي مبلها را آوردن همه نق و نوق كردن كه اين چيه؟؟؟ سرويس خوابت چرا همچينه و........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستي براتون بگم كه آرش رفت از بيرون شام گرفت و آورد خونه. و تا مدتها خاله‌ام همش ميگفت اين چي بود كه گرفته بود!! معدم درد گرفتم و.........(نميخوام دفاع كنم ها ولي خدائيش آدم وقتي تازه ميره يه محله كه از قبل هيچ آشنايي نداره از كجا بفهمه كجا غذاش بده كجا خوبه؟؟ ضمن اينكه آرش هم غذاي فست فود گرفته بود هم گرم، چون نميدونست كي چي دوست داره كلي هم متنوع خريد كرده بود. كه خاله جان فرمودند اينهمه شلوغ بازي درآودره بود كه ما را .. كنه)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پوست كرگدن داشتم ها .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره به اين صورت زندگي منظم‌تر شد و در تمام اين مدت خانواده محترم آرش يه تماس كوچيك نگرفتن حتي با پسرشون كه بگن داري چه ميكني؟؟؟ زنده‌ايد؟؟؟ هيچي هيچيييييييييييي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از ظهرها يواشكي بدون اينكه مامانم بفهمن ميرفتم خونه و يه بررسي ميكردم و ليست مينوشتم چي كمه؟ چي ملحفه ميخواد و چي نميخواد ........ آرش دو روز رفت مأموريت و منم بدون اينكه به كسي بگم مرخصي گرفتم و رفتم خونه خودمون. اون وقتها هنوز اعصاب خياطي داشتم و كلي چيز ميز توي خونه خودمون دوخت و دوز كردم. دو تا بقچه شيكان پيكان هم گلدوزي كردم و خنزر پنزرها را گذاشتم توش ........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرش كه اومد بهش گفتم كه مامانم داده واسم دوختن! نميخواستم كسي بفهمه. نميخواستم كسي حتي آرش بفهمه من چقدر دارم تنها ميشم با اين انتخابم. ....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه روز با آرش رفتيم واسه خريد سرويس طلا. بهش گفتم كه خانواده ما رسم دارن كه سر سفره پدر و مادر داماد جدا سرويس بدن و خود داماد جدا. اين شد كه دو تا سرويس برداشتيم. البته پول يكيش را از يك دوست قرض كرديم. به آرش گفتم بعد عروسي اگر پول داشتيم كه پول دوستمون را پس ميديم و اگرم نداشتيم سرويس را ميفروشم. البته خيلي سنگين نبودن. حتي حلقه ازدواجمون هم خيلي گرون نبود. كلي بازار را بالا و پايين رفتيم تا يه چيز قيافه دار ارزون پيدا كردم كه فوق‌العاده هم زشت بود يعني با سليقه من جور نبود ولي بنا به مصلحت خريديمش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه حلقه و يه دستبند هم جدا برداشتيم. بهش گفتم كه اينها را بده مامانت تا توي  محضر بدن به من!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ادامه دارد ................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;از حریم دلم رفته رنگ هوس / روز و شب به که گویم در درون قفس&lt;BR&gt;آه در درون قفس&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وه که دست قضا بسته بال مرا / روز و شب ز گلویم ناله خیزد و بس آه &lt;BR&gt;ناله خیزد و بس&lt;BR&gt;می زنم فریاد / هرچه باداباد / وای از این طوفان آه / وای از این بیداد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;پ.ن.&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=1&gt;فردا بايد برم نمونه‌برداري. اگر جواب اين هم مثبت باشه بايد برم شيمي درماني. البته شايدم نرم. فيزيكيش بهترتره. شيمي به چه دردي ميخوره. فكر كن!!!! البته فكر نكنيد مثل آدم راضي شدم ها. كلاً هيچ كارم مثل آدم حسابي نيست. همسر جان برداشته اين خرس گنده را برده مشاوره!! مشاوره اينقدر توي مغزم نوك زددددددددددد تا راضي شدم برم. پنج ميليون بار هم به همسرجان گفتم به هيچ كس نگو. هيچ كس نبايد بفهمه. ولي خوب خدا را شكر مامانم نميدونن. خودم ميام اينجا اعلان عمومي ميكنم. واسه همينه كه ميگن خانومها خيلي راز دارن!! (البته دور از جون شما) حالا فكر كن اين مهتاب با شيمي درماني چه جذاببببببببب و تو دلبرو بشه. گفته باشم ها وقتي همين چهار تا شويدم ريخت نياييد عاشقم بشيد. چون ظرفيت تكميله&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 13:08:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lifeview&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>lifeview</dc:creator>
<guid>http://lifeview.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگي مشترك 19</title>
<link>http://lifeview.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;به ملاقات اومدم، ببین که دل سپرده داری، چگونه عمری از احساس عشق شدی فراری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3333ff&gt;نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم، تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم ميگفتم كه: من و آرش پا شديم با بنگاهيه رفتيم خونه صاحبخونه. طبقه همكف را قرار بود به ما اجاره بده. آرش قبلا دو بار رفته بود بازديد. يه بار تنها و دفعه دوم هم مثلاً با خانمش (بنده) رفته بوديم و خونه را ديده بوديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واسه عقد قرارداد هم رفتيم طبقه بالا. خونه صاحبخونه. يه مرد هپلي!! حدوداً شصت ساله كه به اسم &quot;حاج آقا&quot; شناخته شده بود و صد البته كه يك &quot;حاج خانم&quot; هم داشت. خونه قديمي بود كه بازسازي كرده بودند و طبقه همكف را به اون صورت در آورده بودند و صد البته كه خودشون هم در نقشه دست برده بودند. حالا بعداً به تفصيل براتون ميگم كه اين دست بردنهاي توي نقشه يعني چه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم ميگفتم...... حاج آقا و حاج خانوم كلي ما را سيم جيم كردند و بنگاهيي هم كلللللللللللللللللللي از من و آرش تعريف كرد و دست آخر شروع كرد به نوشتن. من اصلاً نميدونستم اجاره‌‌نامه چي هست و چي بايد توش درنظر گرفته بشه. آرش هم دست كمي از من نداشت. گرچه دوران مجرديش يه مدتي مستأجر بود ولي اصلا زبون و روي اينو نداشت كه بخواد ببينه چي دارن مينويسن!! دو تايي عين دو تا طفل مسلم نشتسم و اون بنگاهي نوشت و سر قيمت هم آرش كه لال مرده بود. من به حاج آقا گفتم يه تخفيف بدين!! زوج جوان!! اول زندگيشون و .... بالاخره از اين اراجيف سر هم كردم. حاجي هم ترش كرد و با اون لهجه عجيب غريبش رفت سررررررررررر منبر كه تهران ال! تهران بل!! شماها تهران زندگي نكردين!!! ما تهرانيها ال ميكنيم!! بل ميكنيم!! بالاخره كلي از تهران و تهراني بودن خودش حرف زد!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينقدر طفل مسلم بوديم و اينقدر بي دست و پا كه حاج آقا مطمئن بود كه همين الان من و آرش از پشت كوههاي نا كجا آباد بلند شديم اومديم تهرون!!! آخ كه چقدر دلم ميخواست بهش بگم هي ولك ترمز كن....... ولي هيچي نگفتم!! شنيده بودم كه مستأجر نبايد زبون داشته باشه وگرنه صاحبخونه رم ميكنه و................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه اينكه اون همه تهران تهران زد كه برسه به اينجا كه قيمت خيلي خوبه و ال و بل و ... كه يههو حاج خانوم به &lt;B&gt;يه زبون ديگه&lt;/B&gt; شروع كرد با حاج آقا حرف زدن و حاج آقا فرمودند چهل تومن هم به خاطر حاج خانوم كه خيلي از شما خوشش اومده &quot;تخفيف&quot;. بعدها فهميدم اون لهجه و اون زبوني كه من اصلاً نميفهميدم چيه مال يكي از بخشهاي اطراف ميمه اصفهان هست و .... (بله ديگه. اينها و بدني صورت و ايننننننننننننننا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه اينكه قرارداد بستيم و من و آرش بعدها فهميديم كه چه كلاهي سرمون رفت!!!! (اگر يادم نره براتون ميگم. فعلا بذاريد از بحث اصلي دور نشم)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون شب من و آرش كلي خوشحال بوديم كه بالاخره آشيونه‌اي پيدا كرديم!! كم كم خريد وسايل خونه هم اومد توي برناممون. يه چند روزي خودم تنهايي از صبح تا بعد از ظهر مغازه‌هاي يافت آباد را گشتم. يه دو روز هم رفتم دلاوران. از بالا تا پايين. همه مغازه‌ها را ديدم. به آرش هم مي‌گفتم كه من با مامان و خاله‌ام ميريم جهيزيه بخريم. تو نيايي بهتره!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مامانم مخالف بودن و هيچ همكاري نميكرد!!! حالش هم خيلي رو به راه نبود. فقط گاهي ميگفت اميدارم لياقت داشته باشه!!! اما من واسه آبرو داري و واسه اينكه آرش نفهمه كه اينجوري خونوادم دارن پشت منو خالي ميكنن اين كارا را ميكردم. تقلا ميكردم. دروغ ميگفتم. از مهر و محبت و پشتيباني بي‌دريغ خانوادم به آرش ميگفتم و از محبتها و تلفن زدنها و عزيزم عزيزم كردنهاي مامان آرش به مامانم ميگفتم!!!!! بالاخره يه سرويس پيدا كردم كه هم شيك باشه و هم خيلي گرون نباشه ولي به آرش نگفتم. بهش گفتم كه يه روز بيا با هم بريم. بالاخره خونه دو‌تاييمون هست و تو هم نظر بده!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با هم از صبح رفتيم. يه روز جمعه!! دقيقا يادمه كه اينقدر عصبي بودم و استرس داشتم و داشتم خودخوري ميكردم و نميخواستم نه خونوادم بفهمن و نه آرش كه سيستم گوارشيم ريخت به هم!! واوووو كه چه وضع اسفباري بود. دل پيچه شديد، اونوقت پاي پياده وسط خيابون در حال مثلا پسند كردن مبلمان و اثاثيه چوبي. يه وقتايي اينقدر دلم پيچ ميزد كه مجبور ميشدم به بهانه بستن بند كفش و يا اينكه شن رفته توي كفشم بشينم سر جدول خيابون!!! اصلاً نميتونم بهتون بگم كه چه روز وحشتناكي بود. حالا اين وسط آرش هم گير داده بود كه بيا يه چيزي بخوريم!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره با زرنگي تمام مسأله را به اين جهت هدايت كردم كه همون سرويسي كه قبلاً ديده بودم مقبول آرش هم واقع شد. با فروشنده هماهنگ كردم و رنگ پارچه را تغيير دادم. رفتيم مغازه كناري سرويس نهار خوري را هم ست كردم. بالاخره تا شب همه وسيله چوبيها را سفارش دادم و با آرش يه ميز كامپيوتر هم خريديم و ميز را گذاشتيم توي وانت و بريدم خونمون!! خونه خالي كه يه ميز كامپيوتر تنها تزئينش بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توي همون روزها با آرش رفتيم بازار بزرگ و با هم يه كم وسايل اوليه زندگي خريديم به عنوان جهيزيه آرش!!!! يه كتري و قوري. يه ماهي تابه. شش تا قاشق و شش تا چنگال. يه پيك‌نيك. يه زير انداز و يه سري خرت و پرت و يه سري جهيزيه كه مثلا من بيارم!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با آرش اين چيزا را برديم خونمون. ظهر هم سر راه غذا گرفتيم و با هم رفتيم. توي خونمون اون زير انداز را پهن كرديم روي سراميك و دو تايي نشيتيم وسط هال. اولين غذايي بود كه با هم توي آشيونمون ميخورديم. چقدر خوشحال بوديم. چقدر فكر ميكردم زندگي همينه. به همين سادگي.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادمه بعد نهار دراز كشيدم روي همون زيرانداز. اينقدر زمين زيرم سفت بود كه بدنم درد گرفته بود. آرش نشسته بود روي صندلي كامپيوتر و داشت با كامپيوترش ور ميرفت.......منم داشتم نقشه ميكشيدم كه چي بخرم و چقدر پول برام باقي ميمونه و چي را كجا بذارم......&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هوا گرم بود! يخچال نداشتيم. آب خنك نداشتيم. اون روز فهميدم كه بايد يه سري چيزاي ديگه هم به جهيزيه آرش اضافه كنم.........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه روز بعد از ظهر مامانم پيشنهاد داد كه بريم خونتون را ببينم!!! من و مامانم با هم رفتيم. وقتي اون زير انداز را وسط اتاق ديد وقتي اون خونه خالي با يه ميز كامپيوتر وسطش را ديد هيچي نگفت ولي بعداً فهميدم كه فردا صبح در اولين فرصتي كه به دست آورده زنگ زده خونه آرش اينها و يه حالي به كلاس مامان آرش داده!!! ...........و نتيجه اينكه مامان آقا آرش طي تماس تلفني به آرش گفته بودند كه رختخوابهات را ميفرستم تهران!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آييييييييي كه چقدر از اين كار مامانم ناراحت شدم! البته اون موقع نه من و نه آرش نفهميدم مامانم همچين كاري كردن! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اهان داشتم ميگفتم كه آرش خان بوق و كرنا كه آره مامانم داره رختخواب ميفرسته و بالاخره آب مغز من را خورد از بس كه از سليقه و وجنات مامانش تعريف كرد!! فكر كن با قطار دو تا گوني فرستادن تهران!!! آرش رفته بود تحويل بگيره انبار بسته بوده! فرداش رفته بود و بالاخره تحويل گرفته بود و برده بود گذاشته بود خونه يكي از دوستاش. يه روز كه با هم دوباره رفته بوديم بازار بزرگ سر راه رفتيم خونه دوستش تا رختخوابهاش را تحويل بگيره....... با هم رفتيم خونه. واي ميتونيد حال منو تصور كنيد وقتي كه گونيها را باز كرد و ديدم چهار تا بالش كوچيك، دو تا پتوي نازك مسخره، يه تشك يك نفره و دو تا به اصطلاح خودشون كناره توشون بود!!! همه هم چرب و كثيف. انگار توي راه‌آهن واسه بازديد گونيها را باز كرده بودند و ....................دلم ميخواست گريه كنم. دلم ميخواست همه اونها را بسوزونم. دلم ميخواست ذره ذره غرورم را از بين خاكستر اونها پيدا كنم ولي اين كار را نكردم. وقتي به چشمهاي غمگين آرش نگاه كردم. وقتي ديدم اون چشمها هم از ديدن اين برخورد خونوادش غمگينه هيچي نگفتم. كلي هم شادماني كردم كه به به دست مامانت درد نكنه!!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ادامه دارد.............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;راستی چی شد چه جوری شد، اینجوری عاشقت شدم، شاید میگم تقصیر توست تا کم شه از جرم خودم...........&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;پ.ن.&lt;/FONT&gt; امروز از اون روزهاست كه خيلي يه جوريمه!!! نميدونم دردي كه توي سينه‌ام مرتب تير ميكشه است يا حرفهاي دكترم و يا سرگيجه اي كه از خوردن اينهمه استامينوفن پا شده اومده ......ولي من هنوز هستم. هر چند كه اون غده هم هنوز هست و داره جولون ميده ولي من بيشتر هستم. آخه به نظر شما خدائيش مسخره نيست من صد و ...... سانتي مغلوب هفت سانتيمتر سلول بشم؟؟؟ خودش هفت سانتيمتره، خوب فرض كنيم لشكر پيادش هم كه داره اينور اونور ميفرسته نهايت كنار هم به صف بشن و بخوان رژه برن بشن دو تا هفت سانتيمتر ديگه. خوب بازم كه به قد من نميرسن. خوبيت نداره برام. اصلاً و ابداً. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 13:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lifeview&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>lifeview</dc:creator>
<guid>http://lifeview.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگي مشترك 18</title>
<link>http://lifeview.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#336633&gt;آهنگ نگـــــــاه تو شد زمزمه رو لبها  / ای عشـــــق بخون با من تو خلوت این شبها&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تو ساحل آرومی / من موج پریشونم                راز دل دریا رو / می دونی و می دونم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من عطر خوش عشق و / از باغ تو بوییدم          اون یاس بهاری رو از شاخه تو چیدم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه دوست خانوادگي داشتيم كه توي شركت.... مدير واحد ... بود. وقتي من دانشجو بودم دورادور باهاش كار ميكردم. از طريق ايميل. در واقع پايه‌گذاري اساسي بود برام براي يادگيري خيلي از اصول و ريزه‌كاريهايي كه مرتبط با رشته تحصيليم بود و ....... واقعاً تجربه بود. .........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هيچي ديگه من دست به دامان اين مدير شدم كه اگر شركتتون نيرو ميخواد من يه نيروي خوب سراغ دارم. خدا وكيلي شانس آرش زد و يه مدت بعد مدير تماس گرفتند و گفتند كه واحد... يه نفر مرد با تخصص .. ميخواد. ولي حتما بايد فوق‌ليسانس داشته باشه. بالاخره خلاصه كنم كه من تلفن روي ميز اين مدير را سوزوندم از بس زنگ زدم و پيگيري كردم. اونم فهميده بود يه چيزايي هست كه من اينقدر دارم سنگ آرش را به سينه ميزنم. بنده خدا اونم حسابي اقتاده بود توي رودربايستي. يه وقتايي بهم ميگفت كه مهتاب جان تو واسه خودت اينقدر پيگيري نكردي ها. از كجا مطمئني كه اينهمه نيوري خوبي هست و .....؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واقعا فكر ميكنيد اين ميون خود آرش چقدر پيگيري ميكرد؟ هان؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينها يك طرف از اون ور هم اون روز بله برون آقاي داماد كار نداشت و جالب اينكه كسي كوچكترين توجهي هم نكرد!!! شما ديگه خودتون ميتونيد تصور كنيد چقدر جو متشنج بود........&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اوايل ارديبهشت ماه آرش اومد تهران و مصاحبه و دوباره رفت ... واسه كاراي دفاع و بقيه درسهاش. دوباره من مدام پيگيري كردم و نتيجه مصاحبه چي شد و .... بالاخره گفتند كه يه دوره سه ماهه آزمايش بياد تا فوق ليسانسش را بگيره .....چقدر خوشحال شدم. قرار شد آرش از خرداد ماه مشغول بشه و .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منم كه خدمتتون عرض كردم. از صبح كار و بعدش خريد و بعدشم مامنم و بعدشم دنبال خونه!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي برام سخت بود. از وقتي من دنيا اومدم بابام خودش صاحبخونه بوده و من هيچ تجربه و در واقع هيچ تصوري از مستآجري و از اون بدتر هيچ علمي از نكات ريزي كه در مورد خونه بايد بهش توجه كرد نداشتم. فقط توي چت كردنهامون از آرش پرسيده بودم كه چقدر ميتونه بابت پول رهن خونه بده و اونم همينطوري گفته بود نميدونم. بايد يه حساب كتاب بكنم ببينم چقدر برام ميمونه و حالا هرچي پول اجاره بيشتر بهتر!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فكر كن.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همون بزرگ فاميل بنده خدا يه وقتايي بعد از ظهرها با خانمش ميومدند همراه من واسه اتخاب خونه. اصلا مغزم كار نميكرد كه كجا بايد بگردم. برم شرق؟ غرب؟ مركز؟ اصلا كجا برم؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر روز عصر يه طرف شهر بودم. روزها هم با آرش چت ميكردم و گزارش ميدادم. چقدر كه من ... بودم. (فحش دادن آزاده راحت باشيد)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حدود دو ماه همينطوري سر شد تا بالاخره آرش خان تشريف فرما شد. كارش جور شد و اونم از صبح ميرفت سر كار. وضع مامانم بهتر شده بود ولي دل و دماغ نداشت. اصلا خوشحال نبود. توي همين گير و دار يه مشكل ديگه پيش اومد و مامان و بابام مجبور شدند يك ماهي برن سفر. هيچي ديگه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گل بود به سبزه هم آراسته شد............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دقيق يادمه يه روز با آرش رفته بوديم سهروردي. همينطور تا اون پايين رفتيم تا سر بهار. يه پارك فينگيلي اونجا هست. دو تا شير كاكائو خريديدم و روي يه نيمكت نشستيم (الان دقيق يادمه كدوم نيمكت بود). يه كاغذ از كيف آرش در آورديم و ليست نوشتيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در واقع اونجا آرش گفت كه واسه خريد و خرج و رهن و غيره و ذلك فقط بايد روي خودمون حساب كنيم و باباش هيچ كمكي نخواهد كرد!!! البته اينو هم مستقيم نگفت. گفت بابام گفتند كه حالا شما خريداتون را بكنيد من بعداً به حسابت پول ميريزم (اين بعداً‌هم هرگز نيامد و آرش ميدونست كه نخواهد آمد) . خلاصه اينكه روي اون كاغذ يادداشت كرديم كه كل پس انداز من چقدره و چقدر هم مال آرشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد يه ليست از خريدها نوشتيم. بعد موجوديمون را بين همه چيز تقسيم كرديم. در واقع براي خريد هر چيزي يه سقف گذاشتيم. مثلا سرويس پونصد هزار تومن و ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين شد برنامه ما واسه خريد. پيش خودم هم عهد كردم نذارم مامان و بابام چيزي بفهمند و ......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با تقسيم بندي كه كرديم فقط دو تومن موند برامون كه بتونيم رهن خونه بديم. خوب بد نبود (البته واسه اون موقع)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه چي قاطي بود. دست تنها. خريد و كار و خونه. بعد ديديم داريم وقت كم مياريم. اين شد كه تقسيم كار كرديم. آرش ميرفت دنبال خونه و منم خريد. يادمه لباس عروس را خودم تنهايي رفتم پيش خياط. از توي اينترنت چند مدل كه دوست داشتم پيدا كردم. پرينت گرفتم و تركيبي از همه را سفارش دادم. چقدر اون شب گريه كردم. يادم ميومد كه چند ماه پيش واسه عروسي دختر خاله‌ام، خاله و مامان من و حتي خود من قشون كشي كرديم رفتيم خياطي. يادمه چقدر اون روز همه خنديدند و چه جوي بود. ولي من خودم از سر كار برگشته، خسته و تنها توي خياطي لخت روي اون سكو وايساده بودم و خياط اندازه‌هامو ميگرفت و سفارش ميداد كه دفعه ديگه كفشت را هم حتما بيار و اينو بيار و اونو بيار و ......چقدر دلم واسه تنهاييم سوخت. چقدر بهاي عاشق شدنم زياد بود............&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آينه شمعدان را رفتيم با آرش ديديم ولي پشت مغازه بسته. در واقع توي خيابون .... قصد كرديم كه همون شب آينه شمعدان بخريم. اولين مغازه‌اي كه رسيديم يه مدل انتخاب كرديم ولي چون دير وقت شده بود و تعطيل كرده بودند قرار شد من فرداش تنهايي برم واسه خريد آينه شمعدان!!!! اون مدلي كه ما پشت ويترين ديده بود را انگاري صبحش اومده بودند خريده بودند!!! فكر كن!! هيچي ديگه يه چيز ديگه انتخاب كردم و تلفني واسه آرش توضيح دادم كه چطور هست و بالاخره خريدمش!!! چقدر اذيت شدم تا تونستم با كمك شاگرد مغازه بذارمشون توي آژانس.........(آدم ياد فيلمهاي .... ميفته)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره آرش يه جا را پيدا كرد. دقيقا شمال غرب غرب تهران!!! چقدر خوشحال شدم وقتي بالاخره با پولمون يه جا پيدا شد ولي حقوق يكيمون فيكس بايد بايت اجاره ميداديم. محل كار من كجا بود؟ نزديك برج سفيد!!!! آرش هم شريعتي بود!!! (آره خودم ميدونم خيلي نزديك به محل كارمون خونه پيدا كرديم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ديگه وقت نبود. رفتيم قرارداد ببنديم. رفتيم توي بنگاه اينقدر نشستيييييييييييييم ولي صاحبخونه نيومد. بنگاهي زنگ زد بهش. چقدر از من و آرش تعريف كرد و هندونه گذاشت زير بغلمون. مردك الاغغغغغغغغ انگار صد سال بود ما را ميشناسه. صاحبخونه گفته بود كه من نميام بنگاه. خودتون بياييد اينجا!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من و آرش هم پا شديم رفتيم. (آخ كه چقدر بي‌تجربه و خنگ بوديم)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه خونه سه طبقه. طبقه وسط صاحبخونه مينشت، پايين را ميخواست به ما اجاره بده...........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ادامه دارد....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;پ.ن.&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=1&gt;درد دارم. مهمان عزيزم اومده عين يه قومبولي خوشگل دقيقاً از .... قلمبه زده بيرون. هر روز زير دوش كلي نازش ميكنم و براش خط و نشون ميكشم. اينقدر حال ميده وقتي دعواش ميكنم. بعدشم ميگم حالا كه سرت را انداختي پايين و بدون دعوت اومدي انتظار نداشته باشه دو دستمالي برات برقصم. اين رفتارهاي ضد و نقيضم باهاش باعث ميشه چل بشه بذاره بره. داروهام هم قطع كردم. بله دقيقا سر خود. اين چند روزه گلاب به روتون همش ... بودم. جاده‌اش را آسفالت كردم بد رقممممممممم. نميدونم معده و روده‌هام دلشون واسه قرصها تنگ شده بود يا مهمون عزيزم داره به خونه معده و روده‌ام هم ميره. فكر كن!! اينم شانس واله. ولي من ميتونم. يادتونه كه قول دادم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 05:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lifeview&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>lifeview</dc:creator>
<guid>http://lifeview.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> زندگی مشترک 17</title>
<link>http://lifeview.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آهای مهتاب پاورچین / پاورچین سایه برچین &lt;BR&gt;درگل خونه بازه / عزیزم خواب نازه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;بگو مهتاب تو آروم تر گذر کن/ صدای پای تو بیدارش نسازه&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اره من دوباره طرف آرش را گرفتم. ميدونيد توي اون موقع با اون همه اختلافاتي كه دو تا خونواده با هم داشتند بحث مهريه فقط يه چيز شده بود واسه جنگ. خيلي بد موقعيتي بود. من كلي با بزرگ فاميلمون حرف زدم و ازش خواهش كردم كه بابام را راضي كنه. و در نهايت باز هم مامان و بابام كنار اومدن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد يه مدت كه داشتيم با آرش برنامه‌ريزي ميكرديم كه قضيه را جدي بكنيم و قرارهاي اوليه را بذاريم، متأسفانه خواهر ف ف با خانواده‌اش توي يه سفر تصادف كردند. ...براي اينكه بعدها بايد در مورد اين  ف ف (خانم برادر آرش. همون كه اومد در خونمون دوربين گرفت. يادتونه كه) بيشترحرف بزنيم لازمه يه سري چيزها را شما بدونيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;جونم واستون بگه كه اين ف ف خانوم پنج تا خواهر و يك عدد برادر بودند. حالا چرا بودند؟ براي اينكه برادر جوون ف ف همون اوايلي كه بحث من و آرش داشت جدي ميشد يك دفعه سكته كرد و فوت شد. در واقع يكي از دلايلي كه يك بار آمدن خانواده آرش اينها خونه ما به هم خورد همين مسأله بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين سري هم كه من و آرش داشتيم هماهنگي ميكرديم دو تا از خواهرهاي ف ف با هم رفته بودند بندرعباس (دو ماشينه) كه ماشين جلويي كنترل از دستش در ميره و چپ ميكنه!! فكر كن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مسافرين ماشين عقب تمام شاهد اين حادثه بودند. توي ماشين جلويي شوهر خواهر و اون يكي خواهر و يك بچه از اون يه بچه از اين خواهر همگي فوت كردن!!! و شوهر اون بنده خدا كه زنده موند قطع نخاع شد!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فكر كنيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ف ف داغون شد. هنوزم كه يادم مياد دلم ريش ميشه. بساطي بود ها. خدا كنه هيچ وقت هرگز همچين اتفاقاتي حتي واسه دشمن آدم نيفته. خيلي وحشتناك بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره اين شد كه اصلا كلا قضيه ما سر پوشيده موند. تقريبا شش ماهي از اين قضيه گذشت. منم توي اين شش ماه وسط زمين و هوا بودم و جالبتر اينكه آرش جان هم انگار نه انگار. حتي يادآوري نميكرد كه ميخواستيم بياييم خونتون و نشد و ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درگيريهاي من با خانواده‌ام سر بقيه خواستگارها و برنامه درسي خودم هم همچنان ادامه داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره من به طور كامل از ... رخت بر بستم و برگشتم خونه. همينجا هم يه كار پيدا كردم. كار اونجا را هم استعفا دادم. رئيس دانشكده خيلي باهام حرف زد. ولي من واقعاً شرايط روحي خوبي هم نداشتم. وسط زمين و هوا موندن براي دو سال و جنگيدن همه جانبه آدم را خسته ميكنه. مامانم هم ديگه اجازه نميداد ... بمونم. پاشونو كرده بودند توي يه كفش كه &quot;همش چشمم به اين در مونده تا تو بيايي. حالا هم بعد اينهمه سال ميخواهي همونجا بموني؟ من همش بايد فكر كنم با چي رفت؟ چي شد؟ تصادف كرد؟ سقوط كرد؟ و ....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره برگشتم و خيلي هم سريع يه جا كار پيدا كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد حدود شش ماه، آرش جان فرمودند كه ميخواهيم با خانواده بياييم منزلتون. به مامان و بابام گفتم. بابام هم جواب دادن كه قبلش به خودش بگو يه روز تنهايي بياد اينجا!!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به آرش گفتم و بالاخره يه تاريخ مشخص كرديم. هنوز هم تك تك ثانيه‌هاي اون بعد از ظهر را يادمه. دقيقا .... اسفند ماه بود. هوا هنوز يه نمه خنك بود. ساعت پنج بعد از ظهر. ترس بدي داشتم. حتي جرأت نميكردم پيش مامانم شفاعتش را بكنم چه رسه به بابام. .............&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره ساعت پنج شد. آرش همون پوليور آبي رنگي كه خودم براش خريده بودم را كرده بود تنش. با همون شلواري كه با هم رفته بوديم خريد و من پسند كرده بودم وكلي هم ژيگولانس كرده بود و.....توي پذيرايي نشستند. من فقط يك بار اجازه پيدا كردم يه چايي ببرم. به نظرم بابام همچين بفهمي نفهمي داشت گربه را در حجله ميكشت بد رقم ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتي هم كه رفت فقط بابام يه چيز گفتند &quot;خودش پسر خوبيه. مو لاي درز تحقيقاتم نرفت. ولي تو با خونوادش مشكل خواهي داشت و ...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فكر كن!! بابام تحقيق كرده بودند بدون اينكه من بفهمم. عجب زبل خاني ها&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...................................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون شب آرش فقط آخر شب بهم اس ام اس زد كه &quot;همسر مهربونم خيلي دوستت دارم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بچه پر رو. ولي خدا ميدونه كه من اون موقع با خوندن هزار باره اين اس ام اس چه حالي داشتم........&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره واسه دوازده فروردين ماه قرار گذاشتيم تا خونوادش بيان خونمون. دقيقا دو سال و يازده ماه از اون دوازده ارديبهشتي كه با هم رفتيم توي پارك و براي اولين بار باهام دربره اين موضوع حرف زد گذشته بود. حدود سه سال!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آرش پرسيدم كه چند نفر هستين؟ جالب اينكه خودش نميدونست چند نفري ميخوان مشرف بشن منزل ما!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كوتاه اينكه خواهر بزرگه، خواهر كوچيكتره، برادر بزرگه و برادر كوچيكتره (همون كه زنش ف ف هست) همگي به اتفاق همسرانشون و صد البته حاج خانوم و حاج آقا تشريف آوردن. ف ف هم همچنان سياه پوشيده بود و عين يه برج زهر مار نشسته بود. (بعدها فهميدم كه فكر ميكرده پا قدم من بوده. فكر كن. حالا خوبه مثلا فوق ليسانس ... داره و تحصيل كرده هست و تدريس ميكنه با اين طرز فكر جيگرش)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه حالي داشتم من. ترسسسسسسسسسس&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به جان خودم بابام اينور نشسته بودند و حاج آقا اون طرف. ميشد از توي چشمهاشون خوند كه دو تايي منتظر هستن كوچكرتين جرقه‌اي جايي بزنه تا بپرن به هم. به همه چيز شباهت داشت غير از مجلس بله برون و....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(يادم نمياد كه بهتون گفته بودم كه باباي آرش به بابام چي گفته بودند كه همچين بابام داغ كرده بودن. ماشاله اينقدر زود زود آپ ميكنم خودم هم يادم ميره چي گفتم و چي نگفتم.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره بعد دو ساعت از اينور اونور حرف زدند و طي چند جمله بيان شد كه اين دو تا خودشون بريدن، خودشون هم دوختند!!! مهريه هم كه گفتند اينقدر و ..... حالا هم يه تاريخ مشخص كنيد. ما هر دو طرف راضي هستيم به هر چي كه شماها بخواهيد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه تقويم دادند دست ما و گفتن ببينيد كي ميتونيد مرخصي بگيرد و كي درس آرش تمام ميشه!!! يه تاريخ هم مشخص كنيد!!! هيچي ديگه ما هم يه تاريخ مشخص كرديم و بقيه قبول كردند و صلوات فرستادند و زن داييم شيرين آوردند...........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تاريخش خيلي زود بود و من و آرش مجبور بوديم عين جت همه چي را رديف كينم. كامل هم معلوم بود كه در اين مسير تنهاي تنها هستيم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درس آرش هنوز تموم نشده بود. در واقع هنوز دفاع نكرده بود و مجبور بود برگرده بره ... منم كه از صبح تا بعد از ظهر ميرفتم سر كار..........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توي همين هاگير واگير مامانم هم يه مشكل براشون پيدا شد. يه روز كه شركت بودم زنگ زدم خونه كه احوالي بپرسم ديدم كسي برنميداره. موبايل مامانم هم خاموش. مال بابام هم جواب نداد. زنگ زدم داداشم و گفتم مامان اومد؟ (منظورم اين بود كه اومده خونه) دادشم هم گفت نه هنوز توي ريكاوريه!! فكر كن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدش را درست يادم نيست...منگ بودم....بيمارستان و مامانم كه اونجوري شده بود.... همش يه كابوس بود........ مامانم يه دفعه مجبور شد يه جراحي سنگين بكنن. خيلي بد بود. ........يه خاله دارم كه مامانم هميشه عين يه چراغ جادو براش همه كار كرده. دقيقا توي اون برهه يادش اومده بود كه با ما قهر كنه!! مامانم با اون حالش توي خونه، من يه خط در ميون ميرفتم سر كار... از اون فاميل بزرگ و پر مدعا هيچ كس نميومد يه ليوان اب دستمون بده. از اون طرف تاريخي كه مشخص كرده بوديم و كارهاي عروسي.........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خودم تنهايي ميرفتم خريد. آرش هم كه نبود. روزها توي شركت گاهي با ارش چت ميكرديم. عصري گلوله ميرفتم خريد........ شبها هم تا ديروقت توي خونه كاراي خونه و رديف كردن بساطي كه توي خونه بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نميدونم بهتون گفتم كه آرش كار نداشت. فكر كن داماد كار هم نداشت .....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ادامه دارد............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;پ.ن.:&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=1&gt;ديروز با مسي عزيزم كلي با هم لاو تركونديم. بهش گفتم كه فعلا با اون غده توي رينگ داريم به سر و كله هم ميزنيممممممم. فعلا در جنگم اساس. اما نه با دست خالي. بلكه با روحيه ليانشامپويي. يكي من ميزنم دو تا اون. فكر كن!! خيلي پر رو شده. همينجور درد ميكنه و چاق ميشه ولي من حاليش ميكنم با كي طرفه. اينجا به همتون قول ميدم كه من منم بشم يكي از اون آدمهايي كه سرطان را از رو برد. بدون شيمي درماني. بدون اين داروها و اين مسخره‌بازيها. ميدونم كه ميتونم اين كار را بكنم. شماها كه واقف هستين من هر كار بخوام بكنم بالاخره ميكنم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 09:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lifeview&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>lifeview</dc:creator>
<guid>http://lifeview.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگي مشترك 16</title>
<link>http://lifeview.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد / تمام جستجوی دل سؤال بی جواب شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه‌ها / خطوط نقش زندگی چو نقشه ای برآب شد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما / هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد...............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;غش كرده بودم. از اين نيم مثقال انگشت همچين خون ميومد كه باور كردني نبود. هيچي ديگه همينطور باند پيچي كردمش و با كمك بچه ها وسايلم را برداشتم. آرش هم اومده بود دنبالم و حدود نيم ساعتي توي محوطه چرخ زده بود. حسابي معطل شده بود.............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتي بهش گفتم چي شد گير داد كه بايد بريم بيمارستان. هيچي ديگه. منو برداشت و رفتيم اورژانس بيمارستان ... حالا همچين از آسمون بارون ميباريد كه ........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توي اورژانس دست منو كه ديدن گفتن كار ما نيست!!! بايد بريد بيمارستان.... فكر كن!!! پزشك چي چيمون نيست!! اي خدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرش ديگه اينقدر پرپر زد و از اينور به اونور رفت و آمد تا يه غول دو متري را با خودش آورد و گفت اين دكتره!! دكتره اول اصول دين پرسيد كه دستت توي قوطي روغن چه ميكرد! چه ميكنيد. شما خانومها چرا ال چرا جيمبل. بعدشم كه اون پانسمان خوابگاهي را از دستم باز كرد كلي نق و نوق كه اين ردش ميمونه. اله بله!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; خودم از ديدن اون انگشت نصفه نيمه حالم بد شد!!! منو خوابوندن روي تخت. آرش هم بالاي سرم. رنگش عين گچ سفيد شده بود. همش هم به دكتر ميگفت اينجور نكن دردش مياد، اونجور نكن!! بي حسي بزنيد!!! و....... تا اينكه دكتر برگشت به من گفت خانم اين&lt;STRONG&gt; همسرتون&lt;/STRONG&gt; داره منو ديونه ميكنه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين نيم مثقال انگشت پونزده تا بخيه خورد و تمام دستم را باند پيچي كردن. يه آمپول كزاز هم زدند و گفتن به سلامت. (شمارش هم از اينجا فهميدم كه آرش گير داده بود كه چند تا بخيه ميزنيد؟ چرا اينقدر اذيتش ميكنيد. درد داره!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفتيم ترمينال. حالا شما توجه داشته باشيد كه خاله پري هم مرا مورد الطاف خاص خود قرار داده بود و اصلا رمق در بدن بنده نمونده بود!!! رفتيم ترمينال و بالاخره به اتوبوس رسيديم!! اينقدر آرش نگران بود كه يادم رفته بود انگشتم اينجوريه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وسط راه يه جا براي شام نگه داشت. با آرش رفتيم شام خورديم. (گلاب به روتون) ميخواستم برم ..شويي. آرش هم گير داده بود كه باهات ميام!! با اين دستت ميخواهي چه بكني. بالاخره راضيش كردم كه خودم بلدم و لازم نيست جنابعالي تشريف بياوريد. رفتم ..شويي ولي موقع برگشت يه دفعه پهن شدم روي زمين!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفته بودم كه اون شب بارون ميباريد چه جور. حالا فكر كنيد من با مخ وسط يه چاله گل و شل فرود اومدم. به همين راحتي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واي به مصيبت بلند شدم. هه بدنم درد ميكرد. دستم كه وحشتناك درد گرفته بود. سر تا پا ( باور كنيد بدون اغرار، حتي موهام هم) گلي شده بودند. وقتي آرش منو ديد يكي دو ثانيه پيام به مغزش نميرسيد. همزمان اتوبوس بوق زد كه بدو بدو بيا كه رفيتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هيچي ديگه. من با اون هيبت رفتم توي اتوبوس. آرش كمكم كرد مانتو و كاپشنم را در آورد. كاپشن خودش ا هم كرد تن من. كلي هم باهام دعوا كرد. واي كه دعواهاش هم شيرين بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه كنم كه صبح وقتي رسيدم با اون روپوش گلي، كاپشن گلي، شلواري كه مورد لطف خاله پري قرار گرفته بود و دست باندپيچي شده گلي و.... حالا توي اين هاگير واگير آرش اومده بود و واسه بابام توضيح ميداد كه چي شده و چه كرديم. بابام هم كم كم آمپر چسبوندن كه چرا با اين پسره رفتي بيمارستان و ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عصر آرش بهم زنگ زد كه حالم را بپرسه و سر حرف را باز كرد كه مهتاب نظرت در مورد مهريه واقعاً‌ همون بود كه گفتي؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا شما فكر كنيد كه يه مدت نسبتاً طولاني از اون بحث ما گذشته بود. يه دفعه برق اين پسره وصل شده بود و داشت در مورد مهريه سئوال ميكرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;منم خيلي راحت گفتم كه &quot; من كه بهت گفته بودم به چه نيتي اون مهريه را گفتم و ... چطور مگه؟ چيزي شده؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره كلي صغري كبري چيد و آسمون و زمين را به هم رسوند تا توضيح دادن كه باباشون فرمودند اين مبلغ خيييييييييييييييييلي زياده. اصلا از عهده ما برنمياد و...هر چي من توضيح دادم كه بابا كي ميخواد بگيره و غيره و ذالك و.. اصلا نميفهميد. همش ميگفت بابام گفته زياده. لابلاي حرفهاش هم يه بار از دهنش در رفت كه بابام گفته من بايد اين پول را آماده و بيكار داشته باشم كه هر وقت مهتاب خواست بره من راحت بتونم بهت قرض بدم .........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فكر كن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اي خدا چقدر من ..............بودم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا اينو داشته باشيد كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;باباي آرش خان يه آدم بسيار، بسيار، بيسيار متمول هستند. البته من اينو اون زمان اصلاً ‌نميدونستم. اصلاً برام مهم نبود. بهم گفته بود كه باباش بازنشسته شركت .. هست و مامانش هم خانه‌دار. در مورد خواهر و برادرهاش هم يه كمكي توضيح داده بود. اون موقع اصلاً نميفهميديم (باور كنيد نميفهميديم و هر كس هم بهم ميگفت من توجيهش ميكردم كه اصلاً‌ خونواده مهم نيست. تو ميخواهي با خود پسره زندگي كني. حالا خونوادش هر جور ميخوان باشن. اصلاً ‌اختلاف فرهنگي بين خونواده‌ها مهم نيست. مهم اينه كه خود پسره اينجوري فكر نميكنه و ........چه اهميتي داره باباش همچين كرده... چه اهميتي داره مامانش اخلاقهاي اينجوري داره.... چه اهميتي داره خواهراش همچين چادر چاقچور ميكنن و .......)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدت زمان زيادي از اين جريانات گذشته بود كه من فهميدم باباي ايشون يكي از ملاكان، كارخانه‌داران و باغ‌داران بزرگ ... هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خدا شاهده من اونوقت اصلا و ابدا همچين چيزي را نميدونستم. اصلا به قيافش نميومد كه همچيييييين پسر حاجي باشه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;واسه تحقيق هم يه قشقري به پا كردم. اصلاً توي كلم گچ كرده بودند. تنها تحقيقي كه گذاشتم بابام بكنن نتيجه‌اش اين بود كه خونواده مؤمن و محترمي هستند و وضع ماليشون هم خوبه. همين!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;براي من همين كافي بود. من خودم ديگه حداقل سه سال آرش را ميشناختم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه بار هم مامان و بابام رفتند شهرشون و يك روز  نهار خونشون بودند. من اون موقع ... بودم. بعدها كه اومدم خونه مامانم برام گفتند كه :مهتاب. من مطمئنم تو با اين خونواده و فرهنگ نميتوني بسازي. خيلي با ما فرق دارند و .... خلاصه هر چي ديده بودند و شنيده بودند برام تعريف كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ميدونيد من توي اون مدت فقط سرم را انداخته بودم پايين و چيك چيك اشك ميريختم. خيلي حالم بد شده بود. مامانم هر چي با محبت و هر چي از اختلافات بينمون بيشتر ميگفتند، من بيشتر ميسوختم ... ولي آخر سر مامانم گفتند كه باز هم هر چي خودت بخواهي من و بابات هم راضي هستيم........&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه اينكه بحث مهريه به يك بحث اساسي تبديل شد. خيلي كار بيخ پيدا كرد. خونواده منم افتادند روي دنده لج!! اونها هم از اونور!! بساطي شده بود ها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حدود يك ماه همينطور بازم وسط زمين و هوا مونديم. آرش خيلي منفعلانه عمل ميكرد. خلي ناراحت ميشدم ولي چه كنم كه عاشقش شده بودم. (هنوز هم نميدونم چرا. ميتونيد به راحتي هر چي فحش بلدين نثارم كنيد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مدت زيادي گذشت تا بالاخره يه فكري به ذهن خودم رسيد. به آرش جان گفتم كه چون من روي اون عدده حساسم و خونواده تو هم روي مبلغ ميتونيم مثلا بگيم ... عدد شمش طلاي فلان گرمي. از نظر عددي اون چيزي كه من ميخوام ميشه و از نظر ارزش مالي هم اينقدر شمشها را كوچيك ميكنيم تا به عدد مورد قبول خونواده تو برسيم. آرش خيلي از اين فكر مبتكرانه استقبال كرد و آخرش هم بهم گفت كه &quot;بهت قول ميدم بعد ازدواج برم بكنمش همون چيزي كه تو ميخواهي&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و اينجوري شد كه بنده ... دوباره جلوي خونواده خودم مقاومت كردم و به نفع آرش كنار رفتم..........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ادامه دارد.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 04:39:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lifeview&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>lifeview</dc:creator>
<guid>http://lifeview.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی مشترک 15</title>
<link>http://lifeview.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم ميگفتم كه ف ف جان زنگ زده بود خونمون و تلويحاً فرموده بودند كه حاج آقا و حاج خانوم ميخوان بيان منزلتون. بالاخره مامانم هم گفته بودند كه بذاريد ببينم مهتاب كي برميگرده خونه و از اين حرفها. قرار بود كه زن داداشه دوباره تماس بگيره و تاريخ دقيق را با مامانم هماهنگ كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از اون طرف، هنوز من و آرش .. بوديم. يه شب كه با آرش رفته بوديم بيرون، توي تاكسي از من پرسيد كه &quot;نظرت در مورد مهريه چيه؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دقيق يادم نيست چه حرفهايي زدم كه نشون بدم در اين مورد خيلي روشنفكرانه فكر ميكنم. اخرش هم گفتم A تا سكه به نيت امام ... همين. آرش هم هيچي نگفت. در واقع هيچ مخالفتي نكرد. اينو داشته باشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از اون طرف قرار بود ف ف تماس بگيره خونمون، انگاري يادش رفته بود!!!!!!! يه مدت گذشت و ديدم كه هيچ خبري نشد. مامانم هم همش بهم ميگفتن كه اينهمه آدم آخه اين كي بود تو دست گذاشتي روش؟ باور كنيد روزي چند بار مقايسه ميكرد. قدرتي خدا توي اون دوره از در و ديوار خواستگار ميريخت. از فاميل و دوست و آشنا و همسايه. (انگاري با اومدن آرش بخت منم بد رقم باز شده بود ها)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه مدتي كاراي متفرقه زياد پيش اومد و خود منم مخصوصاً سعي كردم ارتباطم را با آرش كم كنم. البته اعتراف ميكنم كه با يكي دو مورد هم رفتم حرف زدم. منطق ميگفت روي آرش براي ازدواج و زندگي مشترك فكر نكنم ولي اين دل ... يه چيز ديگه ميگفت. منم هر شب كلي با عكس آرش حرف ميزدم و دعواش ميكردم و تعريف ميكردم كه چي شده.... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين عكس در واقع اولين عكسي بود كه من از آرش داشتم. جريان گرفتن اين عكس هم مفصله: وقتي به اين نتيجه رسيدم كه دوستش دارم ديگه دلم ميخواست ازش يه عكس داشته باشم. يه روز با خودم دوربين بردم. ايده دادم كه بچه‌ها امروز دوربين آوردم. بياييد عكس بگيريم. جالب اينجاست كه آرش گير داده بود كه دوربين را بدين به من!! من آموزش ديدم و ميتونم يه عكس خوب بگيرم!! فكر كن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اصلا گيره شده بود سه پيچ. جالب اينجاست كه بقيه بچه‌ها اصلاً حتي پيشنهاد نميكردن كه اونها عكس بگيرن. بالاخره با كلي حيله و نيرنگ تونستم يه بار دوربين را از دستش بگيرم. مارمولك نميرفت بشينه (نزديك بود حرف بد بزنم ها) همينطور وايساده بود كنار من و مثلاً داشت ميگفت كادربندي را همچين كن، همچون كن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نميرفت كنار بقيه!! آخخخخخخخخخ كه دقم را در آورد تا تونستم يه عكس ازش بگيرم. اين اولين عكس بود. وقتي ظاهرش كردم شد چهارمين عكس توي آلبوم كوچيك من. گذاشتمش عكس چهارم كه خيلي هم جلب توجه نكنه. آلبوم كوچكي بود كه گذاشته بودمش زير تشك تختم!!! شبها موقع خواب يه شب به خير بهش ميگفتم. خيلي جالبه كه حتي از توي عكس هم نميتونستم زل بزنم بهش!! فكر ميكردم داره نگام ميكنه و ميفهمه!! نميفهميدم چطور بعضي‌ها عكس لاوشون را ميبوسن. من اصلاً نميتونستم حتي بهش مثل آدم نگاه كنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;زيادي ... بودم نه؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستي توي پرانتز اينم بهتون بگم كه آرش اصلاً خوش قيافه نيست. يه وقت فكر نكنيد خيلي يوسف بوده و قد خيلي بلند و هيكل آرلوندي داره. نه اصلاً و ابداً از اين خبرها نيست. ولي من عاشق تك تك سلولهاش بودم. خوب بابام جان ميگن كه علف بايد به دهن بزي شيرين بياد ديگه......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خوب داشتم ميگفتم كه:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه روز يه خورده ديرتر رفتم دانشكده. مخصوصاً ها. ميخواستم ببينم اگر من دير برم يا زود برم براش فرقي ميكنه يا نه!! سه بار زنگ زده بود روي موبايلم! منم توي سرويس بودم اصلاً ‌نشنيدم. بالاخره وقتي صداي گوشيمو شنيدم و برداشتم اونور شاكي بود كه واي چرا گوشي را بر نميداري؟ چي شده؟ چرا دانشكده نيومدي؟ (توي دلم قند آب شد ها). خونسرديمو حفظ كردم و خيلي شيك گفتم كه خوابم ميومد امروز گفتم ديرتر بيام. در ضمن دانشكده بيام چكار؟ من كار زيادي ندارم!! (يو ها ها ها)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينقدر عصبي و نگران شده بود. كلي كيف كردم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رسيدم دانشكده، ديدم توي اتاق بچه‌هاي ارشد نشسته و داشت با يكي از خانمها حرف ميزد. خيلي معمولي با من سلام عليك كرد!!! منم رفتم سراغ كار خودم. شايد يه نيم ساعتي گذشته بود كه يه لحظه ديدم يه حلقه دستشه! دست چپش. دقيقا! توي انگشت حلقه! اصلاً نميدونستم بايد چه بكنم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ميدونيد چه كردم؟ هيچي. من هيچ كاري نكردم و اصلاً به روي خودم نياوردم و اصل و ابداً‌ هم نپرسيدم كه اين چيه. فقط دلم ميخواست خوب نگاه كنم ببينم اين چيه توي انگشتش. طلاست؟ بدله؟ چيه. متأسفانه از اونجايي كه اصلاً به طلا علاقه ندارم توي اين چيزا و شناخت اين چيزا خنگ هم هستم. اصلا نميتونستم بفهمم كه بدله يا طلاست. اصلا حلقه است يا انگشتر و دلم هم نميخواست ببينه كه من دارم با دقت به دستش نگاه ميكنم. شانس من اون روز اينقدر اتاق شلوغ بود و همه زودتر از من اومده بودن كه من نميتونستم از حرفهاي رد و بدل احتمالي بفهمم چي شده. فقط فهميدم كه توي اون مدتي كه من نبودم آقا آرش شيريني داده بوده! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه چيز جالب ديگه هم فهميدم و اون اينكه يكي از ديگه از دخترها (سارا مثلاً) كه يه خورده زيادي (ضايع) دنبال آرش بوده قراره نهار بده!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گيج ويج ميزدم. نزديك دو هفته دانشكده نرفته بودم و نميفهميدم چي به چيه. اصلاً به روي خودم نياوردم..... فقط دلم ميخواست ازش بپرسم واسه چي به من زنگ زده و اونقدر نگران بوده؟ ميخواسته زودتر بيام حلقه را ببينم؟ چكارم داشته؟ همينجور گذشت تا ظهر كه ديديم به به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به به&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مامان سارا يه قابلمه بزرگ غذا با مخلفات برداشته آورده دانشكده!! همچين با آرش گرم گرفتن!!...........من همينطور حرص ميخوردم، گيج بودم ولي نيشم باز بود و همچنان سكوت كرده بودم........ بعد نهار شيك رفتم خوابگاه. فكر ميكنيد دوباره نشستم عر زدم؟؟ نه اصلاً عر نزدم. فقط ان بار اين آهنگ داريوش را گوش كردم كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&quot;عشــــق، به شكل پرواز پرنده است              عشــــق خواب يه آهوي رمنــــده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مــــــن زائـــــري تشــــنه زير بـــــاران              عشق چشمه آبي اما كشنـــــده است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مــــــن ميميــــرم از اين آب مسـموم              اما اونكه مرده از عشق تا قيامت هر لحظه زنده است.....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالم خراب بود ها ولي نميدونم چرا اينو گوش ميكردم آروم ميگرفتم. شكر خدا آخر هفته هم آقا آرش سر كلاسهاشون تشريف نياوردن (گفته بودم بهتون كه با هم يه جا تدريس ميكرديم) من مجبور شدم هم كلاسهاي خودم را برم و هم كلاسهاي آقا را. فرمودند كه بايد برم خونمون. حال مامانم خيلي خوب نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفت ... ولي دريغ از يه زنگ. دو روز اول هيچ خبري ازش نبود. من احمق روز سوم بهش زنگ زدم كه مثلا حال مامانش را بپرسم. خيلي شنگولانه جواب داد كه آره مامانم بهترن. تنها بوده و يه خورده در مورد بيماري مادرش بيشتر توضيح داد. گفته بودم واستون كه مامان آرش افسردگي مزمن داره و هر مدت يه بار عود ميكنه. سالهاست تحت نظره و قرص و دارو هم ميخوره. متأسفانه گاهي بيماري اينقدر شدت ميگيره كه دكتر دوز داروها را بالا ميبره و مامان آرش بيشتر روز خوابه و يا گريه ميكنه!! (البته اينو من بعدها فهميدم)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرش برگشت. دو سه هفته بعدش من ميخواستم بيام خونه. آرش هم ميخواست بياد. بليط هواپيما گيرمون نيومد. مجبور شديم بليط اتوبوس بگيريم. باز مثل سابق من رفتم دنبال بليط و دو تا صندلي كنار هم گرفتم...... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرش انگار نه انگار كه اون انگشتر كذايي توي دستشه. يه وقتايي ميكرد دست راستش يه وقتهايي هم دست چپ و من همچنان ازش نپرسيدم كه اين چيه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون شب كه قرار بود بريم گفت ساعت هفت ميام در خوابگاه دنبالت!! يك بارون وحشتناكي ميومد. همه جا را آب برداشته بود. خاله پري منم همون روز عصر اومد. درد داشتم و حالم بد بود. ميخواستم واسه توي راه سوسيس سرخ كنم. دست كردم توي قوطي روغن. يه لحظه يه سوزشي روي انگشتم حس كردم. وقتي دستم را از توي قوطي در آوردم ناخودآگاه دستم را جمع كردم. ديدم استخوان انگشت اشارم زد بيرون. بدجور انگشتم بريده بود. همينجور خون سر كرد روي رخت و لباسم. هيچ كس توي اتاق نبود. در اتاق را باز كردم. يكي از بچه ها توي راهرو داشت راه ميرفت. صداش كردم و ديگه هيچ نفهميدم............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن. ۱: من شرمندم كه اينقدر دير به دير آپ ميكنم. شرمنده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن.۲: عوض اينكه اينقدر بگين برو .....درماني يه خورده انرژي بفرسيت. اساس&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;من اصلاً دكتر جماعت را قبول ندارم. ميگين نه؟ ت قبر آ آ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 08:12:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lifeview&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>lifeview</dc:creator>
<guid>http://lifeview.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگي مشترك 14</title>
<link>http://lifeview.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتي ديدمش اونجوري داره با كت و شلوار مياد تا يك پنج ثانيه‌اي پيام به مغزم نميرسيد! بچه‌ها هم يواشكي منو نگاه ميكردن. اوه كه چه اوضاعي بود................&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفتم اتاق كنفرانس. همه دوستهام اومده بودند. آرش خان هم اينور بدو و اونور بدو. قشنگ همه چي را مديريت ميكرد. يه سري نيروي كمكي هم آورده بود واسه پذيرايي!! شكر خدا دفاع كردم و تموم شد و از پس همه اون سئوالهاي بي‌ربط و با ربط بعديش در اومدم. بعد جلسه هم دوست صميمي بهم گير داد كه مهتاب وايسا ميخوام ازت عكس بگيرم. به آرش هم گير داد كه وايسا كنارش!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هيچي ديگه. آرش خان، در قالب يه داماد شيك و با صورت گل‌انداخته، كنار بنده وايساد. بنده هم يه دسته گل بزرگ در دست با نيش باز وايسادم و عكس گرفتيمممممم. اولين عكس دو نفره. آخيييييييي (اين عكس هم الان توي همون مجموعه كه گفتم هست).&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد جلسه يه جعبه شيريني برداشتم و اينور اونور و كتابخونه و مركز كامپيوتر و .. رفتم. آقا آرش هم با اون تيپش راه افتاد دنبال من!! هر جا ميرفتيم بهمون تبريك ميگفتن!!! و بعضيها هم شوكه بودن كه &quot;واه شما كي عقد كردين؟؟&quot; خانم ... شما هم؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بالاخره اينجوري بود كه تقريباً همه بچه‌ها كه هيچ، كل دانشكده خبردار شدند. هنوز كه هنوزه نتونستم بفهمم چرا يه دفعه همچين كرد!!! يه آدم خجالتي كه خيلي هم تأكيد داشت كسي نفهمه و از اين حرفها يه دفعه اونجوري كرد!!!! امان از دست اين خل‌بازيهاي پسرها ..........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد دفاع يه رستوران خيلي شيك و پيك آرش را به يه شام دو نفره عشقولانه دعوت كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اعصابم خيلي راحت شده بود. مقاله‌ام را مينوشتم، سر كار ميرفتم و عشقولانه هم داشتم. خيلي شيك و راحت. توي اون دوره خواستگارهاي زيادي داشتم كه نميدونم چطوري از در و ديوار ميريختن ولي من همچين اساس ميپيچوندمشون ها. اساسسسسسسسسس. اونهايي هم كه گير ميدادن نهايتش يكي دو جلسه باهاشون حرف ميزدم، حرفهاي چرت و پرت ميزدم كه به عقل من شك ميكردن و .... يوهووووووووو  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(الان كه عقلم ميرسه به اين نتيجه رسيدم كه عجب....... بگذريم)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; تا ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه بعد از ظهر تماس گرفتم خونه. داشتم با مامانم حرف ميزدم كه گفت امروز بعد از ظهر خواستگار مياد!!! منم دوباره زدم به دنده لوده بازي. ولي مامانم گفتن كه اين خواستگاره واسه تو نيست و واسه خواهرته!!! خانم ... كه از دوستهاي خانوادگي ما بودن و از دبيرستان دوست و همكلاسي مامانم بودن، خواهرم را واسه پسر بزرگش كانديد كرده بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه حس خاص بهم دست داد. خوشحالي همراه با نگراني. شايد باورتون نشه ولي خيلي سريع اتفاق افتاد. سعيد  (حواستگار خواهرم) خيلي خيلي هول و عاشق بود. خانواده‌ها هم راضي بودن و همديگه را كامل ميشناختن و .... خيلي سريع برنامه نامزدي گذاشتن. باورم نميشد. چه حس خاصي بود. خوشحالي زياد (مخصوصاً كه خانواده سعيد را كامل ميشناختيم و انصافاً‌خود سعيد هم پسر خوبي بود) خواهرم كه از من كوچكتر بود و من هميشه يه حس مادرانه بهش داشتم يه دفعه قرار شد نامزد كنه!!! و من كه از اون بزرگتر بودم دنبال يه عشق بي‌فرجام........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستش اصلاً و ابداً‌ واسه خودم مهم نبود كه حالا كه اون كوچيكتره داره اول ازدواج ميكنه و در واقع به تنها چيزي كه اهميت نميدادم اين خاله‌بازيهاي مسخره بود. من خودم به اين نتيجه رسيده بودم كه آرش اولين كسيه كه من اين حس خاص را بهش دارم و اگر به هيچ جا نرسيم، من خيلي شيك ميرفتم دنبال زندگي خودم. برنامه‌هاي خودم را داشتم و اينقدر محكم بودم كه نخوام دپرس بشم و از اين قرتي بازيها در بيارم. ولي&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتي اومدم خونه و ديدم همه دارن واسه جشن نامزدي اماده ميشن، و از اون بدتر همه ميگفتن مهتاب خانوم انشاله نوبت شما!!! مهتاب خانوم بياييم واست فلان كار كنيم، بسان كار كنيم رواني ميشدم ها. نه ميتونستم بگم من توي فكر اين چيزا نيستم و نه ميتونستم كار ديگه بكنم. فقط با نيش باز ميگفتم همگي بگين انشاله مهتاب هم همين خبط زندگيشو بكنه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مامان و بابام هم يه جلسه باهام مفصل حرف زدند كه &quot; ببين مهتاب جان ما هيچ اصراري نداريم كه تو ازدواج كني. بعدشم چون اين موقعيت واسه خواهرت پيش اومده، اگر تو فكر ميكني يه صدم درصد هم روي روحيه تو اثر ميذاره ما صبر ميكنيم!! خدا شاهده ما دلمون ميخواد تو درس بخوني و هميشه پيش خودمون بموني!! خواهرت ازدواج كنه، واسه داداشتم يه زن ميگيريم ولي تو هميشه پيش خودمون بمون!!! (رابطه من و مامان بابام يه رابطه خاصه. همه ميگن من مامان بابام هستم) و ....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نميدونم ميتونيد حس كنيد من چي ميگم؟ از دست خودم و از دست آرش حسابي دلخور شده بودم. مدت زيادي گذشته بود و من همينطور وسط زمين و هوا مونده بودم!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد برگشتم ..... يه شب خيلي جدي به آرش گفتم كه واقعاً واسه آينده‌اش برنامش چيه؟ ميدونيد چي جوابم داد؟ هيچي!!! فرمودن حالا من دفاع بكنم. ببينم چي ميشه!!!! دكتر ... هم بهم پيشنهاد داده همينجا بمونم. چند تا پروژه باهاش بگيرم و سال ديگه امتحان دكترا بدم. منم گفتم خيلي هم خوب.كار خوبي ميكني. ادامه تحصيل خيلي مهمه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به جان خودم حتي يه كلمه گله شكايت هم نكردم. براي اينكه تكليفم روشن شده بود. به قول بچه‌هاي امروزي just friend بوديم. همين!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون زمان توي يه دانشكده از شهرهاي اطراف درس ميدادم. مداركم را كامل دادم. يه دوره مصاحبه و گزينش هم شده بودم. كامل شد و از طرف داشكده حكم استادياري برام صادر شده بود و براي تأييد اومده بود تهران. روابطم را با آرش يه خورده كمتر كردم. يكي از دوستام از تهران تماس گرفت و گفت كه شركت مهندسي مشاور ... يه نيروي كار ميخواد. يه مرد. اگر كسي را ميشناسي بهش بگو به اين آدرس رزومه‌اش را بفرسته. من به آرش و يكي ديگه از پسرهاي گروه گفتم. آرش سريع جبهه گرفت كه نهههههههه من تهارن نميتونم برم و دفاع نكردم و ال و بل و جيمبل. بعدشم دلش به اون دكتر و همون پروژههاي فكسني دانشجويي خوش بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادم نيست بهتون گفته بودم يا نه كه توي همون دانشكده كه تدريس ميكردم با پارتي بازي و ويتامين پ و خلاصه با هزار بدبختي آرش هم بخش عملي يه درس را واسه يه ترم گرفت و شكر خدا چون همه ازش راضي بودن و خودش هم توانايي لازم را داشت واسه ترم بعد تدريس يه درس ديگه هم بهش دادن ولي عملاً مجبورش كردن كه زودتر دفاع كنه!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هر جلسه كه آرش ميومد كلاس، كلي به دل من غر ميزد. راهش زياده!!! درسش اله بله!! دانشجوهاش كجن!! كوله هستن!! و .......&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يه سرويس (ماشين شخصي) بود كه اساتيد را با اون ميبردن. اسم من هم جزء ليست بود و من براي رفت و آمد مشكلي نداشتم. ولي آرش خيلي اذيت ميشد. اون دانشكده توي يه شهري حدود هفتاد كيلومتري مركز بود و واقعاً جاده خطرناك و بدي هم داشت. من ميتونستم با اون سرويسه برم و بيام ولي حس محبتي كه توي دلم به آرش داشتم مانع ميشد كه كامل راهم را جدا كنم. واسه همين بدون اينكه اون بويي ببره يه بهانه جور كردم و ديگه با اون سرويس نميرفتم. يه مدت با يكي ديگه از اساتيد هماهنگ كردم و من و آرش با اون ميرفتيم و يه مدت بعدشم با آژانس و گاهي هم با تاكسيهاي ترمينال ميرفتيم. برگشتن هم اينقدر خودم را سرگرم ميكردم كه كلاس آرش تموم بشه و من با اون برگردم. نميتونم واستون بگم كه چه لذتي برام داشت با اون با هم برميگشتيم ، ولي انگار براي اون اينقدرها مهم هم نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه راه غر ميزد كه اينهمه به خودمون فشار مياريم كه چي؟؟؟؟ هر چي به آرش دلگرمي ميدادم كه خوب ميشه. دفاع ميكني و ... همش غر ميزد كه نه ايني كه من درس ميدم با اون چيزي كه خوندم فرق ميكنه. رشته ام يه چيز ديگه است!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توي همين هاگير واگيرها بوديم كه فهميدم زن داداش بزرگتر آرش ( ف ف) زنگ زده بود خونه ما و كلي با مامانم حرف زده بود. يادتونه كه اين ف ف خانوم جون يه بار همراه با داداش آرش اومده بودن در خونه ما به بهانه گرفتن دوربين. يادتونه كه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;(قبل ازاينكه مامان و باباي آرش با اون وضع بيان خونه ما، يه سري كه من ميومدم تهران آقا آرش فرمودند كه من يه امانتي دست داداشم دارم. اگر اشكالي نداره برام بياريدش. ... خلاصه اينكه داداش و زن داداشش اومدن در خونه ما و يه دوربين ده كيليويي (دارم اغراق ميكنم) را دادن. مهتاب خانم هم حسابي به خودش رسيده بود. اساسسسسسسسس. آرايش هم كرد. البته ارايش ملايم. ولي اون موقع موهام خيلي خيلي بلند بودند. تقريبا تا پشت زانوهام ميرسيدن. هنوز هم پرپشت بودن. قشنگ موهامو شونه كردم. يه دامن جينگيل مستون هم پوشيده بودم. يه شال نازك هم براي خالي نبودن عريضه كردم سرم و رفتم دم در و دوربين را گرفتم و.... اينو دوباره گفتم واستون. چون اين دوربين نقش مرگ و زندگي را بازي كرد بعدها...) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هيچي ديگه ف ف خانوم زنگ زده بودن و كلي از مزايا و سجاياي آقا آرش تعريف كرده بودن و كلي از &quot;حاج خانوم&quot; و &quot;حاج آقا&quot; تعريف كرده بودن و گفته بودند كه نماينده هستن كه يه وقتي را از مامان من بگيرن واسه اينكه &quot;حاج آقا&quot; و &quot;حاج خانوم&quot; ميخواستن قدم سر چشم ما بذارن..............&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرش مارموز هم با اينك ميدونست هيچي به من نگفته بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد اينكه مامانم تلفني بهم جريان را گفت، منم زنگ زدم به آرش گفتم. اينقدر راحت گفت &quot;آره ديگه همينطوري كه نميشه!!!!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اي خدا عجب موجودات رواني هستن اين ................&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن 1: دلم ميخواد فحش بدم. واله. ببينيد هيچ حركتيشو نميشد پيش‌بيني كرد. اونوقت ميگن خانمها غيرقابل پيش‌بيني هستن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن 2 : دوستهاي خوب و مهربونم. ببخشيد كه اينقدر دير اومدم. بابت همه كامنتهاي خصوصي و مهربونانتون ممنون. حسابي درگير كار، مأموريت و دكتر بودم. دكترم ميگه بايد شيمي درماني را جدي بگيرم. بايد بيايي يكيشونم بردارم. ولي خودم هم ميدونم كه داره قصه ميگه. كو گوش شنوا. ميخواد منو بترسونه. هفته پيش وقتي كلي سخنراني كرد بهش گفتم كه &quot;اي واي. دارم ميترسم. دمم هم داره ميلرزه&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بينوا فكر كرد من خل شدم. ولي دكترم از اين پيرمردهاي مهربون و خوش‌اخلاقه. از اينها كه يه گلوله انرژي مثبت ميدن. غش كرد از خنده. گفت فكر ميكردم دم دراز باشي نه اينقدر. خلاصه اينكه اصلا نگران نباشيد. من فقط دنبال دو تا لقمه نون دارم بدو بدو ميكنم و وقت كمتري براي وبگردي دارم. البته اين چند وقته. هيچ خبر خاصي هم نيست. دارم راست راست راه ميرم. من به اين بدنم دستور ميدم. به قول گارفيلد مجبورش ميكنم كه از .......آب بخوره!! حالا هي امروز منو وادار كنيد حرف بد بزنم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 11:52:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lifeview&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>lifeview</dc:creator>
<guid>http://lifeview.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی مشترک 13</title>
<link>http://lifeview.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي خوشحال شدم كه به قول آرش خيلي بدبخت نشدم. نميدونم بهتون گفته بودم يا نه؟ در مورد اطلاعات كامپيوتري خودم؟ نگفته بودم؟؟ خوب بذاريد بگم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستش من ليسانس كه بودم خيلي كامپيوتر حاليم نبود. اون موقعها مثل الان نبود كه. هر كسي بلد باشه. اكثر كامپيوترها پنتيوم تري بود. و ..... خلاصه اينكه من ليسانس بودم و به خيال خودم براي اينكه كامپيوتر ياد بگيرم رفتم واحد اختياري را برنامه‌نويسي برداشتم!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فكر كن!!! شما خودت حساب كن من كه تا اون موقع رب را از رب تشخيص نميدادم سه واحد برنامه‌نويسي برداشتم!!!! دقيق يادمه كه توي كلاسمون فقط من دختر بودم و دو تا ديگه. بقيه همه از اين غولتشمهاي مهندسي بودند. از اينها بچه مهندسيهايي كه به نظرشون خدا هستند و اوهههههههههههههههه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;استادمون، رئيس گروه مكانيك بود. جلسه اول يه برآورد كرد و ديد اكثريت كلاس مكانيك هستن بنابراين فرمودند كه تا ميان‌ترم برنامه‌نويسي فرترن و بعد از اون برنامه‌نويسي سي!! حالا فكر كنيد من چطور error مي‌دادم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هيچي ديگه. جلسات اول كه بنده عين مريخي‌ها فقط چشم چشم ميكردم. هر چي هم زور ميزدم از دبيرستان چيزي يادم نبود. جلسه چهارم پنجم بود كه استاد با يه پسسسسسسري، گل‌پسري ها (فكر بد نكنيد ها. خوب پسر ژيگول و خوش‌تيپ و در ضمن آقايي بود) تشريف آوردند كلاس و فرمودند كه ايشون گريدر شما هستن. تمرينها را به ايشون تحويل ميدين. با ايشون هم هماهنگ ميكنيد براي رفتن به ترمينال. خلاصه خلاصهههههه مغز بادوم و گندم شاهدونه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مهتاب خانم جوگير از صبح تا شب توي سر خودش ميزد واسه ياد گيري فرترن!! (ايني كه گفتم به حساب عشق و عاشقي نذاريد ها. يه حس دخترونه شيطونيانه بود ديگه. پسره ژيگول بود و من نميخواستم مثل اين بچه خنگها باشم. هميييييييييييييييين. نيشت را ببند&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/16.gif&quot;&gt; )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه اينكه امحان ميان ترم داديم و بنده از بيست شدم هفت. (نخنديدن. تو رو خدا نخنديننننننننننن)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد ميان ترم ديگه خودم و بچه هاي سال بالايي و بچه هاي كامپيوتر را بيچاره كردم. فاينال برنامه‌نويسي سي بود. از بيست شدم هيجده و نيم. نمره كل چهارده برام رد شد!!!! اين تجربه خيلي تلخ و بدي بود. چهارده!!! اينقدر توي راهرو جلوي اون غولتشمها عررررررررر زدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; بعد اون من افتادم روي دنده ياد گرفتن كامپيوتر. ولي هيچ جا كلاس نرفتم. ديگه آستين سر خود شده بودم و خوب هم ياد گرفته بودم ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اينو داشته باشيد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادتون هست كه اولين برخورد من و آرش هم سر كامپيوتر بود. يادتونه كه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تقريباً دو سه ماه بعد اون اولين برخورد، آقا آرش براي بچه‌هاي ارشد كلاس آموزش كامپيوتر گذاشتند!!! (آخه ايشون در رابطه با كامپيوتر كلي مدرك از فني حرفه‌اي در جيب داشتن). خلاصه اينكه ديدم توفيق اجباري نصيب شده و منم مجبورم برم كلاس اقا آرش!!!  نميشد ساز مخالف بزنم و بگم من نميام. براي همين من هم سر كلاسهاي آرش خان حاضر ميشدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حال منو كه درك ميكنيد؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون اوايل كه اونهمه عاشق و شيداش نبودم. يادتونه كه گفته بودم خيلي خيلي هم ازش بدم ميومد. مجبور بودم بشينم سركلاسش. ايشون هم در ضمن درس دادن اينقدر زل ميزد توي چشمم كه از شدت عصبانيت هر دفعه سر درد ميشدم. اوه چه اعصابي از من خورد ميشد. جالب اينكه آقا كوئيز بي‌خبر هم ميگرفت!!!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كوئيزها را خودش از قبل تايپ كرده بود و زير به نام خدا هم هميشه يه شعر مينوشت!!!! چقدر بابت اين شعرها و اين اداهاش مسخرش ميكردم. (بعدها بهم گفت كه روي سخن اون شعرها با من بوده!! فكر كن!!! اين پسرها هم دنيايي دارن ها. هنوز چند تا از اون كوئيزها را دارم. دست خود آرش بود و بهم داد كه بذارم توي همون كلكسيونه)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه اينكه خدائيش اون دوره آموزش آفيس و بعدش آموزش سخت‌افزار باعث شد كه من چيزهاي زيادي ياد بگيرم و ............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا ميرسيم به اينجا كه كيس من افتاد زمين و دل و روده‌اش اومد بيرون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرش زنگ زد و گفت كه خيلي بيچاره نشدم. بعدشم شروع كرد با من دعوا كردن كه اولاً چرا بك آپ نميگيري؟؟؟ مگه توي كلاس بهتون ياد ندادم؟؟ چرا هيچ چي ياد نميگيري؟؟؟ چرا اينقدر حواس‌پرتي و ...... و.............. دوماً چرا كيس را اينطوري جابجا ميكني؟ و ....... سوماً اصلا چرا آورديش اينجا؟؟؟ خودت بايد درستش ميكردي!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فكر كن!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دوباره پاشو خيلي شيك گذاشت روي دمب من!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شما كه در جريان هستين اعصاب من چي بود، حالا ايشون هم عوض اينكه منو دلداري بده و دلگرمي بده همينطور يه ريز با من دعوا كرد!!! منم عصباني شدم و هيچي ديگه. دعوا كرديم . من چپ گوشي را كوبوندم!!!! (خوب لج را درآورد ديگه. پسره پر روووووووووووووووووووو)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفتم توي اتاقم و باز عررررررررررر زدم. فردا صبح كه رفتم دانشكده اومد بهم گفت تا كي ميمونم؟؟ بعد بدون اينكه منتظر جواب باشه گفت ميخوام بدم كيس را ببري. موقع رفتن رفت كيس را برام آورد دقيقا تا توي سرويس و خودش هم اومد نشست توي سرويس. گفت سنگينه. اومديم خوابگاه و دقيقا تا پايين خوابگاه كيس را برام آورد. بعدشم بهم گفت كه خيلي زود عصباني ميشم!! گفت خيلي جا خورده!!! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رفتم بالا. ديدم به به. به به بههههههههه. ويندوز را عوض كرده كه هيچ. كلي هم فيلم و كليپ و موزيك و بازي برام ريخته روش (هيچي ديگه منت‌كشي همين ديگه. مگه نه؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه كنم. زندگي به همين روال ميگذشت. من روزها ميرفتم دانشكده. آرش هم ميومد دانشكده. ازم ميپرسيد برنامم چيه و چه كارهايي بايد انجام بدم. تقسيم ميكرديم (مثلا يكيمون ميرفت كتابخونه اون يكي ميرفت اينور اونور امضا بگيره و كاراي اداري دفاع را بكنه و ...). بعد هم اگر كارم اشكال عمده داشت (مدلهاي برآورديم) ميومد كمكم. بعد هم كه من ميرفتم خوابگاه واسه ادامه كار. اونم ميرفت خوابگاهش واسه انجام دادن سمينار من. يه وقتايي هم شبها ميومد دنبالم. ميرفتيم يه جا شام ميخورديم و دوباره تا دم در خوابگاه ميومد همراه من و بعدش ميرفت. (از اين جلف بازي ها هم در نمياورديم. فقط گاهي يه ذره دستم را ميگرفت)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;آرش بهم گفت كه كاراي سمينارم تموم شده. منم رفتم واسه سمينارم تاريخ زدم. فقط ميدونستم موضوعش چيه. اصلا نميدونستم چي به چيه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شنبه مورخ ....... جلسه ارائه بود. پنجشنبه عصري اومد دنبالم و با هم رفتيم يه رستوران سنتي. اونجا نشست قشنگ برام مدل را توضيح داد. كامل ارائه كرد و همه نكات ريز را هم بهم گفت. روز شنبه شيك رفتم ارائه كردم. نمره هم گرفتم 75/19. خوشمزه بود ها. 25/0 هم كم شد براي اينكه يكي از حضار يه سئوالي كرد كه بنده همينطور مبهوت مونده بودم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد سمينار، تاريخ دفاع زدم. اون هفته از بدترين هفته‌هاي زندگيم بود. استاد راهنمام افتاده بود روي دنده خركي و برگه اجازه دفاع را امضا نميكرد. همه چي ريخته بود به هم. با آرش به مصيبت خونه استاده را پيدا كرديم و رفتيم دم در خونه‌اش. بنده خدا از اينكه ميديد من با آرش هستم شوكه شده بود!!! كلي باهاش حرف زديم و بالاخره نامه را امضا كرد!!!! از بس كه خوشحال بود كه يه خبر جديد كشف كرده!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توي همون بازه يه سوئيت پيدا كردم. ميخواستم از خوابگاه برم. يكي از دوستام طبقه بالاي يه ساختمان را اجاره كرده بود. در واقع ميشد گفت كه كامل يه واحد مجزا نبود. حتي پله‌هاش هم از داخل هال بود. خونه متعلق به يه خانم مسن بود كه همسر و بچه‌هاش توي تصادف فوت كرده بودند. هيچ دوست و آشنايي هم نداشت جز همسايه‌ها. اون دوست من هم حدود پنج سالي مستأجر اين خانم بود. در واقع يه همدم براش بود. داشت ازدواج ميكرد و ميخواست كه من برم جاش. همه چيزش خوب بود. آرش خان گير دادن كه منم باهات ميام!!! بايد ببينم كجا ميري كه زندگي كني.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هيچي ديگه. من و آرش شال و كلاه كرديم رفتيم خونه خانومه. قرار شد بگم آرش دائيم هست و از شانس خوب من توي همون شهر دانشجوئه. خانومه خيلي گوگولي بود. خونه هم خيلي اوكي بود. فقط يه خورده خرابكاري كرديم و من بعدش روم نميشد با اين خرابكاريها برم خونه اون خانومه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اولا كه مبل دو نفرش خيلي كوچيك بود. يه جوري بود. من و آرش هم مجبور شديم بشينيم كنار هم!!! خوب ديگه اينقدر معذب نشسته بوديم كه هر كسي ميفهميد اوشون دائي بنده نيستن!!!! از اون بدتر من رفتم اتاقهاي بالا را ببينم ميخواستم صداش بزنم ولي هر چي ميگفتم دائي ايشون اصلاً توي باغ نبود كه دائي من شده!!!!!! آخر سر گفتم آقاي .... كه جواب دادن!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;البته خانومه بنده خدا به رومون نياورد ولي من خودم ديگه با اين دروغ به اين بزرگي روم نميشد برم اونجا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد اون خرابكاري فهميدم كه آرش جان اصلاً به درد كار خلاف نميخوره. اصلاً‌و ابداً&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفته بودم كه تاريخ دفاع زده بودم. بالاخره همه كارها راست و ريست شد و صبح شنبه مورخ ... بنده رفتم دانشكده. وسايل پذيرايي و خرت و پرتها را هم خر كش كردم و با خودم بردم دانشكده. توي اتاق وايساده بودم و بچه‌ها در حال دادن قوت قلب بودن كه از پنجره ديدم آقا آرش كت و شلوار پوشيده و داره چيك چيك مياد!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فكركنيد!!! من قرار بود دفاع كنم ولي ايشون كت و شلوار سرمه‌اي سير و پيرهن سفيد پوشيده بود (خدا مرگم بده. انگار داماديش بود!!! من داشتم سكته ميكردم. بچه‌ها هم كه فكها همه افتاده)&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ادامه دارد..............&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 11:45:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lifeview&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>lifeview</dc:creator>
<guid>http://lifeview.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
